رمان گوشه امن سایه ها
#رمان گوشه امن سایه ها
part۹
# #🖋️پیش نویس فصل دوم:سایه در شب
«چونم ول کرد سوار ماشین شدیم تهیونگ یطوری رانندگی میکرد که راه نیم ساعته رو پنج دقیقه رفتیم که یهو تو طول مسیر چونم گرفت سمت خودش برگردوند بعد گفت….»
-ببینم نکنه از قصد لباستو ریملی کردی.
+چی؟نه باور کن هنوز لباسم هست معلومه که ریمل ریخته شده روش
«دیگه تهیونگ چیزی نگفت تا وقتی که رسیدیم»
«وقتی رسیدیم تهیونگ پیاده شد تا من اومدم پیاده شم یهو اومد سمتم و با یه دستش بلندم کرد و منو از روی شکم انداخت روی شونش بعد همش دست پا میزدم رفتیم توی اتاق اول در قفل کرد انداختم روی تخت میخواستم پاشم فرصت نداد که یهو خودش انداخت روی من ولی وزنشون نگه داشته بود گفت»
-امشب باید بدجوری تنبیه بشی بیب
+چ…چی…..تنبیه؟
«داشتم صحبت میکردم که یهو تهیونگ سرشو آورد تو گر.دنم به گاز محکم گرفت تا اومدم صحبت کنم دوباره حالت تهوه سرگیجه گرفتم که یهو سیاهی….»
«چشمام که باز مردم سرم به دستم وصل بود دکتر بالا سرم بود تهیونگ هم یه گوشه نشسته بود تا منو دید اومد سمتم»
-لولیتا حالت خوبه؟
+اره،بد نیستم
«که یهو دکتر با خوشحالی گفت…»
*آقای کیم مژدگونی بدید(با خوشحالی)
-چیشده خانم لی
*خانوم حامله هستن(با خوشحالی و هیجان)
ویو هانا
«وقتی اینو گفت تهیونگ از خوشحالی داد زد ولی من چی؟هنگ کرده بودم بهت زده بودم»
«تهیونگ با شادی اومد سمتم بغلم کنه که من هنوز خنثی بودم که تهیونگ برگشت بهم گفت چیشده»
+اما ما که هنوز ازدواج نکردیم.
-من الان خودم میسپارم که برنامه ریزی کنن(خوشحال)
-ما الان داریم مادر پدر میشیم(هیجان)
ویو هانا
«اینو که گفت آروم شدم،خوشحال شدم بلند شدم تهیونگ بغلم کرد دکتر رفته بود»
part۹
# #🖋️پیش نویس فصل دوم:سایه در شب
«چونم ول کرد سوار ماشین شدیم تهیونگ یطوری رانندگی میکرد که راه نیم ساعته رو پنج دقیقه رفتیم که یهو تو طول مسیر چونم گرفت سمت خودش برگردوند بعد گفت….»
-ببینم نکنه از قصد لباستو ریملی کردی.
+چی؟نه باور کن هنوز لباسم هست معلومه که ریمل ریخته شده روش
«دیگه تهیونگ چیزی نگفت تا وقتی که رسیدیم»
«وقتی رسیدیم تهیونگ پیاده شد تا من اومدم پیاده شم یهو اومد سمتم و با یه دستش بلندم کرد و منو از روی شکم انداخت روی شونش بعد همش دست پا میزدم رفتیم توی اتاق اول در قفل کرد انداختم روی تخت میخواستم پاشم فرصت نداد که یهو خودش انداخت روی من ولی وزنشون نگه داشته بود گفت»
-امشب باید بدجوری تنبیه بشی بیب
+چ…چی…..تنبیه؟
«داشتم صحبت میکردم که یهو تهیونگ سرشو آورد تو گر.دنم به گاز محکم گرفت تا اومدم صحبت کنم دوباره حالت تهوه سرگیجه گرفتم که یهو سیاهی….»
«چشمام که باز مردم سرم به دستم وصل بود دکتر بالا سرم بود تهیونگ هم یه گوشه نشسته بود تا منو دید اومد سمتم»
-لولیتا حالت خوبه؟
+اره،بد نیستم
«که یهو دکتر با خوشحالی گفت…»
*آقای کیم مژدگونی بدید(با خوشحالی)
-چیشده خانم لی
*خانوم حامله هستن(با خوشحالی و هیجان)
ویو هانا
«وقتی اینو گفت تهیونگ از خوشحالی داد زد ولی من چی؟هنگ کرده بودم بهت زده بودم»
«تهیونگ با شادی اومد سمتم بغلم کنه که من هنوز خنثی بودم که تهیونگ برگشت بهم گفت چیشده»
+اما ما که هنوز ازدواج نکردیم.
-من الان خودم میسپارم که برنامه ریزی کنن(خوشحال)
-ما الان داریم مادر پدر میشیم(هیجان)
ویو هانا
«اینو که گفت آروم شدم،خوشحال شدم بلند شدم تهیونگ بغلم کرد دکتر رفته بود»
- ۱۰.۷k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط