{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان گوشه امن سایه ها

#رمان گوشه امن سایه ها
part7
##🖋️پیش نویس فصل دوم:سایه در شب

-اوه بیب بهت گفتم؟امشب به مهمونی یکی از شریکام دعوت شدیم.باید حتما حضور داشته باشیم.

+ساعت چنده؟

-ساعت هفت شروع میشه.

+هوم،اوکی

-من الان باید برم یسری کارای شرکت انجام بدم،یکی از بادیگاردارو میفرستم لباست بیاره،همونو بپوش..

+باشه
ویو هانا
«یه باشه سرسری به تهیونگ گفتم ولی من که قرار نبود اون لباس بپوشم؟اون ناخواسته منو اذیت کرد،وقت تلافی بود»
«ترکیب تهیونگ با یه کت شلوار مشکی با کروات قرمز با اون کمربند و کفش براقش خیلی جذاب بود خیلی جلوی خودمو گرفتم براش غش نکنم»
«اومد سمتم اگه بگم فقط یه قسمت از صورتم بو.سه نزاشت دروغ گفتم سرم،پیشونیم،گونه،چونه،تمام اجزای صورتم»

«تقریبا چندین ساعت از رفتن تهیونگ گذشت الان ساعت پنج عصر بود بلند شدم و یه دوش چهل مینی گرفتم از اتاق رفتم بیرون لباسی که تهیونگ فرستاده بود روی تخت بود رفتم نزدیک تر یکم ریمل ریختم روش که بگم مثلا موقع آرایش کردن کثیف شد رفتم داخل کمد نگاه کردم یه لباس دراوردم که از قبل براش برنامه ریزی کرده بودم یه لباس سفید توری بود مدل موهام آماده کردم آرایش کردم لباسم پوشیدم که یهو بادیگارد در زد»

*خانوم،اقا گفتن شمارو به مهمونی ببریم.

+پس تهیونگ کی میاد؟

-آقا خودشون میرسونن

+اها،خب باشه وایسا رو‌پوشم بندازم بعد بریم.

«رفتم داخل در بستم خیلی بهتر بود که خود تهیونگ نیومد چون صد در صد مجبورم می‌کرد لباسم عوض کنم»
«رفتم پایین بادیگارد در برام باز کرد که یه موج حالت تهوع سرگیجه اومد سمتم یه نفس عمیق کشیدم سوار ماشین شدم حرکت کردیم که حدودا بعد سی مین رسیدیم»
«بادیگارد در باز کرد تهیونگ جلوی در عمارت بود رو پوشم سفت داخل دستم گرفتم رفتم سمتش متوجه لباسم نشد اوففف یه نفس عمیق کشیدم رفتیم داخل که تهیونگ رفت عقب تا روپوشم دراره با دراوردنش چشماش از تعجب عصبانیت سرخ شد مچ دستم محکم گرفت و گفت..»

…………..
اسلاید یک لباس هانا
اسلاید دو آرایش و مدل موی هانا
دیدگاه ها (۲)

#رمان گوشه امن سایه ها part8 ##🖋️پیش نویس فصل دوم:سایه در شب...

#رمان گوشه امن سایه هاpart۹# #🖋️پیش نویس فصل دوم:سایه در شب«...

#رمان گوشه امن سایه هاpart6##پیش نویس فصل دوم:سایه در شبویو ...

#رمان گوشه امن سایه ها part5 ##پیش نویس فصل دوم:سایه در شب ...

اعـتـمـاد بـهــ عــشــق صبح زود بیدار شدم تا دیر به دانشگاه ...

پارت 3سولی رفتم خونه لباسالو با یه شلوار و تیشرت راحت عوض ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط