#معجزه_عشق #prt_28
#معجزه_عشق #prt_28
*************
کامیلا:
به بمی خیره شده بودم ،دستانش رو که تو سرم بود گرفتم فشار دادم ، با خودم می گفتم:" این پسره چرا آنقدر حواس پرته نگاه چه بلایی سر خودش آورده نچ نچ نچ"
همین جوری که بیهوش بود دستمو رو لپش کشیدم
صدای اومدن پسرا رو شنیدم اومدم خودمو جمع جور کنم که نخ لباسم به لباس بمی گیر کرد و هرکاری کردم نخ باز نشد وای دیگه وقتی واسه من نمونده بود در اتاق رو باز کردن دستم و محکم کشیدم که همزمان وقتی نخ لباسم در اومد.. دستم اتفاقی به سورم که تو دست بمی بود خورد سوروم از دستش در اومد و خون از دستش پاشید ، بمی بخاطر درد از بیهوشی در اومد و بلند شد و میخواست داد بزنه که دستمو جلوی دهنش گرفتم
همزمان پسرا اومدن داخل منو تو اون حال دیدن
دستم و از روی دهن بمی کشیدم داد زد چشمام محکم بستم دستام و رو دستش گذاشتمو خندیدیم
پسرا سریع به طرف بمی اومدن و منو هل دادن که افتادم
هستی :
تا دیدم اون اتفاق افتاده زدم تو سر خودم گفتم وای حالا با این چیکار کنم اون موضوع رو تموم کردم حالا گیر این یکی افتادم
جک "هی دختره دیونه واسه چی به بم بم نزدیک شدی مگه قانون یادت رفته بود"
مارک"بچه ها این دختره رو الان ولش کنید بمی رو چیکار کنیم همین جوری از دستش داره خون می ره"
جین"هی دختریه رو مخ بیا دست بمی پانسمان کن تا حالش بدتر نشده"
خیلی عادی نگاهی به جین انداختمو ی پوزخند زدم و رفتم دست بمی و پانسمان کردم
جک"کارت تموم شد حالا همه دخترا برید بیرون ، جین پیشش می مونه"
جین خیلی با تعجب گفت" من ؟"
جک گفت "تو خیلی بی ضرر هستی فقط یه جا بشین کتاب بخون "
جین "باشه "
همه رفتن تو اتاق خودشون
تا این موضوع دیگه انقد ادامه پیدا نکنه
نجوا :
دلم میخواست یه بلای سر مارک بیارم واسه چی دوستمو انداخته بود روی زمین
رفتم طرفش ، نشسته بود روی کاناپه
بهش گفتم "نظرت چیه با من مچ بندازی "
از بالای عینک مطالعه اش ی نگاه به من کرد گفت "تو میخوای با من مچ بیندازی"
نجوا خیلی با اعتماد بنفس گفت "آره نکنه می ترسی که شکست بخوری"
مارک ی پوز خندی زد و کتاب و عینکشو گذاشت رو میز گفت" باش بیا شروع کنیم"
همون موقع جک ، یوگ، یونگ جه که تو بغلش کوکو بود، اومدن
گفتن "دارید چی کار میکنید؟"
مارک "میخوام این از خود راضی رو شکست بدم"یونگ جه خیلی با هیجان نشست گفت "پس شروع کنید"
نیاز اومد گفت "نجوا داری چیکار میکنی ؟"
نجوا "بیا ببین میخوام چیکار کنم"
بازی شروع شد دست مارک کم کم داشت رو زمین می نشست ولی این فقط اولش بود من خیلی زورم زیاد بود اما نسبت به زور مارک چیزی نبود من داشتم کم کم شکست میخوردم که با خودم گفتم" نه این جوری نمیشه" دست مارک رو یه گاز محکم گرفتم جوری که مارک دادش رفت رو هوا
کوکو خیلی متعجب زده هاپ هاپ میکرد انگار حتی این سگه هم متعجب شده بود
جای دندون های تیزم روی دست مارک مونده بود
پایان پارت 28
@Lovefic_got7
*************
کامیلا:
به بمی خیره شده بودم ،دستانش رو که تو سرم بود گرفتم فشار دادم ، با خودم می گفتم:" این پسره چرا آنقدر حواس پرته نگاه چه بلایی سر خودش آورده نچ نچ نچ"
همین جوری که بیهوش بود دستمو رو لپش کشیدم
صدای اومدن پسرا رو شنیدم اومدم خودمو جمع جور کنم که نخ لباسم به لباس بمی گیر کرد و هرکاری کردم نخ باز نشد وای دیگه وقتی واسه من نمونده بود در اتاق رو باز کردن دستم و محکم کشیدم که همزمان وقتی نخ لباسم در اومد.. دستم اتفاقی به سورم که تو دست بمی بود خورد سوروم از دستش در اومد و خون از دستش پاشید ، بمی بخاطر درد از بیهوشی در اومد و بلند شد و میخواست داد بزنه که دستمو جلوی دهنش گرفتم
همزمان پسرا اومدن داخل منو تو اون حال دیدن
دستم و از روی دهن بمی کشیدم داد زد چشمام محکم بستم دستام و رو دستش گذاشتمو خندیدیم
پسرا سریع به طرف بمی اومدن و منو هل دادن که افتادم
هستی :
تا دیدم اون اتفاق افتاده زدم تو سر خودم گفتم وای حالا با این چیکار کنم اون موضوع رو تموم کردم حالا گیر این یکی افتادم
جک "هی دختره دیونه واسه چی به بم بم نزدیک شدی مگه قانون یادت رفته بود"
مارک"بچه ها این دختره رو الان ولش کنید بمی رو چیکار کنیم همین جوری از دستش داره خون می ره"
جین"هی دختریه رو مخ بیا دست بمی پانسمان کن تا حالش بدتر نشده"
خیلی عادی نگاهی به جین انداختمو ی پوزخند زدم و رفتم دست بمی و پانسمان کردم
جک"کارت تموم شد حالا همه دخترا برید بیرون ، جین پیشش می مونه"
جین خیلی با تعجب گفت" من ؟"
جک گفت "تو خیلی بی ضرر هستی فقط یه جا بشین کتاب بخون "
جین "باشه "
همه رفتن تو اتاق خودشون
تا این موضوع دیگه انقد ادامه پیدا نکنه
نجوا :
دلم میخواست یه بلای سر مارک بیارم واسه چی دوستمو انداخته بود روی زمین
رفتم طرفش ، نشسته بود روی کاناپه
بهش گفتم "نظرت چیه با من مچ بندازی "
از بالای عینک مطالعه اش ی نگاه به من کرد گفت "تو میخوای با من مچ بیندازی"
نجوا خیلی با اعتماد بنفس گفت "آره نکنه می ترسی که شکست بخوری"
مارک ی پوز خندی زد و کتاب و عینکشو گذاشت رو میز گفت" باش بیا شروع کنیم"
همون موقع جک ، یوگ، یونگ جه که تو بغلش کوکو بود، اومدن
گفتن "دارید چی کار میکنید؟"
مارک "میخوام این از خود راضی رو شکست بدم"یونگ جه خیلی با هیجان نشست گفت "پس شروع کنید"
نیاز اومد گفت "نجوا داری چیکار میکنی ؟"
نجوا "بیا ببین میخوام چیکار کنم"
بازی شروع شد دست مارک کم کم داشت رو زمین می نشست ولی این فقط اولش بود من خیلی زورم زیاد بود اما نسبت به زور مارک چیزی نبود من داشتم کم کم شکست میخوردم که با خودم گفتم" نه این جوری نمیشه" دست مارک رو یه گاز محکم گرفتم جوری که مارک دادش رفت رو هوا
کوکو خیلی متعجب زده هاپ هاپ میکرد انگار حتی این سگه هم متعجب شده بود
جای دندون های تیزم روی دست مارک مونده بود
پایان پارت 28
@Lovefic_got7
- ۷.۸k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط