شتِ اون چهرهی بیخیال
شتِ اون چهرهی بیخیال
شب خیلی دیر شده بود و تو هنوز پشت میز نشسته بودی و داشتی با کلی استرس روی یه کار تمرکز میکردی. صدای برخورد کلید به در اومد و یونگی اومد خونه.
یونگی با همون چهرهی همیشه آروم و نگاهِ نیمهبازش، کیفش رو گذاشت کنار و یه نگاه به تو انداخت که هنوز با چشمهای خسته داشتی با لپتاپ یا کتابت کلنجار میرفتی.
یونگی با اون صدای بم و خشدارش، بدون اینکه خیلی هیجانزده به نظر بیاد، گفت: «هنوز داری با این کار میجنگی؟ فکر کنم اون کار هم داره کمکم کم میاره.»
تو بدون اینکه سرت رو بلند کنی، با یه لحنِ کلافه گفتی: «خیلی سخته یونگی… اصلاً نمیتونم تمومش کنم. حس میکنم مغزم دیگه کار نمیکنه.»
یونگی یه لحظه سکوت کرد. اومد سمتت، ولی نه اونجوری که بقیه میان که کلی حرف بزنن یا ازت سوال بپرسن. اون خیلی آروم نشست روی لبهی صندلی کنارت. یه کم مکث کرد و بعد با همون لحنِ خونسردش گفت: «ببین، تو داری به خودت فشار میاری. مغزت نیاز به استراحت داره، نه اینکه مثل یه ماشینِ قدیمی هی روغنکاری کنی.»
تو با یه لبخندِ تلخ گفتی: «ولی اگه الان تمومش نکنم، فردا یه فاجعه میشه.»
یونگی یه آهِ آروم کشید، بلند شد و رفت سمت آشپزخانه. چند دقیقه بعد با یه لیوان چای گرم و یه تکه شکلات برگشت. لیوان رو گذاشت جلوی تو و خیلی عادی، انگار که اصلاً کارِ خاصی نکرده، گفت: «این رو بخور. نه چون خیلی مهربونم، بلکه چون اگه الان از شدتِ خستگی از حال بری، من باید تنهایی این خونه رو تمیز کنم که اصلاً حوصلهاش رو ندارم!»
تو خندهات گرفت. میدونستی این مدلِ اون بود؛ یعنی “خیلی نگرانتم ولی نمیخوام خیلی تابلو بشه”.
وقتی چای رو خوردی، حس کردی یه کم آروم شدی. یونگی همونطور که تکیه داده بود به میز، با نگاهی که حالا کمی نرمتر شده بود، گفت: «برو بخواب. من بیدار میمونم و یه نگاه به کارهات میندازم. اگه جایی خیلی گیر کردی، من هستم که یه راهی براش پیدا کنم. ولی فعلاً… فقط استراحت کن.»
تو به چشمهاش نگاه کردی و دیدی که پشت اون ظاهرِ بیتفاوت، چقدر بهت اهمیت میده. با لبخند گفتی: «مرسی یونگی. تو واقعاً آدمِ مهربونی، فقط دوست داری این رو پنهان کنی.»
اون فقط یه نیملبخندِ خیلی ریز زد، چشمهاش رو بست و با همون لحنِ همیشگیاش گفت: «چرت نگو، برو بخواب…»
اما تو میدونستی که اون تا وقتی تو بخوابی، اونجا میمونه تا مطمئن بشه همه چیز روبهراهه.
شب خیلی دیر شده بود و تو هنوز پشت میز نشسته بودی و داشتی با کلی استرس روی یه کار تمرکز میکردی. صدای برخورد کلید به در اومد و یونگی اومد خونه.
یونگی با همون چهرهی همیشه آروم و نگاهِ نیمهبازش، کیفش رو گذاشت کنار و یه نگاه به تو انداخت که هنوز با چشمهای خسته داشتی با لپتاپ یا کتابت کلنجار میرفتی.
یونگی با اون صدای بم و خشدارش، بدون اینکه خیلی هیجانزده به نظر بیاد، گفت: «هنوز داری با این کار میجنگی؟ فکر کنم اون کار هم داره کمکم کم میاره.»
تو بدون اینکه سرت رو بلند کنی، با یه لحنِ کلافه گفتی: «خیلی سخته یونگی… اصلاً نمیتونم تمومش کنم. حس میکنم مغزم دیگه کار نمیکنه.»
یونگی یه لحظه سکوت کرد. اومد سمتت، ولی نه اونجوری که بقیه میان که کلی حرف بزنن یا ازت سوال بپرسن. اون خیلی آروم نشست روی لبهی صندلی کنارت. یه کم مکث کرد و بعد با همون لحنِ خونسردش گفت: «ببین، تو داری به خودت فشار میاری. مغزت نیاز به استراحت داره، نه اینکه مثل یه ماشینِ قدیمی هی روغنکاری کنی.»
تو با یه لبخندِ تلخ گفتی: «ولی اگه الان تمومش نکنم، فردا یه فاجعه میشه.»
یونگی یه آهِ آروم کشید، بلند شد و رفت سمت آشپزخانه. چند دقیقه بعد با یه لیوان چای گرم و یه تکه شکلات برگشت. لیوان رو گذاشت جلوی تو و خیلی عادی، انگار که اصلاً کارِ خاصی نکرده، گفت: «این رو بخور. نه چون خیلی مهربونم، بلکه چون اگه الان از شدتِ خستگی از حال بری، من باید تنهایی این خونه رو تمیز کنم که اصلاً حوصلهاش رو ندارم!»
تو خندهات گرفت. میدونستی این مدلِ اون بود؛ یعنی “خیلی نگرانتم ولی نمیخوام خیلی تابلو بشه”.
وقتی چای رو خوردی، حس کردی یه کم آروم شدی. یونگی همونطور که تکیه داده بود به میز، با نگاهی که حالا کمی نرمتر شده بود، گفت: «برو بخواب. من بیدار میمونم و یه نگاه به کارهات میندازم. اگه جایی خیلی گیر کردی، من هستم که یه راهی براش پیدا کنم. ولی فعلاً… فقط استراحت کن.»
تو به چشمهاش نگاه کردی و دیدی که پشت اون ظاهرِ بیتفاوت، چقدر بهت اهمیت میده. با لبخند گفتی: «مرسی یونگی. تو واقعاً آدمِ مهربونی، فقط دوست داری این رو پنهان کنی.»
اون فقط یه نیملبخندِ خیلی ریز زد، چشمهاش رو بست و با همون لحنِ همیشگیاش گفت: «چرت نگو، برو بخواب…»
اما تو میدونستی که اون تا وقتی تو بخوابی، اونجا میمونه تا مطمئن بشه همه چیز روبهراهه.
- ۶۳
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط