{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارمیدا خیلی ارشیا رو دوست داشت به انتظارش شب و روز میشست

پارمیدا خیلی ارشیا رو دوست داشت به انتظارش شب و روز میشست و منتظر بود که بیاد



اما

اماااااا

بعد از چند روز پارمیدا بیدار میشه میبینه یه نفر تو خونه راه میره میبینه ارشیا و برگاش میریزه بلند میشه موهاشو شونه میکنه مقنعه میپوشه


خلاصهههه


بعد که میره مدرسه همش ذهنش پیش ارشیا که میگه



برم خونه هست؟

برم خونه دوتایی تنهاییم؟

داداشش چون تا ساعت ۶ بعد از ظهر کلاس داشت پارمیدا و اون تنها می‌بودند



پارمیدا تمام حواسش به ارشیا‌ بود تو راه اصلا برگاش ریخته بود داخل آسانسور


موهاشو مرتب کرد شکمو داد تو لباسو مرتب کرد در زد ارشیا باز کرد دوتا نفس عمیق کشید رفت تو دید داره بازی میکنه لباساشو مرتب کرد نهار آورد بخورن هین ناهار پارمیدا




با تمام وجود ارشیا رو نگاه کرد و واقعا چشماش از حدقه درومده بود تا یهو
ارشیا نگاش کرد سریع چشاشو اونور کرد ارشیا متوجه شد و نیش خندی زدو گفت :


چی شده که پارمیدا سریع گفت هیچی و سرفه بلندی کرد و رفت دراز کشید تا شب شب که شد پارمیدا و اراد و ارشیا قرار شد فیلم ببینن که......



شرط پارت بعدییی 5 لایک خواهش میکنم 😔🩵🙏
دیدگاه ها (۰)

رمان عشق بچگی پارت ۳که فقط پارمیدا و ارشیا و اراد خونه بودند...

رمان عشق بچگی پارت ۴تا صبح نخوابیدند و تا صبح با گوشی بازی ک...

(دو هفته قبل)پارمیدا و برادرش و مادرش رفته بودند شمال ویلای ...

این اتفاقات در 12 سالگی پارمیدا یه روز صبح بلند شدم رفتم صور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط