{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت من…

حکایت من…
حکایت کسی بود که عاشق دریا بود، اما قایقی نداشت…
دلباخته سفر بود، اما همسفر نداشت…
حکایت کسی بود که زجر کشید، اما ضجه نزد…
گریه کرد، اما اشک نریخت…
حکایت من، حکایت کسی بود که
پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنود…

❤️️
دیدگاه ها (۱)

زندگی به من آموخت که همیشه منتظر حمله ی احتمالی کسی باشمکه ب...

کجای شهرقدم میزنی...

سالها پیش در بیابانهای شهر خودمان زیر درختی ایستاده بودم. نا...

ازکسانی که همه چیز را محاسبه می کنند بترسوهرگز قلبت را در اخ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهفتم | اعتراف آخرسکوت کلبه، از صدای گل...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁹هلیکوپتر چند متر بالاتر ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

پارت ۶: شکستنِ دیوارهای شیشه‌ایسکوتِ عمارت، شب‌ها سنگین‌تر م...

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

پارت ۳: صدایِ یک سکوتِ ابدیشب، سیاه و خفه بود. بارونِ تندی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط