Part my angle
Part:5 my angle
روی اپن نشسته بودم و مانیا روی صندلی نشسته بود..داشتم اهنگ رو عوض میکردم
مانیا: اه صدای اسپیکر رو کمتر کن
دیانا: چرااا
حرفی نزد و منم چیزی نگفتم
اهنگ poetic vulgarityاز d4vd رو گذاشتم و داشتم عکس میگرفتم
از خودم و گاهی اوقات مانیا
جیمین: اووهووو چخبرر
نگاهش کردم...چرا انقدر سرحاله؟!مگه نباید استراحت کنه
مانیا: بهتری؟
جیمین: اره عزیزمم
و کنارهم نشستن...حس کردم دیگه جای من نیست
از اشپزخونه اومدم بیرون ولی قبلش برای خودم خوراکی گرفتم
همشون بغلم بودن
پاستیل،چیپس،مارشمالوشکری
روی مبل نشستم و خوراکی هارو گذاشتم کنارم
نگاهم افتاد به جونگکوک ...یعنی به اون هم بدم؟!
دیانا: هی..چیزی میخوری؟
نگاهم کرد و چیزی نگفت
وا..مشکلی داره؟بیخیالش شدم و داشتم پاستیلمو میخوردم
رفتم توی گوشی که شمارشو سیو کنم..
چی سیوش کنم؟..اوپا؟ همین خوبه
"اوپا💘"
یعنی قلبشو بردارم؟.. یک دفعه همرو پاک کردم
"جونگکوک"
گوشیمو خاموش کردم
جونگکوک: منم میخوام
با تعجب نگاهش کردم
دیانا: چی
انگار متوجه تعجبم شده بود...خنده ای کرد
جونگکوک: پاستیل
دیانا: بیا
رفتم پیشش و توی دستش پاستیل گذاشتم و بعد برگشتم سرجای خودم
بگذریم...موقع شام بود
من و مانیا میز رو چیدیم...همه دور هم نشسته بودیم
مانیا: خب گوش بدید لازانیا رو من درست کردم پیتزا هم...من
جیمین: لازم به گفتنش بود؟
دیانا: منظورش اینه من کاری انجام ندادم
مانیا: بگذریم
جونگکوک انگار تو یه بعد دیگه ای بود
جیمین زد به پاهاش
جونگکوک: اخ وحشی
جیمین: چته تو...انگار تویه بعد دیگه ای
جونگکوک: چی میگی بابا
مانیا: بسه دیگه...غذاتونو بخورید
یجورایی از حرف مانیا بهم برخورد.بلندشدم و به سمت قفسه نودل و دوکبوکی رفتم
مانیا: چیکارداری میکنی دیانا؟
دیانا: هیچی
یک ظرف دوکبوکی برداشتم و بعداز چنددقیقه اماده شد
نشستم روی میز..انگار تعجب کرده بودن
دیانا: چیه؟!..خب دلم دوکبوکی خواست
جیمین: تو دوکبوکی دوست نداری چون تنده
دیانا: نه..دوست دارم
دروغ گفتم..اصلا نمیتونم دوکبوکی بخورم همونطور که جیمین گفت چون بشدت تنده..اما غرورم اجازه نمیداد
انقدر تند بود انگار از چشمام داشت اشک میومد
یهو از زیر دستم کشیده شد...
جونگکوک: دلم دوکبوکی خواست
متوجه شدم داره دروغ میگه...وای من الان چی بخورم
مانیا: دیانا..از حرفم ناراحت شدی؟! منظوری نداشتم اگرمیشه همراه ما غذا بخور
برام یک اسلایس پیتزا گذاشت و یکم لازانیا
مانیا: بخور
ویو جونگکوک
داشتم نگاهش میکردم قیافش دیدنی بود
گونه هاش قرمز چشماش اشکی سعی داشت نشونش نده...دخترمگه مجبوری
از دستش گرفتم و خودم خوردم چون اگر نمیگرفتم خودشو با خوردن دوکبوکی مریض میکرد
جونگکوک: وقتی نمیتونی بخوری برای چی به اسرار میخوای بخوری؟
جوابی بهم نداد..داشت اب گازدار میخورد تا تندی دهنش ازبین بره ..دختره دیوونه
دیانا~
حس کردم دارم میمیرم وای چرا انقدر بی فکرعمل میکنم..
زبونم داشت بی حس میشد..وایخدا
بگذریم...همه دور هم توی پذیرایی نشسته بودیم
پسرا داشتن گیم میزدن
مانیا: جیمین...من و دیانا هم میخوایم بازی کنیم
جیمین همونطور که غرق گیم بود بدون نگاه کردن به مانیا سریع گفت
جیمین: باشه عزیزم فقط توی اتاقم زیر کشو اولی دوتا دسته سفید هست بیار
مانیا بلندشد و رفت دسته هارو بیاره
منم نشستم...داشتم به حرکات جونگکوک نگاه میکردم
وای دستاش..چشماش وقتی دنبال نقشه بود و همینطور خنده هاش..قلبم براش رفت..
نگاهی بهم انداخت..باعجله نگاهمو گرفتم ازش و سرمو کردم تو گوشیم..
دیدم یک مسیج جدید از جیهون دارم
جیهون: "دیانا...حالت خوبه؟! ببخشید برای تولدت نیومده بودم من توی کره نبودم و نیستم..همین الانش هم اسپانیام..اگر میشه معذرت خواهی منو قبول کن! دوستت دارم دوست خوبم🙏🏻💘"
لبخندی زدم..جیهون خیلی مهربون بود ازبچگی باهاش دوست بودم..برام مثل جیمین بود
درجوابش یک چیزی گفتم..بگذریم مهم نیست..
مانیا اومد
روی اپن نشسته بودم و مانیا روی صندلی نشسته بود..داشتم اهنگ رو عوض میکردم
مانیا: اه صدای اسپیکر رو کمتر کن
دیانا: چرااا
حرفی نزد و منم چیزی نگفتم
اهنگ poetic vulgarityاز d4vd رو گذاشتم و داشتم عکس میگرفتم
از خودم و گاهی اوقات مانیا
جیمین: اووهووو چخبرر
نگاهش کردم...چرا انقدر سرحاله؟!مگه نباید استراحت کنه
مانیا: بهتری؟
جیمین: اره عزیزمم
و کنارهم نشستن...حس کردم دیگه جای من نیست
از اشپزخونه اومدم بیرون ولی قبلش برای خودم خوراکی گرفتم
همشون بغلم بودن
پاستیل،چیپس،مارشمالوشکری
روی مبل نشستم و خوراکی هارو گذاشتم کنارم
نگاهم افتاد به جونگکوک ...یعنی به اون هم بدم؟!
دیانا: هی..چیزی میخوری؟
نگاهم کرد و چیزی نگفت
وا..مشکلی داره؟بیخیالش شدم و داشتم پاستیلمو میخوردم
رفتم توی گوشی که شمارشو سیو کنم..
چی سیوش کنم؟..اوپا؟ همین خوبه
"اوپا💘"
یعنی قلبشو بردارم؟.. یک دفعه همرو پاک کردم
"جونگکوک"
گوشیمو خاموش کردم
جونگکوک: منم میخوام
با تعجب نگاهش کردم
دیانا: چی
انگار متوجه تعجبم شده بود...خنده ای کرد
جونگکوک: پاستیل
دیانا: بیا
رفتم پیشش و توی دستش پاستیل گذاشتم و بعد برگشتم سرجای خودم
بگذریم...موقع شام بود
من و مانیا میز رو چیدیم...همه دور هم نشسته بودیم
مانیا: خب گوش بدید لازانیا رو من درست کردم پیتزا هم...من
جیمین: لازم به گفتنش بود؟
دیانا: منظورش اینه من کاری انجام ندادم
مانیا: بگذریم
جونگکوک انگار تو یه بعد دیگه ای بود
جیمین زد به پاهاش
جونگکوک: اخ وحشی
جیمین: چته تو...انگار تویه بعد دیگه ای
جونگکوک: چی میگی بابا
مانیا: بسه دیگه...غذاتونو بخورید
یجورایی از حرف مانیا بهم برخورد.بلندشدم و به سمت قفسه نودل و دوکبوکی رفتم
مانیا: چیکارداری میکنی دیانا؟
دیانا: هیچی
یک ظرف دوکبوکی برداشتم و بعداز چنددقیقه اماده شد
نشستم روی میز..انگار تعجب کرده بودن
دیانا: چیه؟!..خب دلم دوکبوکی خواست
جیمین: تو دوکبوکی دوست نداری چون تنده
دیانا: نه..دوست دارم
دروغ گفتم..اصلا نمیتونم دوکبوکی بخورم همونطور که جیمین گفت چون بشدت تنده..اما غرورم اجازه نمیداد
انقدر تند بود انگار از چشمام داشت اشک میومد
یهو از زیر دستم کشیده شد...
جونگکوک: دلم دوکبوکی خواست
متوجه شدم داره دروغ میگه...وای من الان چی بخورم
مانیا: دیانا..از حرفم ناراحت شدی؟! منظوری نداشتم اگرمیشه همراه ما غذا بخور
برام یک اسلایس پیتزا گذاشت و یکم لازانیا
مانیا: بخور
ویو جونگکوک
داشتم نگاهش میکردم قیافش دیدنی بود
گونه هاش قرمز چشماش اشکی سعی داشت نشونش نده...دخترمگه مجبوری
از دستش گرفتم و خودم خوردم چون اگر نمیگرفتم خودشو با خوردن دوکبوکی مریض میکرد
جونگکوک: وقتی نمیتونی بخوری برای چی به اسرار میخوای بخوری؟
جوابی بهم نداد..داشت اب گازدار میخورد تا تندی دهنش ازبین بره ..دختره دیوونه
دیانا~
حس کردم دارم میمیرم وای چرا انقدر بی فکرعمل میکنم..
زبونم داشت بی حس میشد..وایخدا
بگذریم...همه دور هم توی پذیرایی نشسته بودیم
پسرا داشتن گیم میزدن
مانیا: جیمین...من و دیانا هم میخوایم بازی کنیم
جیمین همونطور که غرق گیم بود بدون نگاه کردن به مانیا سریع گفت
جیمین: باشه عزیزم فقط توی اتاقم زیر کشو اولی دوتا دسته سفید هست بیار
مانیا بلندشد و رفت دسته هارو بیاره
منم نشستم...داشتم به حرکات جونگکوک نگاه میکردم
وای دستاش..چشماش وقتی دنبال نقشه بود و همینطور خنده هاش..قلبم براش رفت..
نگاهی بهم انداخت..باعجله نگاهمو گرفتم ازش و سرمو کردم تو گوشیم..
دیدم یک مسیج جدید از جیهون دارم
جیهون: "دیانا...حالت خوبه؟! ببخشید برای تولدت نیومده بودم من توی کره نبودم و نیستم..همین الانش هم اسپانیام..اگر میشه معذرت خواهی منو قبول کن! دوستت دارم دوست خوبم🙏🏻💘"
لبخندی زدم..جیهون خیلی مهربون بود ازبچگی باهاش دوست بودم..برام مثل جیمین بود
درجوابش یک چیزی گفتم..بگذریم مهم نیست..
مانیا اومد
- ۱۰۳
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط