شاگرد لوس من
شاگرد لوس من
پارت ۱۶
ته: نه جونگکوک ، فقط یادآوری کنم که اینجوری نمیتونیم بریم بیرون .
کوک: آیی من یادم رفته بود قراره بریم بیرون .
ته: خوبه حالاکه فهمیدی یچیزایی بپوش بریم داره دیرمون میشه هاا .
تهیونگ نشست روی تخت و به جونگکوک نگاه میکرد که یهو کوک مچشو گرفت .
کوک: هی اقای هول اگه دید زدنتون تموم شد باید بگم لباسای شما اندازه من نیست .
ته: باشه صبر کن الان میام .
تهیونگ رفت و با یه شلوار لی کوچولو برگشت نو بود ولی معلوم بود که سایز یه امگا هست .
جونگکوک شلوار رو گرفت و پوشید ولی همین که دکمه اش رو بست شروع کرد به تهمت زدن .
کوک: هعی این شلوار به این کوچیکی تو خونت چیکار میکنه، نکنه مال هرزه ایه که شب های قبل باهاش بودی یا نکنه برای زنت هست یا امگای دیگه ، جواب بده این مال کیه رایحه توت فرنگی هم میده ، اصلا من قهرم .
تهیونگ تا اخرین لحظه چیزی نگفت و فقط داشت میخندید .
ته: این برای یکی از خدمت کارا هست که همیشه چند تا لباس تازه اضافه توی کمدش هست و چون کنار بقیه لباس هاش بوده رایحه اونو گرفتن فقط همینه ویز دیگه ای نیست ، جونگکوک .
کوک: یه نفس عمیق کشید یادش اومد تهیونگ هم توی عمارت زندگی میکنه و شاید داره حقیقت رو میگه و قبول کرد و رفت موهاشو مرتب کرد .
ته هم کل این مدت داشت عزیز دوردونش رو تماشا میکرد .
ته: کوکی .
کوک: هوم .
ته: میگم نظرت چیه یه نی نی داشته باشیم ؟(استغفرالله تسبیه من کو 📿📖)
کوک: اوم چجوری نی نی داشته باشیم ؟(بچم پاک دو عالمِ)
ته: خب اول باید ازدواج کنیم .
کوک: باشه ولی بمونه برا بعد من خیلی گشنمه .
ته: باشه عسلکم هرچی تو بگی .
تهیونگ در رو باز کرد و بعد از کوک خودش هم خارج شد و رفتن طبقه پایین .
تهیونگ در عمارت رو باز کرد ، مینسوک ماشین رو اورده بود جلوی در و سوئیچ ماشین رو داد به تهیونگ .
مینسوک: خوش بگذره آقای کیم .
ته: ممنونم .
کوک نشست توی ماشین و تهیونگ هم ماشین رو روشن کرد و به سمت یه رستوران ساحلی رانندگی کرد .
ویو تهکوک سر میز؛
ته: بیا از این ماهی هم بخور دوست داری !
کوک: تو از کجا میدونی من ماهی دوست دارم؟
ته: اوه بیب من همه چیز راجب به تورو میدونم .
کوک: منو خر فرض کردی خب از کجا میدونی ، منم باید همه چیه تورو بدونم .
ته: بهتره گذشته من بمونه برای بعدا ، اوه غذا عا دارن سرد میشن زودتر بخور .
کوک: باشه ولی چرا ادم دیگه ای توی این رستوران نیست؟!
تهیونگ نفس عمیقی کشید اصلا نمیدونست الان چه احساسی داره خودشو درک نمیکرد ، چطوری دو روزه تونستن انقدر به هم نزدیک بشن فقط الهه ماه از این اتفاق خبر داشت .
الان چجوری تهیونگ به جونگکوک میگفت که کل رستوران رو برای یه شب اجاره کرده تا افراد دیگه ای نتونن فرشته زیباشو ببینن .
چطوری بهش میگفت نمیخواد اونو در معرض دید عموم قرار بده .
ویو نویسنده؛
همینجوری این افکار مثل خوره افتاده بود به جون تهیونگ که با صدای پسر کوچیکتر به خودش اومد .
کوک: ته کری سه ساعته دارم میگم اون چاپستیک رو بده من .
ته: ببخشید عزیزم متوجه نشدم ، بفرما .
کوک: مرسی 🎀
اون دو همینجوری شام خوردن و بعد از شام رفتن کنار ساحل تا کمی قدم بزنن .
شامشون حدودا ساعت 10 تموم شد و حالا ساعت 1 نیمه شب بود و اون دو دست تو دست هم غرق قدم زدن بودن که یهو گوشی ته لرزید و اسم «بادیگارد مینسوک» روی صفحه نمایان شد.
تهیونگ نمیخواست بهش جواب بده اما کوک اصرار کرد که شاید کار مهمی داره و بالاخره تهیونگ جواب داد .
شروع مکالمه؛
ته: سلام ، کاری داری مینسوک ؟!
مینسوک: اه خب قربان شما دیر کردین و نگران شدم ولی برای چیز دیگه لی زنگ زدم .
ته: چیشده منو نگران نکن .
مینسوک: خب قربان خواهر کوچیکم دوباره حالش بد شده و بردنش بیمارستان و مادرم سر کاره زنگ زدم بپرسم میشه من برم پیشش؟!
ته: باشه برو و وقتی حالش بهترشد خبر کن بیایم ملاقاتش .
مینسوک: چشم قربان .
ته: فعلا .
پایان مکالمه .
کوک: چی گفت ؟ (نگران)
ته: هیچی فقط ازم مرخصی خواست .
کوک: باشه .
ته: میگم نظرت چیه کم کم بریم خونه ؟
کوک: باشه .
کوک: راستی من قراره تنها تو اتاق بخوابم ؟!
ته: اره دیگه ، بیخیال کوک نگو که میترسی ؟!!
کوک: خب من توی اتاق خودم آقای بانی رو داشتم که شبا باهم میخوابیدیم ولی الان ... .
(ته بچم نمیگیره منظور کوک چیه)
(نکته؛آقای بانی عروسک کوک هست)
ته: خب نظرت چیه به جای آقای بانی آقای کیم رو بغل کنی؟
کوک: واقعنی ، یعنی میشه ؟
ته: البته که میشه عزیزکم .
✨
✨
✨
خب ناناز ها پارت جدید چند پارت بعد شاید یکم خوشایند نباشه ولی نگران نباشین ، دوستون دارم امیدوارم در رسوندن شرط ها موفق باشین.
شرط ها؛
Like:85
Comment:70(نظر واقعی)
Republish:18
#شیپ.فیک.اسمات.تهکوک
پارت ۱۶
ته: نه جونگکوک ، فقط یادآوری کنم که اینجوری نمیتونیم بریم بیرون .
کوک: آیی من یادم رفته بود قراره بریم بیرون .
ته: خوبه حالاکه فهمیدی یچیزایی بپوش بریم داره دیرمون میشه هاا .
تهیونگ نشست روی تخت و به جونگکوک نگاه میکرد که یهو کوک مچشو گرفت .
کوک: هی اقای هول اگه دید زدنتون تموم شد باید بگم لباسای شما اندازه من نیست .
ته: باشه صبر کن الان میام .
تهیونگ رفت و با یه شلوار لی کوچولو برگشت نو بود ولی معلوم بود که سایز یه امگا هست .
جونگکوک شلوار رو گرفت و پوشید ولی همین که دکمه اش رو بست شروع کرد به تهمت زدن .
کوک: هعی این شلوار به این کوچیکی تو خونت چیکار میکنه، نکنه مال هرزه ایه که شب های قبل باهاش بودی یا نکنه برای زنت هست یا امگای دیگه ، جواب بده این مال کیه رایحه توت فرنگی هم میده ، اصلا من قهرم .
تهیونگ تا اخرین لحظه چیزی نگفت و فقط داشت میخندید .
ته: این برای یکی از خدمت کارا هست که همیشه چند تا لباس تازه اضافه توی کمدش هست و چون کنار بقیه لباس هاش بوده رایحه اونو گرفتن فقط همینه ویز دیگه ای نیست ، جونگکوک .
کوک: یه نفس عمیق کشید یادش اومد تهیونگ هم توی عمارت زندگی میکنه و شاید داره حقیقت رو میگه و قبول کرد و رفت موهاشو مرتب کرد .
ته هم کل این مدت داشت عزیز دوردونش رو تماشا میکرد .
ته: کوکی .
کوک: هوم .
ته: میگم نظرت چیه یه نی نی داشته باشیم ؟(استغفرالله تسبیه من کو 📿📖)
کوک: اوم چجوری نی نی داشته باشیم ؟(بچم پاک دو عالمِ)
ته: خب اول باید ازدواج کنیم .
کوک: باشه ولی بمونه برا بعد من خیلی گشنمه .
ته: باشه عسلکم هرچی تو بگی .
تهیونگ در رو باز کرد و بعد از کوک خودش هم خارج شد و رفتن طبقه پایین .
تهیونگ در عمارت رو باز کرد ، مینسوک ماشین رو اورده بود جلوی در و سوئیچ ماشین رو داد به تهیونگ .
مینسوک: خوش بگذره آقای کیم .
ته: ممنونم .
کوک نشست توی ماشین و تهیونگ هم ماشین رو روشن کرد و به سمت یه رستوران ساحلی رانندگی کرد .
ویو تهکوک سر میز؛
ته: بیا از این ماهی هم بخور دوست داری !
کوک: تو از کجا میدونی من ماهی دوست دارم؟
ته: اوه بیب من همه چیز راجب به تورو میدونم .
کوک: منو خر فرض کردی خب از کجا میدونی ، منم باید همه چیه تورو بدونم .
ته: بهتره گذشته من بمونه برای بعدا ، اوه غذا عا دارن سرد میشن زودتر بخور .
کوک: باشه ولی چرا ادم دیگه ای توی این رستوران نیست؟!
تهیونگ نفس عمیقی کشید اصلا نمیدونست الان چه احساسی داره خودشو درک نمیکرد ، چطوری دو روزه تونستن انقدر به هم نزدیک بشن فقط الهه ماه از این اتفاق خبر داشت .
الان چجوری تهیونگ به جونگکوک میگفت که کل رستوران رو برای یه شب اجاره کرده تا افراد دیگه ای نتونن فرشته زیباشو ببینن .
چطوری بهش میگفت نمیخواد اونو در معرض دید عموم قرار بده .
ویو نویسنده؛
همینجوری این افکار مثل خوره افتاده بود به جون تهیونگ که با صدای پسر کوچیکتر به خودش اومد .
کوک: ته کری سه ساعته دارم میگم اون چاپستیک رو بده من .
ته: ببخشید عزیزم متوجه نشدم ، بفرما .
کوک: مرسی 🎀
اون دو همینجوری شام خوردن و بعد از شام رفتن کنار ساحل تا کمی قدم بزنن .
شامشون حدودا ساعت 10 تموم شد و حالا ساعت 1 نیمه شب بود و اون دو دست تو دست هم غرق قدم زدن بودن که یهو گوشی ته لرزید و اسم «بادیگارد مینسوک» روی صفحه نمایان شد.
تهیونگ نمیخواست بهش جواب بده اما کوک اصرار کرد که شاید کار مهمی داره و بالاخره تهیونگ جواب داد .
شروع مکالمه؛
ته: سلام ، کاری داری مینسوک ؟!
مینسوک: اه خب قربان شما دیر کردین و نگران شدم ولی برای چیز دیگه لی زنگ زدم .
ته: چیشده منو نگران نکن .
مینسوک: خب قربان خواهر کوچیکم دوباره حالش بد شده و بردنش بیمارستان و مادرم سر کاره زنگ زدم بپرسم میشه من برم پیشش؟!
ته: باشه برو و وقتی حالش بهترشد خبر کن بیایم ملاقاتش .
مینسوک: چشم قربان .
ته: فعلا .
پایان مکالمه .
کوک: چی گفت ؟ (نگران)
ته: هیچی فقط ازم مرخصی خواست .
کوک: باشه .
ته: میگم نظرت چیه کم کم بریم خونه ؟
کوک: باشه .
کوک: راستی من قراره تنها تو اتاق بخوابم ؟!
ته: اره دیگه ، بیخیال کوک نگو که میترسی ؟!!
کوک: خب من توی اتاق خودم آقای بانی رو داشتم که شبا باهم میخوابیدیم ولی الان ... .
(ته بچم نمیگیره منظور کوک چیه)
(نکته؛آقای بانی عروسک کوک هست)
ته: خب نظرت چیه به جای آقای بانی آقای کیم رو بغل کنی؟
کوک: واقعنی ، یعنی میشه ؟
ته: البته که میشه عزیزکم .
✨
✨
✨
خب ناناز ها پارت جدید چند پارت بعد شاید یکم خوشایند نباشه ولی نگران نباشین ، دوستون دارم امیدوارم در رسوندن شرط ها موفق باشین.
شرط ها؛
Like:85
Comment:70(نظر واقعی)
Republish:18
#شیپ.فیک.اسمات.تهکوک
- ۲۳۱
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط