{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امشب اما فرق میکرد

امشب اما فرق میکرد .
مثل هرشب نبود .
چشم ها خیس بودند و بالشت کثافط میزد به رویای یک خواب آرام که انتظارش را داشت .
انگار زمستان میزد به گونه اش .
به هر حال هرطور شده باید می‌خوابید تا وقتی که فهمید غیر ممکن است .
زیرا این درد مرموز به ریه هایش رسیده بود .
نفس کشیدن ؟
بله ممکن بود .
البته اگر دو بالشت زیر سینه اش ، تا حد مرگ فشار نمی‌آوردند .
تا جایی که استخوان بشکند و توی ریه ها
بوی خون بپیچد .
غلت بزند و ناگهان تمام شهر تاریکی که اطرافش ساخته شده فرو می‌ریزد .
اما بالاخره دوباره ثابت میشوی دیگر ، درسته ؟
ما کوتوله های کوچک سیاه تشنه به خون تو ، سریع تر از هر چیزی که فکرش رو کنی شروع به ساختن می‌کنیم ، تأسیساتی که تو رو شکنجه کنه .
امشب اما تو فقط فکر کن .
به پدر ...
پسر به آرامی غلت پنجم را زد .
به سمت راست تخت چرخید .
جایی که هیچ فرقی نداشت با جاهای دیگر ، همه جا نیز جهنمی گرم بود .
پدر اما حالا کجا بود ؟
تصویری که از او در ذهن پسر مانده ، تصویر موش آب کشیده ای بود ، که از همه جا طرد شده .
درسته ، پسر هم حالا فهمیده بود مردی که پول نداشته باشد نمی‌تواند اخلاق داشته باشد و مردی که پول و اخلاق نداشته باشد ، نمی‌تواند پذیرفته شود .
حالا غلت دیگری زد .
چشم ها را باز کند ؟
نه ، دیدن تاریکی او را بی قرار تر میکرد .
باید فقط به پلک های سیاهش خیره میشد و خود را فریب می‌داد که در پشت آنها ، نوری عجیب فوران می‌کند ، تا دریای تاریکی جلوتر نیاید.
از سوی پدری خسته که امشب به خانه می آید و حمام می‌کند و بعد مانند هر شب شام میخورد .
اما حقیقتاً بعد از افسردگی ، اولین چیزی که پدر را غافلگیر کرده ، خانواده اش بود .
امروز دقیقا از این خانه طرد شد.
به طرز فجیعی !
و شاید همین امروز بود که تمام شد !
و همین امشب بود که رسید !
و همین پدر بود که با شکنجه شدن در کوچه ها ...
و همین مادر که با راحت بودن خیالش از کاری که کرده ...
همین پسر را متعهد کردند به بیدار موندن ....

تقدیم به پدرم
دیدگاه ها (۳)

-: سرگرد ، این رو پدر بزرگم بهم یاد داده .کسی که فحش میده با...

شرایطی که الان داری رو نپذیر .حتی اگر بهت مسلط شده .حتی اگر ...

مقدمه کاش میدونستیم که نمیشه یک آبادی دموکراسی ساخت اگر 🩸 نب...

برای کشاورزی که توی شمال مزرعه داشته و حالا توی شهر اسیر شده...

آن روی دیگر آقای لاریجانی‌این متن را از روی دیدار دوساعته جذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط