یه بغلِ گرم
یه بغلِ گرم
هوا بیرون خیلی سرد بود و تو از شدت خستگی و سرما، خودت رو توی پتو پیچیده بودی و روی کاناپه نشسته بودی. انگار تمام انرژیات تموم شده بود. صدای باز شدن در شنیده شد و جیمین اومد تو.
جیمین که لایههای مختلف لباس پوشیده بود و گونههاش از سرما قرمز شده بود، اول یه نگاه به تو انداخت. وقتی دید انقدر بیحال نشستی، با اون لبخندِ مهربون و چشمهای ریز شدهاش اومد جلو.
جیمین با صدای آرومی گفت: «چرا انقدر بیرمقی؟ باز هم اون روزِ سخت رو داشتی؟»
تو فقط یه سر تکون دادی و زیر پتو مچاله شدی. جیمین نشست کنارت و با اون دستهای گرمش، آروم دستت رو از زیر پتو بیرون کشید. «بیا… بیا بذار یه کم گرمت کنم.»
تو که خیلی خسته بودی، سرت رو گذاشتی روی شونهاش. جیمین شروع کرد به نوازش کردن موهات و با یه صدای خیلی ملایم داشت برات از چیزهای بیربط تعریف میکرد؛ مثلاً اینکه امروز توی راه یه گربه بامزه دیده یا اینکه یه آهنگ جدید شنیده که یادش افتاده بود.
یه لحظه سکوت شد. تو حس میکردی جیمین داره بهت نگاه میکنه. با یه لحن که هم شوخ بود و هم خیلی مهربون، گفت: «میدونی؟ الان اگه یه عکاس اینجا بود، حتماً از ما یه عکس میگرفت و اسمش رو میذاشت: “دو نفر که دارن از سرما میمیرن ولی خیلی بامزه شدن!”»
تو خندهات گرفت و از روی شونهاش بهش نگاه کردی: «واقعاً؟ تو هم که همیشه باید یه جوری شوخی کنی!»
جیمین خندهی کوتاهی کرد (همون خندهی معروف خودش که چشمهاش رو میبنده) و گفت: «خب، من میخوام وقتی خندهای، تمام اون خستگی از یادت بره. پس دیگه اونقدر جدی نباش، باشه؟»
بعد یه کم بهت نزدیکتر شد و با همون لحنِ گرم و امنِ همیشگیاش گفت: «بگیر بخواب… من همینجا پیشتم. تا وقتی بیدار بشی، دنیا عوض نشده، فقط من هستم که دارم مراقبت میکنم.»
تو حس کردی تمام اون سرمای روز، با گرمای حضور اون از بین رفته. جیمین همونطور که موهات رو مرتب میکرد، زیر لب داشت با خودت زمزمه میکرد که چقدر خوشحالی که اون پیشته.
لایک نمیکنی خوشگله؟
هوا بیرون خیلی سرد بود و تو از شدت خستگی و سرما، خودت رو توی پتو پیچیده بودی و روی کاناپه نشسته بودی. انگار تمام انرژیات تموم شده بود. صدای باز شدن در شنیده شد و جیمین اومد تو.
جیمین که لایههای مختلف لباس پوشیده بود و گونههاش از سرما قرمز شده بود، اول یه نگاه به تو انداخت. وقتی دید انقدر بیحال نشستی، با اون لبخندِ مهربون و چشمهای ریز شدهاش اومد جلو.
جیمین با صدای آرومی گفت: «چرا انقدر بیرمقی؟ باز هم اون روزِ سخت رو داشتی؟»
تو فقط یه سر تکون دادی و زیر پتو مچاله شدی. جیمین نشست کنارت و با اون دستهای گرمش، آروم دستت رو از زیر پتو بیرون کشید. «بیا… بیا بذار یه کم گرمت کنم.»
تو که خیلی خسته بودی، سرت رو گذاشتی روی شونهاش. جیمین شروع کرد به نوازش کردن موهات و با یه صدای خیلی ملایم داشت برات از چیزهای بیربط تعریف میکرد؛ مثلاً اینکه امروز توی راه یه گربه بامزه دیده یا اینکه یه آهنگ جدید شنیده که یادش افتاده بود.
یه لحظه سکوت شد. تو حس میکردی جیمین داره بهت نگاه میکنه. با یه لحن که هم شوخ بود و هم خیلی مهربون، گفت: «میدونی؟ الان اگه یه عکاس اینجا بود، حتماً از ما یه عکس میگرفت و اسمش رو میذاشت: “دو نفر که دارن از سرما میمیرن ولی خیلی بامزه شدن!”»
تو خندهات گرفت و از روی شونهاش بهش نگاه کردی: «واقعاً؟ تو هم که همیشه باید یه جوری شوخی کنی!»
جیمین خندهی کوتاهی کرد (همون خندهی معروف خودش که چشمهاش رو میبنده) و گفت: «خب، من میخوام وقتی خندهای، تمام اون خستگی از یادت بره. پس دیگه اونقدر جدی نباش، باشه؟»
بعد یه کم بهت نزدیکتر شد و با همون لحنِ گرم و امنِ همیشگیاش گفت: «بگیر بخواب… من همینجا پیشتم. تا وقتی بیدار بشی، دنیا عوض نشده، فقط من هستم که دارم مراقبت میکنم.»
تو حس کردی تمام اون سرمای روز، با گرمای حضور اون از بین رفته. جیمین همونطور که موهات رو مرتب میکرد، زیر لب داشت با خودت زمزمه میکرد که چقدر خوشحالی که اون پیشته.
لایک نمیکنی خوشگله؟
- ۷۳
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط