{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برای کشاورزی که توی شمال مزرعه داشته و حالا توی شهر اسیر

برای کشاورزی که توی شمال مزرعه داشته و حالا توی شهر اسیر شده و داره با آخرین اسکناس هاش قهوه میخره دلم میسوزه .
نگاهش کنید که نمیدونه قراره چه اتفاقی بیوفته .
لبهٔ لیوان ، روی لب ها گذاشته میشه و بی صدا ، مایع داغ به گوشت کبود و پر خراش سرخ میخوره .
کنار میروند و دندان هم که سد خوبی نیست ، خصوصا دندان های یک کشاورز .
بعد لیوان رو پایین میاره تا روی میز بذاره ، اما وقتی یکم مونده که به خوبی روی میز قرار بگیره ، ناگهان جهان سیاه میشه .
همه میز ها بلعیده میشن .
بدن داغ میشه ...
داغ تر !
تا جایی که داره از درون میسوزه ولی از بیرون ، یخ می‌زنه .
پوستش دیواری شده بین دو تضاد قرینه ، باید ذوب بشه .
تا سرما و گرما به هم برسند و ترکیب خالص و خاصی به وجود بیاد .
به وجود اما نمیاد .
چون لیوان در دست کشاورز روی میز کوبیده میشه و می‌ترکه ...
کشاورز دیگه چیزی رو لمس نمیکنه .
تمام بدنش گوشت شده .
گوشتی که نمیتونه حرکت کنه .
شاید فریادهای ته سالن برای اوست :
- هی چه غلطی می‌کنی ؟
و چند لحظه بعد ، نزدیک تر ، همان صدا با مظلومیت میگوید : آاقا ، حالتون خوبه ؟
پوست کم کم خنک می‌شود .
هم از درون و هم از بیرون ...
صدای محوی که بر او مسلط میشه .
شاید باید همین حالا بدونه که قراره توی مطب ، خبر سرطان رو بشنوه .
در حالی که به خانواده ای فکر می‌کنه ، که پشت پنجره ای نحس ، پوشیده از غروب منتظرش هستند.
و لبخند میزنند .
و باران می‌گیرد .
اما او آمادگی اش را ندارد .
باران میگرید و پنجره پوشیده از قطرات میشود .
آیا آسمان تاریک می‌شود ؟
اما ناگهان همه چیز تمام میشود ، دیگر نمی‌تواند به چیزی فکر کند .
زیرا درد در وجودش نعره میزند : خفه شو ...
و بعد در تپه های خاکستری اتاق بیمارستان ، نور می‌میرد و خاموشی بر پنجره چنگ میشکد .
ولی باید بدانیم که باران
....
هنوز می‌بارد .
در حالی که کشاورزی میداند سرطان دارد و باید پشت یک پنجره تاریک تا صبح ، به فراموشی عمیقی برسد ....
دیدگاه ها (۲)

مقدمه کاش میدونستیم که نمیشه یک آبادی دموکراسی ساخت اگر 🩸 نب...

امشب اما فرق میکرد .مثل هرشب نبود .چشم ها خیس بودند و بالشت ...

از پشت دروغ ها واقعیت رو میبینم .تا وقتی که واقعیت رو از دس...

وقتی روی ایوان نشسته بودم .اصلا فکرش رو هم نمی‌کردم که کسی ...

Part:58. #ریاست.عشق𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝...

✨ Part ¹⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨ یک هفته از آن شبِ خونین گذشته بو...

💬بوی پیاز داغ که بلند میشد، یعنی دنیا هنوز امنه ! هر روز، تق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط