{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چقدر دلم مي خواهد همه,داستانهاي پروانه ها را بدانند که

چقدر دلم مي خواهد همه,داستانهاي پروانه ها را بدانند که
بي نهايت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند...
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها

آخ
تصور کن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
که انعکاس لرزاني از حس ترس و اميد را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديک مي شوند
يادم مي ايد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يک دسته مي کردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بي جواب گذشت

ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم که در آن دلي مي خواند

من تو را
او را
کسي را دوست مي دارم
دیدگاه ها (۸)

قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک...

ماهیمون هی می خواست یه چیزی بهم بگه. تا دهنشو وا می کرد آب ...

این ترانه بوی نان نمی دهد, بوی حرف دیگران نمی دهد... سفره ...

همه چيز اگر كمي تيره مي نمايد باز روشن مي شود زود تنها ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط