{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح روز بعد

🖤Не трогай книгу📕
۱۲
..صبح روز بعد ..
سکوت !
هیچ خبری از پودیم نبود !
نه نامه ای نه مرد پست چی ای !
نه خدمتکاری که روز های یک شنبه برای تمیز کاری میومد !.
زیر پتو قائم شده بود میلرزید
تب داشت و آبریزش بینی
البته حقم داشت. !
با اون بادو طوفان دیشب
همش مثل یک کابوس بود و اون فکر می کرد
همه رو خواب دیده اما حقیقت بود !
یاد حرف جادوگر افتاد !
♤=از اینه ها دوری کنید !
گریش گرفت چرا باید دختر کوچیک خوانواده
به این روز بیوفته !
حتی دیگه جرات نداشت باش و از
اتاقش بیرون بزاره .
توی همین فکرا بود که صدای پودیم از طبقه پایین اومد !
+=هی پودیم بلاخره اومدی!!!!
از پله ها بدو بدو پایین رفت و رسید به در
درو باز کرد که یک هو .......
_______________________________________________________________
لالالالا لویییی🖤🗝🗝🗝
یه تخفیف برای اینکه حمایت ها کمه
دیدگاه ها (۱۱)

🖤Не трогай книгу📕۱۳از پله ها بدو بدو پایین رفت و رسید به در ...

🖤Не трогай книгу📕۱۴جین :ام ببخشید شما خونه خیلی باحالی دارید...

🖤Не трогай книгу📕۱۱صدا قطع شد .....سکوت کامل !نه بادی وزید ن...

🖤Не трогай книгу📕۱۰صدا انگار جادوم می کرد !:بیا !بیااز روی ت...

ا.ت ویو : مثل همیشه از اون‌کابوس لعنتی بیدار شد ؛ باورش نمیش...

چند پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط