{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#معجزه_عشق #prt_27

#معجزه_عشق #prt_27
*********
نیاز:
با کمر درد بدی از خواب بیدار شدم.. گلوم خشک شده بود به همین خاطر به سمت یخچال حرکت کردم وقتی که به در یخچال رسیدم بمی رو دیدم که در یخچال رو باز کرده بود و انگار تو یک عالم دیگه بود منم بدون توجه به اون کنارش ایستادم بطری آب رو از داخل یخچال برداشتم و روی میز گذاشتم و لیوان رو از داخل کابینت برداشتم و داشتم داخل لیوان آب می ریختم که کمی از اون روی زمین ریخت منم اب داخل لیوان رو خوردم و رفتم یه پارچه تمیز بیارم تا اونجا رو تمیز کنم
بم بم:
داخل فکر این بودم که این دخترا خیلی صداشون خوبه مخصوصا اونی که اسمش کامیلا هس من شاید به خاطر داشتن صدای قشنگ اونا بتونم کاری براشون بکنم داخل همین فکر ها بودم و داشتم راه میرفتم که یکدفعه پام لیز خورد و افتادم
وای به سرم ضربه بدی خورد و کمرم خیلی درد گرفت انگار نمیتونستم بلند بشم که در همون لحظه کامیلا رسید و من رو دید
اون از شدت ترس داد زد و گفت"همه بیاین پایین کمک کنین"
منم که سرم خیلی درد میکرد یکدفعه چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم
کامیلا:
شب شده بود و منم که خوابم نمی برد اول یه سر به هستی زدم و بعد به طرف طبقه پایین راه افتادم داشتم به سمت حیاط میرفتم که صدایی رو از داخل آشپزخانه شنیدم به سمت صدا رفتم و دیدم بمی عزیزم روی زمین افتاده به سمتش رفتم قلبم انگار داشت از شدت درد می ایستاد
بالای سرش وایسادم و با تمام توانم داد زدم و کمک خواستم همه با شنیدن صدای من به طرف پایین اومدن وقتی گات سون بمی رو داخل اون حال دیدین با عجله به سمتش اومدن و میخواستن بلندش کنن که هستی هم پایین اومد و اون رو داخل این حال دید و به پسرا گفت" احتیاط کنن و اون رو داخل اتاقش ببرن"و همه به سمت اتاق بمی حرکت کردیم
پسرا اون رو روی تخت گذاشتن و هستی کمی پانسمان و ضد عفونی رو و از اتاقش اورد و بالای سر بمی نشست وقتی که میخواست یه نگاهی به سرش بندازه پسرا گفتن"تو حق نداری بهش دست بزنی"
منم گفتم "نکنه میخواین بلایی سرش بیاد" هستی هم که کلا به این چیزا اهمیت نمیداد نگاهی به سر بمی کردو دید که کمی سرش زخمی شده به همین خاطر سرش رو پانسمان کرد و براش سرم وصل کرد و من رو بالای سرش گذاشت تا ازش مراقبت کنم
نیاز:
وای وقتی که کامیلا همه رو صدا زد و پایین اومدیم تازه فهمیدم چه گندی زدم پس به روی خودم نیاوردم وقتی که بمی رو داشتن داخل اتاق میبردن کامیلا که از شدت نگرانی رنگش پریده بود منم که نمیدونستم چیکار کنم هیچی نگفتم ولی فهمیدم هستی داره منو نجوا و انا رو بد نگاه میکنه بعد از وصل کردن سرم و پانسمان کردن سر بمی از اتاق بیرون اومد و کامیلا رو برای مراقبت اونجا گذاشت و و ما رو یکجا جمع کرد و پسرا رو داخل منتظر گذاشت من میدونستم عصبانی شده ولی حرفی نزدم
هستی گفت" کی این کار رو کرده بهتره بگین تا اوضاع رو درست کنم نجوا و انا گفتن" ما نبودیم و اینکار رو نکردیم"دیدم هستی نگاهش به من افتاد و گفت" تو این خرابکاری رو کردی؟؟؟؟"
منم گفتم اول چیزی نگفتم اما دیدم هستی به اونا گفت برن داخل داشت بارون می گرفت ولی هستی تا دلیل من رو نمی شنید نمیذاشت من برم داخل منم بهش به فارسی گفتم "والا از عمد این کار رو نکردم فقط ی ذره آب خوردم و رفتم پارچه بیارم که دیدم اون خورده زمین به خدا تقصیر من نبوده از عمد نبود"
نجوا:
وقتی که داخل خونه اومدیم پسرا ما رو بد نگاه کردن و ما هم بهشون چیزی نگفتیم و گذاشتیم که هستی بیاد و درست باهاشون حرف بزنه به همین خاطر روی مبل با آنا نشستم و شروع به صحبت کردن در این مورد کردیم
هستی:
من که دیگه از دست این نیاز کلافه شده بودم اون رو زیر بارون نگه داشتم تا دلیلش رو بگه اما وقتی دلیلش رو شنیدم فهمیدم که اتفاقی بوده به همین خاطر اون رو به داخل خونه بردم وقتی در رو باز کردم همه از روی مبل بلند شدن و گفتن "چرا بمی اینجور شده و تقصیر کیه؟؟؟" منم گفتم "اینا از عمد نبوده شیشه اب وقتی دست نیاز بوده کمی از اون ریخته و حتی نیاز هم این رفته تا چیزی بیاره و اونجا رو خشک کنه اما بمی حواسش نبوده پس تقصیر کسی نی......"
اینا رو می گفتم که جکسون ی دفعه گفت "چرا این کارا رو میکنین ما از کجا بدونیم که از عمد نبوده "منم گفتم "که من خودم ضامنش میشم پس نگران نباشین" که جینیونگ گفتن"تو خودت از همه خراب کار تری!!!"منم گفتم" اگه اینجوریه بدترین کار رو شما کردی هیچوقت هم یادم نمی ره پس حرفت رو پس بگیر"
دعوا داشت میشد که آنا گفت" بستونه وقتی که هستی این حرف رو زده حتما از این قضیه مطمئنه با این حرف انا همه ساکت شدن و از دوباره به سمت اتاق بمی حرکت کردن"
پایان پارت 27
@Lovefic_got7
دیدگاه ها (۱)

#معجزه_عشق #prt_28*************کامیلا:به بمی خیره شده بودم ...

#معجزه_عشق #prt_29******بم بم: woow هیونگ .. بالاخره یاد گرف...

#معجزه_عشق********** #prt_26کامیلا:وقتی اومدم دیدم که جکسون ...

#معجزه_عشق #prt_25***********نیاز:خیلی خوشحال بودم که آنا ب...

پارت بیست و دوم"ویو نیلسو"*از ویلا رفتیم بیرون و یکم قدم زدی...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

یکی از چیزهای وحشتناکی که استی ژاپنی گفته این بوده که:وقتی م...

پارت ۶که یهو داشتم میخوردم زمین که دیدم شوگا اومد و با جادوی...

رمان تهیونگ

پارت شانزدهم"ویو نیلسو"*چشماش روی لبام مونده بود..آروم آروم ...

پارت ۱ ویو ا.تساعت از دوازده شب گذشته بود سکوت خسته کننده ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط