{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بحث ازاد نظر بدین لطفا

بحث ازاد نظر بدین لطفا
#سرطان_عشق
#قسمت_اول
وای خدا بازم با صدای این امپراطور ترتر از خواب بیدارشدم بالشتو سمتش پرت کردم وگفتم
_شیوا گمشو بیرون
_روز اول دانشگاهه پاشو دیر میرسیما
_ گورتو گم کن اصلا من نمیام
_داخه فدای سرم حیف که خواهر کوچولویی و مامان بابا خدا بیامرز تو رو به من سپردن وگرنه اعتنا سگم بت نمی کردم
ببا گفتن اسمه مامان بابام دگرگون شدم وقتی 6سالم بوده با خالم که دوتا دختر دوقولو درست مثه منو شیوا که دوقولپییم داشته میرن شمال اما تو جاده پرت میشن تو درره و منو شیوا ،شروین داداش بزرگم،مهساومهتاب دختر خاله هام یتیم و بی پدر مادر شدیم اما به لطف امپراطوریه قدرتمند ملکی »بابا بزرگم« پرورش یافتیم
_اه چه بزرگ تر بزرگ ترم میکنه واس من خوبه همس 2دیقس حالام امپراطور ترتر بفرما بیرون تا حاضر شم بیام
سریع حاضر شدم و ارایش مختصری هم کردم« چپن خودم قسمت توصیف لباس و ارایشو تو بقیه ی رمانا نمی خونم برای راحتی شما نمی نویسم » رفتم پایین
_سلام سلام ای زندگی سلام ای بچه ها سلام
از نرده ها سر خوردم و رفتم پایین همه دور میز جمع بودن و صبحانه می خوردن یه لقمه برا خودم گرفتمو با سرعت زیادی خودمو به ماشین قول مانند شروین رسوندم بچه ها سوار شدن اما هنو شروین خوان درحال لمبوندن بود ههووووف ادم شکمو نمی دونم اینهمه می خوره چرا چاق ننیشه بالاخره اقا تشریف اوردن و به سمت دانشگاه حرکت کردیم بزارید تو این مودت یکم از خودم بگم من شیوام 22سالمه رشتم پزشکیه و از اینتر خدا بخواد انترن میشم و میرم داخل بیمارستان ❤️❤️❤️ تو درسم موفقم ادمه مغروریم اما وقتی با دوستامم یا همون خواهرام کسی نمی تونه کنترلم کنه اها راستی یه نامزدم دارم که بیشتر از دنیا دوسش دارم پسر عموم سیاوش همون شاهزاده سوار بر اسب سفیده منه ....
به دانشگاه رسیدیم من نمیدونم ماکه داریم انترن میشیم چرا باید داتشگاهم بیایم اه اه اه از شروین خدافظی کردیم و با دخترا «شیدا،مهسا،مهتاب» وارد دانشگاه شدیم عجیب دانشگاه خلوت بود اما نه واستا ببینم ....
همه ی دانشجوها اعم از دختر پسر ترم اول ترم اخر به طور نامحسوسی دور چند نفر جمع شده بودن و نگاهشون میکردم حس فضولیم گل کرد و بدون توجه به حرفای دخترا به میگفتن به تو چه دستشونو مشیدم و به اون سمت رفتم ...
وای خدایه من ....
دیدگاه ها (۱)

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

رمان: قلب در تاریکی

«پارت پنجم ». آرزوی من »صبح از خواب بیدار شدم به خاطر آرا...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:8ویو «سلین»بلاخره بعد چند ساعت زن...

آواز عشق♣️part 5♣️ا/ت ویوسوار آسانسور شدیم و رسیدیم پایین و ...

{مافیایی برای من}پارت:۱ویو صبح :ویو تهیونگ:اه با آلارم کوفتی...

فیک انتقام یا عشق

پارت هجدهم شب عروسی آت. وای دخترا میکاپتون تموم نشد( آرایشگر...

عشق پنهان در جادویی تاریک پارت ۲پرتش کردم سمت هیولا و رفتم س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط