مأموریتِ زیبایی
مأموریتِ زیبایی
تو داشتی روی کاناپه نشسته بودی و با گوشی کار میکردی که یهو جین با اون ژست معروفش وارد سالن شد. انگار که داشت وارد یه فرش قرمز میشد، نه خونه. اول یه ژستِ خاص گرفت، بعد خودش رو تو آینه چک کرد و با یه لبخندِ پیروزمندانه به سمت تو اومد.
جین با یه لحن خیلی جدی و در عین حال خندهدار گفت: «ببین، من واقعاً فکر میکنم یه مشکلی وجود داره. یه مشکلی که فقط من میتونم حلش کنم.»
تو بدون اینکه سرت رو از گوشی برداری، گفتی: «باز شروع کردی؟ مشکل چیه؟ باز هم داری با خودت حرف میزنی؟»
جین با تعجب (که کاملاً نمایشی بود) گفت: «نه! این بحثِ من و خودم نیست. بحث اینه که چطوری ممکنه یه آدم انقدر خوشگل باشه که حتی وقتی داره توی خونه راه میره، نور اتاق رو هم کم و زیاد کنه؟ این واقعاً غیرمنصفانهست!»
تو بالاخره سرت رو آوردی بالا و با خنده گفتی: «اوکی، اوکی، باشه! تو خوشگلی، فهمیدم. حالا میشه بری یه لیوان آب برام بیاری یا قراره تا آخر شب فقط از خودت تعریف کنی؟»
جین یه لحظه مکث کرد، انگار که واقعاً به پیشنهاد تو فکر کرده باشه. بعد با یه چشمک گفت: «آب؟ آره، آب خوبه. ولی قبلش یه سوال: فکر میکنی اگه من الان برم آشپزخونه و یه ساندویچ درست کنم، از شدتِ زیباییِ من، ساندویچ هم خوشگلتر نمیشه؟»
تو خندهات گرفت و گفتی: «فکر کنم ساندویچ از شدتِ شوخیهای تو، خودبهخود میسوزه!»
جین که انگار به خودش برخورده باشه، دستش رو روی سینهاش گذاشت و با یه لحنِ دراماتیک گفت: «اووه! چه بیرحم! من دارم از سطحِ زیباییِ جهان حرف میزنم، تو داری بحثِ سوختنِ ساندویچ رو میکنی؟ واقعاً که…»
اما همونطور که داشت میرفت سمت آشپزخانه، با صدای بلند گفت: «باشه، ولی یادت باشه، حتی اگه ساندویچ بسوزه، باز هم من خوشگلترین عضو این خونه هستم! مواظب باش!»
تو فقط میتونستی با خنده سرت رو تکون بدی و با خودت فکر کنی که زندگی با این آدم، هیچوقت خستهکننده نمیشه.
تو داشتی روی کاناپه نشسته بودی و با گوشی کار میکردی که یهو جین با اون ژست معروفش وارد سالن شد. انگار که داشت وارد یه فرش قرمز میشد، نه خونه. اول یه ژستِ خاص گرفت، بعد خودش رو تو آینه چک کرد و با یه لبخندِ پیروزمندانه به سمت تو اومد.
جین با یه لحن خیلی جدی و در عین حال خندهدار گفت: «ببین، من واقعاً فکر میکنم یه مشکلی وجود داره. یه مشکلی که فقط من میتونم حلش کنم.»
تو بدون اینکه سرت رو از گوشی برداری، گفتی: «باز شروع کردی؟ مشکل چیه؟ باز هم داری با خودت حرف میزنی؟»
جین با تعجب (که کاملاً نمایشی بود) گفت: «نه! این بحثِ من و خودم نیست. بحث اینه که چطوری ممکنه یه آدم انقدر خوشگل باشه که حتی وقتی داره توی خونه راه میره، نور اتاق رو هم کم و زیاد کنه؟ این واقعاً غیرمنصفانهست!»
تو بالاخره سرت رو آوردی بالا و با خنده گفتی: «اوکی، اوکی، باشه! تو خوشگلی، فهمیدم. حالا میشه بری یه لیوان آب برام بیاری یا قراره تا آخر شب فقط از خودت تعریف کنی؟»
جین یه لحظه مکث کرد، انگار که واقعاً به پیشنهاد تو فکر کرده باشه. بعد با یه چشمک گفت: «آب؟ آره، آب خوبه. ولی قبلش یه سوال: فکر میکنی اگه من الان برم آشپزخونه و یه ساندویچ درست کنم، از شدتِ زیباییِ من، ساندویچ هم خوشگلتر نمیشه؟»
تو خندهات گرفت و گفتی: «فکر کنم ساندویچ از شدتِ شوخیهای تو، خودبهخود میسوزه!»
جین که انگار به خودش برخورده باشه، دستش رو روی سینهاش گذاشت و با یه لحنِ دراماتیک گفت: «اووه! چه بیرحم! من دارم از سطحِ زیباییِ جهان حرف میزنم، تو داری بحثِ سوختنِ ساندویچ رو میکنی؟ واقعاً که…»
اما همونطور که داشت میرفت سمت آشپزخانه، با صدای بلند گفت: «باشه، ولی یادت باشه، حتی اگه ساندویچ بسوزه، باز هم من خوشگلترین عضو این خونه هستم! مواظب باش!»
تو فقط میتونستی با خنده سرت رو تکون بدی و با خودت فکر کنی که زندگی با این آدم، هیچوقت خستهکننده نمیشه.
- ۷۳
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط