I can be myself with him
I can be myself with him
Part³⁹
سوهو اومد جلوی میزم
کتابام رو از توی کیفم در اوردم تا بخونم
اما سوهو اونارو انداخت:
سوهو:الان دیگه همه ی ما میدونیم میخواستی لیا رو بکشی(داد)
خودکارم رو روی میزم گذاشتم..توی چشماش نگاه کردم و...
[ویو تهیونگ]
توی دلم اشهد سوهو رو خوندم
به پسرا نگاه کردم..انگار اونا هم منتظر یه حرکت از نیلسو بودن
نیلسو خیلی خونسرد گفت:
-پس سعی کن نفر بعدی تو نباشی
بعد خم شد و کتاباشو جمع کرد..سوهو چند قدم عقب رفت..استاد اومد..و دوباره نگاهش به نیلسو افتاد
کیف چرم قهوهایش رو روی میزش گذاشت
کتابش رو در اورد و با ماژیک،هر قسمت رو توضیح میداد..استاد گفت:
استاد:نیلسو فهمیدی؟
-بله
استاد:یه سوال،چرا دعوا کردی؟
-فضولی کرد
استاد:واقعا لیا؟
لیا:بله
استاد:پس دوتاییتون مقصرید..ولش کنید..به مدیر گفتم مقصر خود لیا بوده..چیزی نمیشه
-ممنونم(لبخند محو)
این دختر واقعا غیرقابل پیشبینیعه!
برگه هارو دراوردیم و شروع کردیم..انگار نیلسو فکرش درگیر بود
حتما خیلی توی بچگی زجر کشیده،البته کمتر من!
مثل همیشه هر نکته رو مینوشت...
کلاس تموم شد..نیلسو وسایلش رو جمع کرد
کیفمو کول کردم و جلوش وایسادم:
+پیاممو دیدی؟
لپمو کشید
-بله دیدم..قبول هم کردم
+بلند شو..برای ناهار با پسرا میریم بیرون،توهم بیا
با سر تایید داد..کیفشو برداشت و همراه با پسرا،راه افتادیم
تقریبا ۴۰ دقیقه گذشت..جلوی رستوران وایسادیم
نیلسو و جیمین داشتن میمردن..جونگکوک که نشسته بود..و همه خسته شده بودن غیر از من!
وارد رستوران شدیم
روی یه میز کنار پنجره نشستیم..نیلسو سرشو روی میز گذاشت:
-برای من یه چیزی سفارش بدید..اگه بد باشه میکشمت تهیونگ
زدیم زیر خنده..سفارش هارو گفتیم و منتظر بودیم تا برامون بیارن
هوسوک درمورد شب صحبت میکرد..نامجون داشت ایراد های جشن رو میگرفت..و من هواسم به نیلسو بود
گارسون سفارش هارو اورد..شروع کردیم به خوردن استیک..خدایی خیلی خوشمزه بود
از برق چشماشون میشد فهمید اوناهم دوست داشتن...
[ویو نیلسو]
واقعا انتخاب تهیونگ حرف نداره
بعد از حساب کردنش از همدیگه خداحافظی کردیم
پاهام دیگه جون نداشت..به زور خودمو رسوندم به خونه..کلید رو توی در چرخوندم و وارد شدم
سریع رفتم توی اتاقم..لباسمو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم
چشمام رو روی هم گذاشتم..طولی نکشید که خوابم برد...
*ادامه دارد...
Part³⁹
سوهو اومد جلوی میزم
کتابام رو از توی کیفم در اوردم تا بخونم
اما سوهو اونارو انداخت:
سوهو:الان دیگه همه ی ما میدونیم میخواستی لیا رو بکشی(داد)
خودکارم رو روی میزم گذاشتم..توی چشماش نگاه کردم و...
[ویو تهیونگ]
توی دلم اشهد سوهو رو خوندم
به پسرا نگاه کردم..انگار اونا هم منتظر یه حرکت از نیلسو بودن
نیلسو خیلی خونسرد گفت:
-پس سعی کن نفر بعدی تو نباشی
بعد خم شد و کتاباشو جمع کرد..سوهو چند قدم عقب رفت..استاد اومد..و دوباره نگاهش به نیلسو افتاد
کیف چرم قهوهایش رو روی میزش گذاشت
کتابش رو در اورد و با ماژیک،هر قسمت رو توضیح میداد..استاد گفت:
استاد:نیلسو فهمیدی؟
-بله
استاد:یه سوال،چرا دعوا کردی؟
-فضولی کرد
استاد:واقعا لیا؟
لیا:بله
استاد:پس دوتاییتون مقصرید..ولش کنید..به مدیر گفتم مقصر خود لیا بوده..چیزی نمیشه
-ممنونم(لبخند محو)
این دختر واقعا غیرقابل پیشبینیعه!
برگه هارو دراوردیم و شروع کردیم..انگار نیلسو فکرش درگیر بود
حتما خیلی توی بچگی زجر کشیده،البته کمتر من!
مثل همیشه هر نکته رو مینوشت...
کلاس تموم شد..نیلسو وسایلش رو جمع کرد
کیفمو کول کردم و جلوش وایسادم:
+پیاممو دیدی؟
لپمو کشید
-بله دیدم..قبول هم کردم
+بلند شو..برای ناهار با پسرا میریم بیرون،توهم بیا
با سر تایید داد..کیفشو برداشت و همراه با پسرا،راه افتادیم
تقریبا ۴۰ دقیقه گذشت..جلوی رستوران وایسادیم
نیلسو و جیمین داشتن میمردن..جونگکوک که نشسته بود..و همه خسته شده بودن غیر از من!
وارد رستوران شدیم
روی یه میز کنار پنجره نشستیم..نیلسو سرشو روی میز گذاشت:
-برای من یه چیزی سفارش بدید..اگه بد باشه میکشمت تهیونگ
زدیم زیر خنده..سفارش هارو گفتیم و منتظر بودیم تا برامون بیارن
هوسوک درمورد شب صحبت میکرد..نامجون داشت ایراد های جشن رو میگرفت..و من هواسم به نیلسو بود
گارسون سفارش هارو اورد..شروع کردیم به خوردن استیک..خدایی خیلی خوشمزه بود
از برق چشماشون میشد فهمید اوناهم دوست داشتن...
[ویو نیلسو]
واقعا انتخاب تهیونگ حرف نداره
بعد از حساب کردنش از همدیگه خداحافظی کردیم
پاهام دیگه جون نداشت..به زور خودمو رسوندم به خونه..کلید رو توی در چرخوندم و وارد شدم
سریع رفتم توی اتاقم..لباسمو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم
چشمام رو روی هم گذاشتم..طولی نکشید که خوابم برد...
*ادامه دارد...
- ۳۹۱
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط