{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه عشق

سایه عشق )
پارت ۶۲

ات : چی شده لاکچری کردین
فلاویا: جشن گرفتن زود باش ساعت ۸ شده باید آماده شی
ات : من نمیام
ارولیا: چرا اینجوری میکنی تو بیا خواهش میکنم
ات : گفتم که
فلاویا: بیا حوصله هم سر نمیره
فرانسیس: آره خب دوشیزه ها راست میگم اگه نظره من رو هم میخواید بیایید
نیکلاس: ولی اگه خسته هست نمیتونه بره چرا اسرار میکنید
تهیونگ : نه خسته نیست میاد شما برید تا اونم لباسش رو بپوشه
فرانسیس : فکره خوبیه دوشیزه ارولیا بریم
دستش را سمته ارولیا دراز کرد و با مردد نگاهش کرد مجبور شد تا دستش را در دست شاهزاده فرانسیس بزاره و سمته در رفتن
نیکلاس بدونه هیچ حرفی از اتاق خارج شد فیلیکس که این همه مدت به دیوار تکیه داده بود هیچ حرفی نگفته چون خودش رو مقصر حال خواهرش می‌دانست
فلاویا کنار ات نشست و دستی به موها دوستش کشید و سرس را گذاشته رو پاهایش
فلاویا : من واقعا نمیدونم استاد رفائلا چجوری باهات حرف میزنه ولی اینو میدونم که بخاطر این شاهزاده و برادرت به این روز افتادی
دختره با شنیدن این جمله اشک هایش جاری شدن
فیلیکس و تهیونگ گوش به حرف های نازه فلاویا شدن
فلاویا: برادرت هیچ معلوم نیست کجاست یک ماه میگذره از روزی که استاد گفت میاد ... چرا ازت مخفی میشه رو نمیدونم ولی اونم حتما منظوری برای این کارش داره ....
ات : ‌‌‌... تا... کی... فلاویا... خستم خیلی....
هق هق های دخترانه اش بیرون می‌آمد..... فلاویا: یه روزی میاد اونم میاد و ترو تو اغوشش میگیره بهت میگه اومدم .... شاهزاده تهیونگ چرا ناراحتت کرد دیشب چی بهت گفت چی باعث این همه گریه هات شدن ..‌
در حالی که فلاویا دوستش را آرامی میکرد فیلیکس عصبی سمته تهیونگ رفت و جلو مبل ایستاد
فیلیکس: بیا کارت دارم
تهیونگ سری تکون داد و همراه فیلیکس از اتاق خارج شدن جشن شروع شده بود و راه رو خالی بود همین که در را بستن فیلیکس با عصبانیت یقه تهیونگ رو گرفت و به در چسبوند اش
فیلیکس: چیکارش کردی ها....
تهیونگ : چطور یعنی من که هیچ کاری نکردم اینقدر ناراحت شده فکرشو بکن اگه از وجود تو خبر دار شه که تو همین خوابگاه هستی
فیلیکس: هر چی باشه تو نمیتونی ناراحتش کنی
تهیونگ : من هیچ کاری نکردم و این رو همه میدونن بعدشم برو خودت یه کاری کن تا ترو ببخشه حتی منم خوشم نمیاد تو برادرش هستی و ازش قائم شدی
دیدگاه ها (۱۴)

( سایه عشق )پارت ۶۳لیوان شراب قرمز را از رو میز برداشت و سمت...

( سایه عشق )پارت ۶۴فیلیکس با دیدن خواهرش زود سمتش رفت و کنار...

( سایه عشق )پارت ۶۱بئاتریس سطل آب کثیف را انداخت و از بالا د...

( سایه عشق )پارت ۵۹رفائلا: پس میخواهی عقب بکشی ؟دختره چشم ها...

سلام🍓(چرا من؟) پارت ۶🗿👌ات: ته باید باهات صحبت کنمتهیونگ: چیز...

پارت ۱ات: سلام اقای مین شوگا: سلام... بیا دفترم ات: حتما ات ...

پارت۳ [دیوانه وار عاشق]ناشناس:(همون پسره) ددیو کوفت آنقدر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط