پارت ۳: صدایِ یک سکوتِ ابدی
پارت ۳: صدایِ یک سکوتِ ابدی
شب، سیاه و خفه بود. بارونِ تندی به شیشهیِ ماشین میکوبید، انگار آسمون هم داشت برایِ اونچه که قرار بود اتفاق بیفته، گریه میکرد. پدرِ تهیونگ پشتِ فرمون بود، با چشمهایی که از بیخوابی و استرس قرمز شده بودن. مادرِ تهیونگ، کنارش نشسته بود، دستمالِ خیسش رو توی دستاش مچاله کرده بود و هقهقِ بیصدایی میکرد.
سکوتِ ماشین، از صدایِ گریه هم سنگینتر بود، تا اینکه…
مادر با صدایی که از شدتِ بغض میلرزید، شکست: «همش تقصیرِ تو بود… اگه اون دوچرخهیِ لعنتی رو براش نمیخریدی، الان پسرمون روی اون تختِ سرد نبود!»
پدر، که فشارِ عصبی داشت اون رو از پا در میآورد، با فریاد جواب داد: «بس کن! فکر میکنی من نمیدونم؟ فکر میکنی خودم دارم از تو کمتر عذاب میکشم؟ اون بچه تمامِ دنیایِ من بود، نه فقط مالِ تو!»
مادر برگشت سمتش، صورتش خیس از اشک بود: «تو همیشه همین بودی! فقط به فکرِ کار و شرکتت بودی، هیچوقت ندیدی که تهیونگ چقدر دلش میخواست تو بیشتر پیشش باشی…»
پدر با خشمِ کنترلنشدهای پاش رو روی پدالِ گاز فشار داد.«خفه شو! دارم میگم خفه شو! فکر کردی من دلم نمیخواست؟ من برایِ کی داشتم میدویدم؟ برایِ اینکه اون راحت زندگی کنه!»
ماشین تویِ جادهیِ لغزنده سر میخورد. بحثِ اونها بالا گرفته بود؛ فریادها تویِ ماشین میپیچید و عقل و منطق رو از پدر گرفته بود. هیچکدوم متوجهِ کامیونِ بزرگی که از پیچِ تندِ روبرو با سرعتِ بالا داشت میاومد، نشدن.
وقتی چراغهایِ بزرگِ کامیون تویِ چشمِ پدر زد، برایِ یک لحظه، زمان ایستاد. نگاهِ پدر رویِ صورتِ مادر قفل شد. خشمِ تویِ چشمهاش، جایِ خودش رو به وحشتی داد که فقط برای یک ثانیه فرصتِ بروز داشت.
مادر جیغی کشید که صدایِ رعد و برق رو خفه کرد: «تهیونگ…»
صدایِ کشیده شدنِ لاستیکها رویِ آسفالتِ خیس، و بعد… یک صدایِ مهیب. صدایِ در هم کوبیده شدنِ آهن و فلز. ماشین مثلِ یه اسباببازیِ شکسته، چند دور رویِ زمین چرخید و تهِ درهیِ کنارِ جاده پرت شد.
همه چیز در یک لحظه تموم شد.
دیگه نه دعوایی بود، نه فریادی، نه گریهای. فقط صدایِ برخوردِ قطرههایِ بارون به سقفِ له شدهیِ ماشین شنیدهمیشد. سکوتِ مطلق. دنیایِ تهیونگ، در حالی که اون تویِ بیمارستان تویِ دنیایِ سیاه و سفیدِ کما غرق بود، در دنیایِ واقعی برای همیشه فرو ریخت.
او دیگه هیچکس رو نداشت. نه پدری که براش بجنگه، نه مادری که براش دعا کنه. تهیونگ، حالا یه یتیمِ تنها بود که حتی خبر نداشت وقتی چشمهاش رو باز کنه، دیگه اون خونهیِ گرم و اون خانوادهیِ شاد، فقط به خاطرهها تعلق دارن.
]پایان پارت ۳]
شب، سیاه و خفه بود. بارونِ تندی به شیشهیِ ماشین میکوبید، انگار آسمون هم داشت برایِ اونچه که قرار بود اتفاق بیفته، گریه میکرد. پدرِ تهیونگ پشتِ فرمون بود، با چشمهایی که از بیخوابی و استرس قرمز شده بودن. مادرِ تهیونگ، کنارش نشسته بود، دستمالِ خیسش رو توی دستاش مچاله کرده بود و هقهقِ بیصدایی میکرد.
سکوتِ ماشین، از صدایِ گریه هم سنگینتر بود، تا اینکه…
مادر با صدایی که از شدتِ بغض میلرزید، شکست: «همش تقصیرِ تو بود… اگه اون دوچرخهیِ لعنتی رو براش نمیخریدی، الان پسرمون روی اون تختِ سرد نبود!»
پدر، که فشارِ عصبی داشت اون رو از پا در میآورد، با فریاد جواب داد: «بس کن! فکر میکنی من نمیدونم؟ فکر میکنی خودم دارم از تو کمتر عذاب میکشم؟ اون بچه تمامِ دنیایِ من بود، نه فقط مالِ تو!»
مادر برگشت سمتش، صورتش خیس از اشک بود: «تو همیشه همین بودی! فقط به فکرِ کار و شرکتت بودی، هیچوقت ندیدی که تهیونگ چقدر دلش میخواست تو بیشتر پیشش باشی…»
پدر با خشمِ کنترلنشدهای پاش رو روی پدالِ گاز فشار داد.«خفه شو! دارم میگم خفه شو! فکر کردی من دلم نمیخواست؟ من برایِ کی داشتم میدویدم؟ برایِ اینکه اون راحت زندگی کنه!»
ماشین تویِ جادهیِ لغزنده سر میخورد. بحثِ اونها بالا گرفته بود؛ فریادها تویِ ماشین میپیچید و عقل و منطق رو از پدر گرفته بود. هیچکدوم متوجهِ کامیونِ بزرگی که از پیچِ تندِ روبرو با سرعتِ بالا داشت میاومد، نشدن.
وقتی چراغهایِ بزرگِ کامیون تویِ چشمِ پدر زد، برایِ یک لحظه، زمان ایستاد. نگاهِ پدر رویِ صورتِ مادر قفل شد. خشمِ تویِ چشمهاش، جایِ خودش رو به وحشتی داد که فقط برای یک ثانیه فرصتِ بروز داشت.
مادر جیغی کشید که صدایِ رعد و برق رو خفه کرد: «تهیونگ…»
صدایِ کشیده شدنِ لاستیکها رویِ آسفالتِ خیس، و بعد… یک صدایِ مهیب. صدایِ در هم کوبیده شدنِ آهن و فلز. ماشین مثلِ یه اسباببازیِ شکسته، چند دور رویِ زمین چرخید و تهِ درهیِ کنارِ جاده پرت شد.
همه چیز در یک لحظه تموم شد.
دیگه نه دعوایی بود، نه فریادی، نه گریهای. فقط صدایِ برخوردِ قطرههایِ بارون به سقفِ له شدهیِ ماشین شنیدهمیشد. سکوتِ مطلق. دنیایِ تهیونگ، در حالی که اون تویِ بیمارستان تویِ دنیایِ سیاه و سفیدِ کما غرق بود، در دنیایِ واقعی برای همیشه فرو ریخت.
او دیگه هیچکس رو نداشت. نه پدری که براش بجنگه، نه مادری که براش دعا کنه. تهیونگ، حالا یه یتیمِ تنها بود که حتی خبر نداشت وقتی چشمهاش رو باز کنه، دیگه اون خونهیِ گرم و اون خانوادهیِ شاد، فقط به خاطرهها تعلق دارن.
]پایان پارت ۳]
- ۱۲۸
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط