{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‍ ‍ ‍ می خواستم

‍ ‍ ‍ می خواستم
با دستهایت لانه بسازم
و
پرنده ی کوچکی شوم
درست میان دستهای تو

می خواستم
در لانه ی کوچک خوشبختی
بنشینم
زل بزنم به تو
به
چشمهایت... نه ،اصلا بیا و فراموش کن

حالا دیگر دیر است
نه دستهایت را دارم
نه می توانم به چشمهایت
نگاه کنم

چشمانت... در قابِ نگاهِ دیگری ست
و
من ،فقط می توانم بگویم:
روزی
دستهایت را
در باران
گم
کردم.
دیدگاه ها (۱)

‍ ‍ بگذار چشمهایم،به چشمانت پیله کند.تا آنسوی عاشقی، رفتم،در...

‍ مرا میان غمهارها مکنچند سطر ازمرابنویسمن اندوه باران رادر ...

تو که رفتی نفســـم بی تو غریبانه گرفتدلِ زارم قفسی شد که به ...

زندگی یک دلتنگی طولانی شده بعد رفتنتبابای عزیزم...😔🖤🥀«چقدر ع...

با ترس زل زده بودی همراه با چاقو آغشته به خونش قدم قدم نزدیک...

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط