وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من 
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من 

ناله زیر و زار من زارترست هر زمان 
بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من 

نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو 
دست نمای خلق شد قامت چون هلال من 

پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی 
می‌رسد و نمی‌رسد نوبت اتصال من 

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند 
هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من 

برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد 
فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من 

چرخ شنید ناله‌ام گفت منال سعدیا 
کاه تو تیره می‌کند آینه جمال من...

#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانموین درد نهان سوز نهفتن نتوانمتو...

تو که رفتی نفســـم بی تو غریبانه گرفتدلِ زارم قفسی شد که به ...

این روزها هم از تو هم از دست دل سیرمپس مي زنم . . . . . اما ...

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردمچو درمانم نبخشیدی به در...

صحچپتر ۱۱ _ دفتر خاطرات پنهانشب...آسایشگاه در سکوتی فرو رفته...

بسم الله الرحمن الرحیمقسمت اول :شهادت جانسوز حضرت فاطمه زهرا...

5:Amityville Horror Houseخانه ترسناک امیتویلنگاهم به گردنبند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط