{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁶

صبح روز بعد...صدای سوت نگهبان‌ها مثل همیشه زندانیان را از خواب بیدار کرد. تهیونگ هنگام پوشیدن لباس کار، نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت . جونگکوک حتی سرش را هم بلند نکرد. انگار اتفاق شب گذشته هیچ‌وقت نیفتاده بود اما وقتی از سلول خارج شدند، هنگام رد شدن از کنار تهیونگ، خیلی آرام زمزمه کرد
جونگکوک : فقط منتظر اشاره‌ی من باش
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، خیلی نامحسوس سر تکان داد

.....

صدای دستگاه‌ها اجازه نمی‌داد کسی حرف دیگری را درست بشنود. زندانی‌ها هرکدام پشت میز خود مشغول کار بودند. جونگکوک مشغول بریدن تخته‌های چوب بود، اما نگاهش مدام بین نگهبان‌ها رفت‌وآمد می‌کرد. یکی کنار در ایستاده بود ، یکی دیگر بین میزها قدم می‌زد ، سومی مشغول صحبت با مسئول کارگاه بود . جونگکوک همه‌چیز را زیر نظر داشت.
چند دقیقه بعد...جونگکوک زیر لب به تهیونگ گفت
جونگکوک : الان
تهیونگ نفس عمیقی کشید و یک میخ را روی زمین انداخت . خم شد و وانمود کرد پیج را برمیدارد درحالی که مخفیانه از پشت دستگاه اره را از برق کشید و دستگاه خاموش شد . دوباره بلند شد و با صدای بلند گفت
تهیونگ : این دستگاه خراب شده!
یکی از نگهبان‌ها اخم کرد و به سمتش آمد
_ مگه دیروز تعمیرش نکردن؟!
تهیونگ دوباره دکمه را فشار داد و دستگاه روشن نشد
تهیونگ : خودت ببین
نگهبان با غرغرکنان نزدیک شد و همان لحظه...جونگکوک بی‌صدا از کنار میز فاصله گرفت . قفسه‌ی ابزار درست چند قدم آن‌طرف‌تر بود. نگاهی به اطراف انداخت ، هیچ‌کس حواسش به او نبود . دستش را آرام داخل جعبه برد و یک قلم فلزی باریک برداشت. همین که خواست آن را داخل آستین لباسش پنهان کند...صدایی از پشت سرش آمد.
_ هی!
جونگکوک خشکش زد ، آرام برگشت. یکی از زندانی‌ها روبه‌رویش ایستاده بود. همان مردی که چند روز پیش با تهیونگ درگیر شده بود. لبخند تمسخرآمیزی روی لبش نشست.
_ اون وسیله به کارت نمیاد...مگر اینکه...خواسته باشی دردسر درست کنی
جونگکوک هیچ جوابی نداد و فقط چند ثانیه به چشم‌هایش خیره شد. مرد یک قدم جلو آمد
_ نشون بده چی برداشتی
تهیونگ که متوجه اوضاع شده بود، سریع خودش را به آن‌ها رساند
تهیونگ : مشکلی پیش اومده؟!
مرد با عصبانیت گفت
_ رفیقت داره دزدی می‌کنه
نگهبان که هنوز کنار دستگاه ایستاده بود، سرش را برگرداند.
_ اونجا چه خبره؟
برای یک لحظه...هر سه نفر بی‌حرکت ماندند. اگر نگهبان نزدیک می‌شد، همه‌چیز تمام بود. جونگکوک خیلی آرام زیر لب گفت
جونگکوک : یه فکری بکن...
تهیونگ نگاه کوتاهی به اطراف انداخت. بعد ناگهان با آرنجش محکم به میز چوبی کنارشان کوبید. چند تخته‌ی بزرگ با صدای وحشتناکی روی زمین افتادند. کل کارگاه به هم ریخت. همه‌ی نگاه‌ها به سمت صدای سقوط چرخید.
نگهبان با عصبانیت فریاد زد
_ لعنتی! کی این کارو کرد؟
در همان چند ثانیه‌ی شلوغی...جونگکوک قلم فلزی را داخل آستینش پنهان کرد . مرد زندانی خواست چیزی بگوید، اما نگهبان قبل از او رسید و یقه‌ی هر دو را گرفت.
_ مگه نمی‌تونید پنج دقیقه آروم باشید؟
تهیونگ سریع گفت
تهیونگ : تقصیر من بود ، حواسم نبود.
نگهبان با حرص هلش داد
_ دفعه‌ی بعد مستقیم میری انفرادی
بعد هر دو را به سر کارشان برگرداند

.....

ساعت کار که تمام شد، زندانی‌ها یکی‌یکی از کارگاه خارج شدند. در راه برگشت، جونگکوک بدون اینکه به تهیونگ نگاه کند، خیلی آرام گفت
جونگکوک:خوب حواسشو پرت کردی
تهیونگ لبخند محوی زد
تهیونگ : گفتم که...شریکم
جونگکوک برای اولین بار...لبخند خیلی کوتاهی زد. لبخندی که فقط چند ثانیه دوام آورد. اما برای تهیونگ کافی بود تا بفهمد...اعتماد، بالاخره در حال شکل گرفتن است.
آن شب...وقتی چراغ‌های زندان خاموش شد، جونگکوک دستش را داخل آستین لباسش برد ، قلم فلزی هنوز همان‌جا بود. وسیله را جلوی تهیونگ گرفت.
جونگکوک : مرحله‌ی اول...تموم شد
تهیونگ به قلم فلزی خیره شد . فقط یک تکه آهن بود...اما شاید همان تکه آهن، کلید آزادی‌شان می‌شد.

...ادامه دارد
دیدگاه ها (۴)

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁷همه چراغ ها خاموش بود و ت...

فالو شه؟:)@vovex

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁵شب...همه جا تاریک بود و ک...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴صدای برخورد ابزارهای فلزی...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²نور کم‌رنگ صبح از پنجره‌ی...

LOOKING FOR YOUPART : ¹³اما...قبل از اینکه روی زمین بیفتند، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط