『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁵
شب...همه جا تاریک بود و کل زندان ساکت بود . بیشتر زندانیها خواب بودند و تنها صدایی که شنیده میشد، قدمهای منظم نگهبانها در راهرو بود. تهیونگ روی تخت دراز کشیده بود، اما خواب به چشمهایش نمیآمد. ذهنش مدام دور همان جملهی جونگکوک میچرخید " اگه یه راه برای بیرون رفتن از این جهنم باشه ، میای ؟ " توی افکارش بود که صدایی شنید
تق...تق...
صدای آرام برخورد چیزی به تخت بالایی. تهیونگ چشم باز کرد. جونگکوک پایین تخت ایستاده بود و با اشارهی سر از او خواست پایین بیاید. تهیونگ بیصدا از نردبان فلزی پایین آمد.
تهیونگ : چیه؟!
جونگکوک به در سلول نگاه کرد تا مطمئن شود کسی نزدیک نیست و بعد با صدایی بسیار آرام گفت
جونگکوک : از اینجا خسته نشدی؟
تهیونگ پوزخند کوتاهی زد
تهیونگ : فکر نمیکنم کسی عاشق زندان باشه
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام گفت
جونگکوک : من یه راه میشناسم
تهیونگ وانمود کرد متعجب شده است
تهیونگ : راه... برای چی؟
جونگکوک : برای فرار
چند لحظه سکوت بینشان افتاد . تهیونگ نگاهش را از جونگکوک برنداشت
تهیونگ : داری شوخی میکنی؟!
جونگکوک : به قیافهم میاد شوخی کنم؟
تهیونگ سرش را به نشانهی نه تکان داد
جونگکوک : چند ماهه دارم مسیر نگهبانا، ساعت عوض شدن شیفتها و راهروهای خدماتی زندان رو زیر نظر میگیرم. یه مسیر هست...ولی به تنهایی از پسش برنمیام
تهیونگ اخم کرد
تهیونگ : چرا من؟
جونگکوک: کسه دیگه ای اینجا هست ؟!
سکوت ؛ تهیونگ چیزی نگفت . در دلش میدانست این همان فرصتی است که منتظرش بود اما روی صورتش فقط تردید دیده میشد ( مثلا داره نقش بازی میکنه و خودشو مردد نشون میده )
تهیونگ : اگه قبول کنم...از کجا مطمئن باشم وسط راه ولم نمیکنی؟
جونگکوک لبخند خیلی محوی زد.
جونگکوک : هیچ تضمینی نیست
همین جواب باعث شد تهیونگ برای لحظهای جا بخورد. جونگکوک برخلاف بیشتر آدمها، قول الکی نمیداد.
تهیونگ : نقشه چیه؟
جونگکوک به دیوار انتهای سلول اشاره کرد
جونگکوک : پشت اون دیوار، لولههای قدیمی تأسیسات رد شدن . اگه بتونیم بهش برسیم، راه به زیرزمین زندان باز میشه.
تهیونگ : با دست خالی که نمیشه دیوارو خراب کرد
جونگکوک : برای همین به ابزار احتیاج داریم
تهیونگ : چه ابزاری؟!
جونگکوک: هر چیزی که بتونه سیمان رو خرد کنه
چند ثانیه هر دو ساکت ماندند
جونگکوک : کارگاه چوببری یادت هست؟
تهیونگ سر تکان داد
جونگکوک : اونجا ابزارهایی هست که اگه یکی ازشون گم بشه، تا چند ساعت کسی متوجه نمیشه ؛ فقط...باید یکی حواس نگهبانا رو پرت کنه و اون یکی ابزار رو برداره.
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد
تهیونگ : پس از همون اول برای من نقشه داشتی
جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک : از همون روزی که با اون سه نفر درگیر شدی، فهمیدم از پسش برمیای
برای اولین بار...فضای بینشان دیگر مثل قبل سرد نبود. هنوز دوست نبودند اما دیگر غریبه هم نبودند .جونگکوک دستش را جلو آورد
جونگکوک : شریک؟
تهیونگ چند لحظه به دست او خیره ماند . این دست دادن...فقط قبول کردن یک نقشهی فرار نبود بلکه شروع اعتمادی بود که شاید بعدها هر دو را نابود میکرد. تهیونگ دستش را جلو برد. دستهایشان محکم در هم قفل شد.
تهیونگ : شریک
همان لحظه...صدای نزدیک شدن قدمهای نگهبان در راهرو پیچید. جونگکوک فوراً دستش را کشید و هر دو به تختهایشان برگشتند. چراغقوهی نگهبان از لای میلهها داخل سلول افتاد. چند ثانیه مکث کرد...بعد دور شد. جونگکوک بدون اینکه به تهیونگ نگاه کند، زیر لب گفت
جونگکوک: فردا...همهچیز شروع میشه
.....ادامه دارد
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁵
شب...همه جا تاریک بود و کل زندان ساکت بود . بیشتر زندانیها خواب بودند و تنها صدایی که شنیده میشد، قدمهای منظم نگهبانها در راهرو بود. تهیونگ روی تخت دراز کشیده بود، اما خواب به چشمهایش نمیآمد. ذهنش مدام دور همان جملهی جونگکوک میچرخید " اگه یه راه برای بیرون رفتن از این جهنم باشه ، میای ؟ " توی افکارش بود که صدایی شنید
تق...تق...
صدای آرام برخورد چیزی به تخت بالایی. تهیونگ چشم باز کرد. جونگکوک پایین تخت ایستاده بود و با اشارهی سر از او خواست پایین بیاید. تهیونگ بیصدا از نردبان فلزی پایین آمد.
تهیونگ : چیه؟!
جونگکوک به در سلول نگاه کرد تا مطمئن شود کسی نزدیک نیست و بعد با صدایی بسیار آرام گفت
جونگکوک : از اینجا خسته نشدی؟
تهیونگ پوزخند کوتاهی زد
تهیونگ : فکر نمیکنم کسی عاشق زندان باشه
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام گفت
جونگکوک : من یه راه میشناسم
تهیونگ وانمود کرد متعجب شده است
تهیونگ : راه... برای چی؟
جونگکوک : برای فرار
چند لحظه سکوت بینشان افتاد . تهیونگ نگاهش را از جونگکوک برنداشت
تهیونگ : داری شوخی میکنی؟!
جونگکوک : به قیافهم میاد شوخی کنم؟
تهیونگ سرش را به نشانهی نه تکان داد
جونگکوک : چند ماهه دارم مسیر نگهبانا، ساعت عوض شدن شیفتها و راهروهای خدماتی زندان رو زیر نظر میگیرم. یه مسیر هست...ولی به تنهایی از پسش برنمیام
تهیونگ اخم کرد
تهیونگ : چرا من؟
جونگکوک: کسه دیگه ای اینجا هست ؟!
سکوت ؛ تهیونگ چیزی نگفت . در دلش میدانست این همان فرصتی است که منتظرش بود اما روی صورتش فقط تردید دیده میشد ( مثلا داره نقش بازی میکنه و خودشو مردد نشون میده )
تهیونگ : اگه قبول کنم...از کجا مطمئن باشم وسط راه ولم نمیکنی؟
جونگکوک لبخند خیلی محوی زد.
جونگکوک : هیچ تضمینی نیست
همین جواب باعث شد تهیونگ برای لحظهای جا بخورد. جونگکوک برخلاف بیشتر آدمها، قول الکی نمیداد.
تهیونگ : نقشه چیه؟
جونگکوک به دیوار انتهای سلول اشاره کرد
جونگکوک : پشت اون دیوار، لولههای قدیمی تأسیسات رد شدن . اگه بتونیم بهش برسیم، راه به زیرزمین زندان باز میشه.
تهیونگ : با دست خالی که نمیشه دیوارو خراب کرد
جونگکوک : برای همین به ابزار احتیاج داریم
تهیونگ : چه ابزاری؟!
جونگکوک: هر چیزی که بتونه سیمان رو خرد کنه
چند ثانیه هر دو ساکت ماندند
جونگکوک : کارگاه چوببری یادت هست؟
تهیونگ سر تکان داد
جونگکوک : اونجا ابزارهایی هست که اگه یکی ازشون گم بشه، تا چند ساعت کسی متوجه نمیشه ؛ فقط...باید یکی حواس نگهبانا رو پرت کنه و اون یکی ابزار رو برداره.
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد
تهیونگ : پس از همون اول برای من نقشه داشتی
جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک : از همون روزی که با اون سه نفر درگیر شدی، فهمیدم از پسش برمیای
برای اولین بار...فضای بینشان دیگر مثل قبل سرد نبود. هنوز دوست نبودند اما دیگر غریبه هم نبودند .جونگکوک دستش را جلو آورد
جونگکوک : شریک؟
تهیونگ چند لحظه به دست او خیره ماند . این دست دادن...فقط قبول کردن یک نقشهی فرار نبود بلکه شروع اعتمادی بود که شاید بعدها هر دو را نابود میکرد. تهیونگ دستش را جلو برد. دستهایشان محکم در هم قفل شد.
تهیونگ : شریک
همان لحظه...صدای نزدیک شدن قدمهای نگهبان در راهرو پیچید. جونگکوک فوراً دستش را کشید و هر دو به تختهایشان برگشتند. چراغقوهی نگهبان از لای میلهها داخل سلول افتاد. چند ثانیه مکث کرد...بعد دور شد. جونگکوک بدون اینکه به تهیونگ نگاه کند، زیر لب گفت
جونگکوک: فردا...همهچیز شروع میشه
.....ادامه دارد
- ۱.۳k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط