چقدر دلم براش تنگ شده بود
𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟔
چقدر دلم براش تنگ شده بود..!
چقدر دلم برای این آغوش گرمش تنگ شده بود..!
حس امنیت میکردم... اما.. لحظهای.. بدون اراده خودم دستام شل شدن..
دستایی که تا چند ثانیه پیش با تمام توانش تهیونگ رو بغل کرده بود حالا کم کم داشت شل میشد..
اروم از آغوشش بیرون اومدم که خنده تلخی کردم..!
نگاهمو ازش گرفتم خندیدم اشکامو پاک کردم..
اما لحظه ای طول نکشید که دوباره اشکای گرمی روی صورتم جاری شد..
دستمو مشت کردم اروم زدم توی سینش..
هیچی نگفت فقط خیره تو چشمام موند..
ا/ت: عوضی..!
چرا... چرا اینکارو باهام کردی؟!!
چطور تونستی؟ من به اندازه کافی بخاطر گذشته شکسته بودم..
تو چرا جلوش رو نگرفتی ها!!!؟
غمو خشم توی صدام موج میزد..!
تهیونگ اروم دستامو که مشت کرده بودم به سینش میزدم گرفت نوازششون کرد لبخند تلخی زد ادامه داد..
تهیونگ: ا/ت..! مـ.. من..
ا/ت: هیچی نگو!! چی میخوای بگی؟!!
کلمات تو دیگه ارزشی ندارن! حتی اگه دنیا رو به پام بریزی نمیتونی اون زخمی که به روحم زدی رو درمان کنی..!
هیچی نگو که هرچی که بگی حقیقت رو عوض نمیکنه!
حقیقت اینهکه تو منو تنها گذاشتی!!!
حقیقت اینکه توام مث بابا هیچوقت برام نجنگیدی!!!!!
جمله اخر رو با تمام وجودم داد زدم..
هرلحظه غم تو نگاهش بیشتر میشد..
چشمام خیس بود..! پر از اشک بود..
ا/ت: لعنتی... چرا!!! چرااا؟!!
تو خانواده من بودی..!! تکیهگاهمنبودی..!!!
تو..! تو فکر کردی با این حرفای قشنگت..!
با این گندکاری هایی که کردی..!
با این نگاه مظلومانه میتونی گذشته رو پاک کنی؟!!!
کیم تهیونگ! تو فقط یه بازگیر ماهری!
یه بازگیر که نقش برادر دلسوز رو خوب بلده بازی کنه!
ولی نه!! تو دیگه برای من اون تهیونگ نیستی!!!
تو فقط یه غریبهای!!!
غریبهای که خاطرات تلخمو زنده میکنه!!!
تو دیگه هیچی برای من نیستی!!
فقط یه سایه سیاه از گذشتهای هستی که میخوام فراموشش کنم!
همینجور خیره تو چشمام مونده بود..
اروم اشکی روی گونش جاری شد..
تهیونگ: ا/ت..من..
منمجبور بودم برای حفظ جون تو..!
پوزخنده پر از دردی زدم..
ا/ت: مجبور بودی؟!!!
مجبور بودی که شاهد شکستن خواهرت باشی؟!!!
مجبور بودی اون رو توی این همه سختی رها کنی؟!! هه...
چه اجبار دردناکی...!!!
این اسمش حفظ نیست!
تهیونگ..! این نهایت بیشرفیه!
محکم تنهای بهش زدم از کنارش رد شدم که مچ دستمو محکم گرفت..!
تهیونگ: هرچی که میخوای بگو..
چون داری حقیقت رو میگی..
من واقعا برادر خوبی نبودم.
تو درست میگی.
ولی بدون.. هر وقت تو این دنیا احساس کردی به یکنفر احتیاج داری..!
آغوش من به روت بازه..!
مثل تمام وقتایی که بعد از فوت مامان زمین میخوردی و آغوش من جایی بود که احساس امنیت میکردی دردات رو فراموش میکردی..!
برنگشتم نفسمو کلافه بیرون دادم..
ا/ت: من دیگه طاقت دیدنت رو ندارم تهیونگ..!
برو هرگز دیگه اسم منو به زبونت نیار..!
برو منو با خاطرات تلخم تنها بذار..!
دستمو محکم از مچش بیرون اوردم با قدم های تند ازش دور شدم.
با خشم در ماشین رو باز کردم نشستم سریع پام رو روی گاز گذاشتم از اونجا دور شدم..
یکم که دور شدم بغل وایسادم سرمو روی فرمون گذاشتم تا تونستم مثل یک بچه گریه کردم..!
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟔
چقدر دلم براش تنگ شده بود..!
چقدر دلم برای این آغوش گرمش تنگ شده بود..!
حس امنیت میکردم... اما.. لحظهای.. بدون اراده خودم دستام شل شدن..
دستایی که تا چند ثانیه پیش با تمام توانش تهیونگ رو بغل کرده بود حالا کم کم داشت شل میشد..
اروم از آغوشش بیرون اومدم که خنده تلخی کردم..!
نگاهمو ازش گرفتم خندیدم اشکامو پاک کردم..
اما لحظه ای طول نکشید که دوباره اشکای گرمی روی صورتم جاری شد..
دستمو مشت کردم اروم زدم توی سینش..
هیچی نگفت فقط خیره تو چشمام موند..
ا/ت: عوضی..!
چرا... چرا اینکارو باهام کردی؟!!
چطور تونستی؟ من به اندازه کافی بخاطر گذشته شکسته بودم..
تو چرا جلوش رو نگرفتی ها!!!؟
غمو خشم توی صدام موج میزد..!
تهیونگ اروم دستامو که مشت کرده بودم به سینش میزدم گرفت نوازششون کرد لبخند تلخی زد ادامه داد..
تهیونگ: ا/ت..! مـ.. من..
ا/ت: هیچی نگو!! چی میخوای بگی؟!!
کلمات تو دیگه ارزشی ندارن! حتی اگه دنیا رو به پام بریزی نمیتونی اون زخمی که به روحم زدی رو درمان کنی..!
هیچی نگو که هرچی که بگی حقیقت رو عوض نمیکنه!
حقیقت اینهکه تو منو تنها گذاشتی!!!
حقیقت اینکه توام مث بابا هیچوقت برام نجنگیدی!!!!!
جمله اخر رو با تمام وجودم داد زدم..
هرلحظه غم تو نگاهش بیشتر میشد..
چشمام خیس بود..! پر از اشک بود..
ا/ت: لعنتی... چرا!!! چرااا؟!!
تو خانواده من بودی..!! تکیهگاهمنبودی..!!!
تو..! تو فکر کردی با این حرفای قشنگت..!
با این گندکاری هایی که کردی..!
با این نگاه مظلومانه میتونی گذشته رو پاک کنی؟!!!
کیم تهیونگ! تو فقط یه بازگیر ماهری!
یه بازگیر که نقش برادر دلسوز رو خوب بلده بازی کنه!
ولی نه!! تو دیگه برای من اون تهیونگ نیستی!!!
تو فقط یه غریبهای!!!
غریبهای که خاطرات تلخمو زنده میکنه!!!
تو دیگه هیچی برای من نیستی!!
فقط یه سایه سیاه از گذشتهای هستی که میخوام فراموشش کنم!
همینجور خیره تو چشمام مونده بود..
اروم اشکی روی گونش جاری شد..
تهیونگ: ا/ت..من..
منمجبور بودم برای حفظ جون تو..!
پوزخنده پر از دردی زدم..
ا/ت: مجبور بودی؟!!!
مجبور بودی که شاهد شکستن خواهرت باشی؟!!!
مجبور بودی اون رو توی این همه سختی رها کنی؟!! هه...
چه اجبار دردناکی...!!!
این اسمش حفظ نیست!
تهیونگ..! این نهایت بیشرفیه!
محکم تنهای بهش زدم از کنارش رد شدم که مچ دستمو محکم گرفت..!
تهیونگ: هرچی که میخوای بگو..
چون داری حقیقت رو میگی..
من واقعا برادر خوبی نبودم.
تو درست میگی.
ولی بدون.. هر وقت تو این دنیا احساس کردی به یکنفر احتیاج داری..!
آغوش من به روت بازه..!
مثل تمام وقتایی که بعد از فوت مامان زمین میخوردی و آغوش من جایی بود که احساس امنیت میکردی دردات رو فراموش میکردی..!
برنگشتم نفسمو کلافه بیرون دادم..
ا/ت: من دیگه طاقت دیدنت رو ندارم تهیونگ..!
برو هرگز دیگه اسم منو به زبونت نیار..!
برو منو با خاطرات تلخم تنها بذار..!
دستمو محکم از مچش بیرون اوردم با قدم های تند ازش دور شدم.
با خشم در ماشین رو باز کردم نشستم سریع پام رو روی گاز گذاشتم از اونجا دور شدم..
یکم که دور شدم بغل وایسادم سرمو روی فرمون گذاشتم تا تونستم مثل یک بچه گریه کردم..!
- ۱.۳k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط