Part my angle
Part:3 my angle
با همهمه بیرون از اتاقم چشمام رو باز کردم...باز چه اتفاقی افتاده.
خواب الود روی تختم نشستم..وایخدا چشمام بازنمیشه. در اتاقم رو باز کردم از پله ها پایین رفتم با صحنه شوک اوری مواجه شدم..
چی؟!..این یعنی چی..دارم خواب میبینم؟؟..خدای من واقعیته.
با عجله سمت برادرم رفتم ...
دیانا: جیمینننن..چیشدههه
دستام میلرزید...قلبم به تپش افتاده بود ..نمیتونستم نفس بکشم.
با صورت خونی روی مبل نشسته بود..وای خدای من دیشب چه اتفاقی افتاد براش..
مامان از گریه حتی نمیتونست حرف بزنه..پدرم هم داشت زخماشو پانسمان میکرد..چون پزشکه.
من هم(مکث)..من؟!..من نمیدونستم چیکارکنم..بهت زده به صحنه روبه روم خیره بودم..انگار هضم این اتفاق برام سخت بود...
در خونه باز شد
جونگکوک: جیمین صدبار گفتم باهاشون درگیرنشو
چی..اون اینجا چیکارمیکرد..
جونگکوک: سلام خاله و عمو حالتون خوبه..سلام کوچولو حالت چطوره؟
چیزی نگفتم..انگار همه چیز رویا بود..شاید یک کابوس که وسطش به رویا تبدیل شده بود..بالاخره تونستم بعداز 4ماه ببینمش!
از افکارم بیرون اومدم..
پانسمان جیمین تموم شد..
پدر: جیمین! امیدوارم دفعه دیگه همچین چیزی اتفاق نیوفته..کاش بزرگ بشی!.
جیمین چشماشو بست و انگار ناراحت شده بود...حقش بود..ببین چه بلایی سر خودش اورد.
مادر و پدرم برای شیفت صبح باید به بیمارستان میرفتن..ساعت 9صبح بود اما باید ساعت 8:30بیمارستان بودن...چی!
دیانا: مامان..بیمارستان چی؟
مادر: مرخصی چندساعته گرفتیم ..
دیانا: صبحانه چی؟! خوردین؟
مادر: نه نیازی نیست..باید عجله کنیم..توی راه یچیزی میخوریم
پدر: ممنونم عزیزم لطفا مراقب برادرت باش.
و هردو رفتن..روی مبل نشستم..
دیانا: حالت خوبه جیمین؟!
جیمین: از این بهتر نمیشم
اخمی کردم...دیوونه!
جونگکوک با سینی قهوه اومد
جونگکوک: بفرمایید .
جیمین: جونگکوک تو ازکجا فهمیدی؟
توی سکوت به مکالمشون گوش میدادم...
جونگکوک: خلاصه
جیمین: حرف بزن مردک
جونگکوک: جیمین عزیزم ساکت باش
جیمین حرفی نزد..نگاه جونگکوک رو دنبال کردم..داشت منو نگاه میکرد؟
جونگکوک: بزرگ شدی دیانا
جیمین: اره بزرگ شده خوبم بزرگ شده و این به شما اقای محترم چه ربطی داره؟
جونگکوک تک خنده ای کرد
جونگکوک: اروم بابا..اون مثل خواهرمه!
دروغ نگم ناراحت شدم..اه دیانا چه فکری کرده بودی..خاکتوسرت..
دیانا: ممنون بخاطر لطفت اما میل قهوه ندارم..
بلندشدم و از پله ها بالا رفتم تا به اتاقم رسیدم...
روی تخت نشستم..هوف...خوابم میاد خدایا..
برمیگردیم به مکالمه ان دو پسر
جیمین نگاهش رو داد به جونگکوک..چیزی نمیگفت و فقط نگاهش میکرد..
جونگکوک: چیزی روی صورتمه؟ نکنه غرق جذابیتم شدی مرد
جیمین: ساکت بابا..توجذابیتی داری اخه...فقط خوشحالم که همیشه کنارمی!
جونگکوک تک خنده ای کرد و گفت
جونگکوک:خلاصه دوستی و وفاداری
شرطا
لایک:10
کامنت:۵
با همهمه بیرون از اتاقم چشمام رو باز کردم...باز چه اتفاقی افتاده.
خواب الود روی تختم نشستم..وایخدا چشمام بازنمیشه. در اتاقم رو باز کردم از پله ها پایین رفتم با صحنه شوک اوری مواجه شدم..
چی؟!..این یعنی چی..دارم خواب میبینم؟؟..خدای من واقعیته.
با عجله سمت برادرم رفتم ...
دیانا: جیمینننن..چیشدههه
دستام میلرزید...قلبم به تپش افتاده بود ..نمیتونستم نفس بکشم.
با صورت خونی روی مبل نشسته بود..وای خدای من دیشب چه اتفاقی افتاد براش..
مامان از گریه حتی نمیتونست حرف بزنه..پدرم هم داشت زخماشو پانسمان میکرد..چون پزشکه.
من هم(مکث)..من؟!..من نمیدونستم چیکارکنم..بهت زده به صحنه روبه روم خیره بودم..انگار هضم این اتفاق برام سخت بود...
در خونه باز شد
جونگکوک: جیمین صدبار گفتم باهاشون درگیرنشو
چی..اون اینجا چیکارمیکرد..
جونگکوک: سلام خاله و عمو حالتون خوبه..سلام کوچولو حالت چطوره؟
چیزی نگفتم..انگار همه چیز رویا بود..شاید یک کابوس که وسطش به رویا تبدیل شده بود..بالاخره تونستم بعداز 4ماه ببینمش!
از افکارم بیرون اومدم..
پانسمان جیمین تموم شد..
پدر: جیمین! امیدوارم دفعه دیگه همچین چیزی اتفاق نیوفته..کاش بزرگ بشی!.
جیمین چشماشو بست و انگار ناراحت شده بود...حقش بود..ببین چه بلایی سر خودش اورد.
مادر و پدرم برای شیفت صبح باید به بیمارستان میرفتن..ساعت 9صبح بود اما باید ساعت 8:30بیمارستان بودن...چی!
دیانا: مامان..بیمارستان چی؟
مادر: مرخصی چندساعته گرفتیم ..
دیانا: صبحانه چی؟! خوردین؟
مادر: نه نیازی نیست..باید عجله کنیم..توی راه یچیزی میخوریم
پدر: ممنونم عزیزم لطفا مراقب برادرت باش.
و هردو رفتن..روی مبل نشستم..
دیانا: حالت خوبه جیمین؟!
جیمین: از این بهتر نمیشم
اخمی کردم...دیوونه!
جونگکوک با سینی قهوه اومد
جونگکوک: بفرمایید .
جیمین: جونگکوک تو ازکجا فهمیدی؟
توی سکوت به مکالمشون گوش میدادم...
جونگکوک: خلاصه
جیمین: حرف بزن مردک
جونگکوک: جیمین عزیزم ساکت باش
جیمین حرفی نزد..نگاه جونگکوک رو دنبال کردم..داشت منو نگاه میکرد؟
جونگکوک: بزرگ شدی دیانا
جیمین: اره بزرگ شده خوبم بزرگ شده و این به شما اقای محترم چه ربطی داره؟
جونگکوک تک خنده ای کرد
جونگکوک: اروم بابا..اون مثل خواهرمه!
دروغ نگم ناراحت شدم..اه دیانا چه فکری کرده بودی..خاکتوسرت..
دیانا: ممنون بخاطر لطفت اما میل قهوه ندارم..
بلندشدم و از پله ها بالا رفتم تا به اتاقم رسیدم...
روی تخت نشستم..هوف...خوابم میاد خدایا..
برمیگردیم به مکالمه ان دو پسر
جیمین نگاهش رو داد به جونگکوک..چیزی نمیگفت و فقط نگاهش میکرد..
جونگکوک: چیزی روی صورتمه؟ نکنه غرق جذابیتم شدی مرد
جیمین: ساکت بابا..توجذابیتی داری اخه...فقط خوشحالم که همیشه کنارمی!
جونگکوک تک خنده ای کرد و گفت
جونگکوک:خلاصه دوستی و وفاداری
شرطا
لایک:10
کامنت:۵
- ۵۲
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط