سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۶۱
بئاتریس سطل آب کثیف را انداخت و از بالا داد زد ... بئاتریس: تو لیاقتت اینه وانتورا ات
دختره بدونه صدا اشک ریخت یعنی هیچ کس نبود نجاتش بده فلاویا ارولیا فلاویا هیچ کس بدش بیشتر لرزید و سردش شد سرش را انداخت پایین و خنده ها اطرافش را شنید سنگینی کت رو شانه هایش باعث نگاه کرون به بالا شد . تهیونگ نگاهی به دختر های جوان کرد
تهیونگ : شما درس تکالیفی ندارید نه ..
با صدا بلند و بم این حرف را گفت و باعث رفتن هر یکی رو کاره خودش شد
تهیونگ سمته دختره چرخید و یک دستش را گذاشته رو زیر زانو و یک دستش را گذاشت رو کمرش و اژ رو زمین بلندش کرد بدنه توجه بع اطراف و پچ پچ های بقیه دختره رو در اغوشش به سمته پله ها برد
بهترین تکیه گاه برای این دختر شده بود به این آغوش نیاز داشت به این هوای ریبا که به ریه هایش میرفت نیاز داشت
تهیونگ وارد اتاق خودش شد و دختره رو برد سمته حوضه حمامی اتاق خودش رو کناره حوض او را نشوند و پاهای لرزوند و سرد دختره رو تو آن آب های گرم گذاشت پیراهن به رنگ نارنجی را از تو دامن چارخونه ای کشید و بدونه توجه به لباس زیرش گوشه ای لباس را انداخت و کمی در کاسه آب را برداشت رو شانه های دختره ریخت ... دختره بدونه هیچ احساسی رو بدنش یا اینکه پیراهنش را کشید نداشت حس میکرد این ها فقد یک کابوس بود
یک دستش را زیره زانو هایش و شانه هایش برد و تو حوضچه بیرونش برد و سمته اتاقش برد آروم رو تخت نشوند اش سمته اتاق لباس خودش رفت و هودی به رنگ مشکی را برداشت رو تخت گذاشت
تهیونگ : اینو بپوش من پشت میکنم
تهیونگ رو مبل روبه رو ای نشست و با برگردن کردن سرش منتظر ماند
خیلی منتظر ماند ده دقیقه ای گذشت دیگه تاقت نیاورد آروم زیر چشمی به دختره نگاه کرد ولی جسم خسته و به خواب رفته را رو تخت خودش دید سمتش رفت و با برداست لباس های کثیف سمته حمام رفت با گذاشتن اش راه را برگشت و رو تخت نشست پتو را کشید رو پاهای لخت دختره و موهایش را نوازش کرد شقیقه هایش را بوسید و از رو تخت بلند شد
کمی تکان خورد و چشم هایش را باز کرد این سقف اتاق خودش نبود بلکه قشنگ تر و شیک تر بود با شنیدن صدا های آشنا رو تخت نشست ارولیا و فلاویا که رو مبل نشسته بود با دیدن دوست اش سمتش رفتن ارولیا کنارش اول جا گرفت و گفت
ارولیا : خوبی ؟
فلاویا: ببخشید که پیشت نبودیم
ات : مهم نیست من خوبم
و همین حرف را با بیحالی گفت نگاهش افتاد رو بقیه ژنرال فیلیکس و فرانسیس نیکلاس تهیونگ همه نشسته بودن و لباس های مرتبط و دیدنی نگاهی به دوست هایش انداخت لباس بزرگ و مهمانی پوشیده بودن دختره بی جون گفت
پارت ۶۱
بئاتریس سطل آب کثیف را انداخت و از بالا داد زد ... بئاتریس: تو لیاقتت اینه وانتورا ات
دختره بدونه صدا اشک ریخت یعنی هیچ کس نبود نجاتش بده فلاویا ارولیا فلاویا هیچ کس بدش بیشتر لرزید و سردش شد سرش را انداخت پایین و خنده ها اطرافش را شنید سنگینی کت رو شانه هایش باعث نگاه کرون به بالا شد . تهیونگ نگاهی به دختر های جوان کرد
تهیونگ : شما درس تکالیفی ندارید نه ..
با صدا بلند و بم این حرف را گفت و باعث رفتن هر یکی رو کاره خودش شد
تهیونگ سمته دختره چرخید و یک دستش را گذاشته رو زیر زانو و یک دستش را گذاشت رو کمرش و اژ رو زمین بلندش کرد بدنه توجه بع اطراف و پچ پچ های بقیه دختره رو در اغوشش به سمته پله ها برد
بهترین تکیه گاه برای این دختر شده بود به این آغوش نیاز داشت به این هوای ریبا که به ریه هایش میرفت نیاز داشت
تهیونگ وارد اتاق خودش شد و دختره رو برد سمته حوضه حمامی اتاق خودش رو کناره حوض او را نشوند و پاهای لرزوند و سرد دختره رو تو آن آب های گرم گذاشت پیراهن به رنگ نارنجی را از تو دامن چارخونه ای کشید و بدونه توجه به لباس زیرش گوشه ای لباس را انداخت و کمی در کاسه آب را برداشت رو شانه های دختره ریخت ... دختره بدونه هیچ احساسی رو بدنش یا اینکه پیراهنش را کشید نداشت حس میکرد این ها فقد یک کابوس بود
یک دستش را زیره زانو هایش و شانه هایش برد و تو حوضچه بیرونش برد و سمته اتاقش برد آروم رو تخت نشوند اش سمته اتاق لباس خودش رفت و هودی به رنگ مشکی را برداشت رو تخت گذاشت
تهیونگ : اینو بپوش من پشت میکنم
تهیونگ رو مبل روبه رو ای نشست و با برگردن کردن سرش منتظر ماند
خیلی منتظر ماند ده دقیقه ای گذشت دیگه تاقت نیاورد آروم زیر چشمی به دختره نگاه کرد ولی جسم خسته و به خواب رفته را رو تخت خودش دید سمتش رفت و با برداست لباس های کثیف سمته حمام رفت با گذاشتن اش راه را برگشت و رو تخت نشست پتو را کشید رو پاهای لخت دختره و موهایش را نوازش کرد شقیقه هایش را بوسید و از رو تخت بلند شد
کمی تکان خورد و چشم هایش را باز کرد این سقف اتاق خودش نبود بلکه قشنگ تر و شیک تر بود با شنیدن صدا های آشنا رو تخت نشست ارولیا و فلاویا که رو مبل نشسته بود با دیدن دوست اش سمتش رفتن ارولیا کنارش اول جا گرفت و گفت
ارولیا : خوبی ؟
فلاویا: ببخشید که پیشت نبودیم
ات : مهم نیست من خوبم
و همین حرف را با بیحالی گفت نگاهش افتاد رو بقیه ژنرال فیلیکس و فرانسیس نیکلاس تهیونگ همه نشسته بودن و لباس های مرتبط و دیدنی نگاهی به دوست هایش انداخت لباس بزرگ و مهمانی پوشیده بودن دختره بی جون گفت
- ۷.۹k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط