{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part my angle

Part:4                  my angle

با ویبره رفتن گوشیم رو تخت چشمامو باز کردم..اه چخبره؟..
"دیانا..من میرم خونه ی خودم به مامان و بابا بگو نگران نباشن"
زنگ زدم به جیمین بعداز چندبوق جواب داد
جیمین: میتونستی مسیج بدی
دیانا: کی میخواد بهت برسه؟! با اون وضعیتت
مکثی کرد و دوباره صداش از پشت خط شنیده شد
جیمین: خودم..
دیانا: باشه..من که میدونم
جیمین:چی..
تعجب کرده بود..حس کرده بودم داره یک موضوعی رو پنهان میکنه..
دیانا: مانیا پیشته ...اره؟
صدایی ازش نشنیدم..بعداز چنددقیقه خندید و گفت
جیمین: وای..لورفتم
بیشتر نگران شده بودم..چون جونگکوک رو خواهرش حساس بود
دیانا: جیمین حداقل به جونگکوک بگید‌..اگر خودش بفهمه ازتون ناراحت میشه که پنهان کردید ازش..
جیمین: تو برای چی نگرانی..مشکل منه
دیانا: نمیخوام ازهم جدا بشید...یک چیز مسخره باعث بشه دوستی چندسالتون خراب بشه
صدای دخترونه ای از پشت خط شنیده شد
مانیا: دیانا..(خنده ای اروم کرد)جونگکوک پیشمونه..
چی!..اشتباه شنیدم؟! قلبم تندتند زد..چرا؟‌..
مانیا: دیانااا الوو؟؟
با لکنت جواب دادم
دیانا: بله..بله
مانیا:خوبی عزیزم؟
دیانا: خوبم
نبودم..حس بدی داشتم..خداکنه جونگکوک صدامو نشنیده باشه
جونگکوک: (اروم) گوشیو بده به من
هوفی کشیدم و چیزی نگفتم..منتظر حرفی از طرف مانیا بودم چون روم نمیشد چیزی بگم..
جونگکوک: کوچولو..چطوری
وای نه‌‌...نمیتونم باهاش صحبت کنم وای خدااا
دیانا: خوبم توخوبی
جونگکوک: خوبم خوبم
چنددقیقه حرفی بینمون رد و بدل نشد..حس کردم داره با مانیا بحث میکنه..
مانیا: مگه نمیگم گوشیو بده(اروم)
جونگکوک: خفه شو(اروم)
دیانا: چیشده..
مانیا موفق شد گوشیو بگیره.
مانیا: هیچی ناناز میخواستم بگم میای خونه جیمین..باهم باشیم امشبو
دیانا: باشه میام
مانیا: پسس خودم میام دنبالتتت اماده باششش باشهه؟؟؟
دیانا: باشه فعلاا
و گوشی رو گذاشتم روی تخت..وای..چیکارکنم حالا
لباس چی بپوشم..
در کمدمو بازکردم و یک دامن صورتی کالباسی و بادی هم رنگش پوشیدم..
هوا سرد بود..بخاطر همین یک پالتوی پلنگی کوتاه پشمی پوشیدم
بوت بلند مشکیمو از قفس کفشام برداشتم
میکاپ؟!‌...وای حوصلم نمیشه
ولی نشستم روی میز ارایش و کرم زد افتاب زدم و رژگونه ، ریمل،رژ صورتی ملایم..
تمام..موهای کوتاه و بلوندمو شونه کردم(دقیق موهاش همرنگ دختره تو عکس رمانه)
گوشیم زنگ خورد
دیانا: الو؟
جونگکوک: بیا پایین
چی..مگه مانیا نمی‌خواست بیاد؟!
دیانا: باشه..
عطر با بوی قهوه رو اسپری کردم رو لباسم
جلوی در بوت صورتی و تا زانو هامو پوشیدم و در حیاط رو باز کردم
ایوای....باید با دامن سوارموتور بشم؟؟؟ وای خدااااااا
جونگکوک خدانکشتت..
دیانا: سلام
حرفی نزد..با نگاهش داشت منو میخورد
دیانا: جونگکوک میشنوی؟؟
دستامو جلوش تکون دادم
سرشو تکون داد
جونگکوک: با این لباس میخوای سوار موتور بشی؟
دیانا: حداقل اگه خبر میدادی میخوای با موتور بیای یه لباس دیگه میپوشیدم!
جونگکوک: بیا بالا
رفتم نزدیکش و کتفشو گرفتم و روی موتور نشستم..وای پاهام یخ زد...وای خدا
یک دفعه دستاشو اورد پشت و دستامو گرفت و گذاشت دور کمرش
جونگکوک: محکم بگیر منو
قلبم تندتند میزد..نمیتونستم حرف بزنم کل تنم میلرزید
بخاطر سرماست‌‌..اره بابا..
سرد بود...باد سرد پاهامو نوازش میکرد و تنم مور مور میشد..یخ زدم..
بالاخره رسیدیم
جونگکوک: وقتی پیاده میشی مراقب باش
دیانا: باشه
دستامو از کمرش جدا کردم و بازهم کتفشو گرفتم و اومدم پایین..تنم یکم میلرزید
بخاطر سرما بود..زیر پاهام انگار خالی شد
حس میکردم نمیتونم راه برم..
جونگکوک: خوبی دیانا؟
نگاهش کردم..چی گفت؟ چرا نفهمیدم
خیلی گیج نگاهش کردم..انگار متوجه شده بود
جونگکوک: دیانا ...میشنوی؟
دیانا: چی..نفهمیدم
وای جونگکوک خدانکشتت انگار سرگیجه داشتم
جونگکوک: برو داخل
خب بگذریم...
جونگکوک و جیمین داشتن گیم میزدن و من و مانیا بودیم تو اشپزخونه
دیدگاه ها (۷)

Part:3                  my angleبا همهمه بیرون از اتاقم چشما...

Part:2                  my angleصدای موسیقی و صحبت های پی در...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟕آفتاب رفته بود... شهر غرق تاریکی و نور چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط