#معجزه_عشق
#معجزه_عشق
********** #prt_26
کامیلا:
وقتی اومدم دیدم که جکسون ی سوسک دیده بود که انا با یته به سوسکه ضربه زده و کشتتش(یته ضربه ایه که با تیغه پا میزنن و از بس محکمه حریف رو به زمین میندازه)جکسون هم که دیده بود اون سوسک رو اونجوری کشته فهمید که جسیکا رو چجوری شکست داده
وای من که داشتم از خنده می مردم وقتی دیدم اون از انا ترسیده از خنده پوکیدم
وای انگار جن زده ها شده بود
همه اونجا جمع شده بودن که یدفعه مارک از جکسون پرسید:چی شده جک؟؟؟
اون بدبخت هم که از ترس انگار سکته کرده بود هیچی نمی گفت
من که هر چی اون رو نگاه میکردم از خنده نمیتونستم حرف بزنم
هستی:
بچه ها بیاین بریم دیگه چرا معطل میکنین
این رو گفتم و دست دخترها رو گرفتم و از اونجا دور کردم ما به طرف خیابون ها راه افتادیم تا برای آنا ی کادوی خوب انتخاب کنیم
من داشتم به همه مغازه ها نگاه میکردم که ی لباس خیلییییی شیک و قشنگ دیدم زود به سمت ویترین مغازه دویدم نیاز هم پشت سرم دوید اما از کور بودنش پاش به ی چیزی گیر کرد و میخواست بیفته که گرفتمش مردم هم که داشتن اونجا راه میرفتن ی پوزخند میزدن و میرفتن
نیاز:
داشتم میدویدم که ی دفعه با کفش پاشنه بلندم افتادم اما هستی من رو گرفت همه مردم داشتن نگام میکردن منم که به چپم نبود بلند شدم و خیلی ریلکس راه رفتم
هستی رفت داخل مغازه و آنا و ما رو هم برد خدایی لباس قشنگی بود چون آنا دوستش داشت و ما هم تاییدش کردیم کادو رو خریدیم و بعد از اون رفتیم بستنی خوردیم و تا خونه پیاده راه رفتیم(چون من میخواستم بین راه یه فکری رو با هستی در میون بذارم)
جکسون:
من که دیگه واقعن از این دختر ترسیده بودم تصمیم گرفتم که دیگه نزدیکش نشم
بعد از این که قضیه رو گفتم جی بی تصمیم گرفت که برای اون دختر یک قانون جداگانه بزاره(همه غافل بودن از اینکه دوتا از دخترا ورزشکار هستن)
آنا:
وقتی به خونه رسیدیم دیدم که همه پسرا جلوی ما وایسادن و انگار میخوان چیزی بگن
نجوا میخواست حرف بزنه و گفت چیزی ش....
که جی بی بین حرفش پرید و گفت ما یه قانون جدید داریم براتون نه بهتره بگم برای دوستتون آنا
منم گفتم "چه قانونی؟؟؟"
همشون با هم گفتن "فاصله ات رو با ما باید رعایت کنی و اصلن نباید با ما دعوا کنی"
منم گفتم" اوااااا شما چتونه مگه من مرض دارم الکی باهاتون دعوا کنم"
هستی هم برگشت و گفت" تا وقتی که پسرا با ما کاری نداشته باشن ما هم باهاشون کاری نداریم اگه اونا کاری کنن ما هم باید تلافی کنیم" وقتی که داشت اینو میگفت ی نگاه به جین کرد و خندید
منم گفتم راست میگه مخصوصا پسرا نباید ما رو اذیت کنن
کامیلا:
این بین که اونا داشتن بحث میکردن منم یهو گفتم "من میرم تو اتاقم "که با حرف من همه داخل اتاقشون مستقر شدن
وای من داشتم از پا درد میمردم ولی با پیشنهاد آنا دیگه درد رو یادم رفت اون گفت که "بریم بیرون تا باهم اهنگ بخونیم و ذهنمون رو آزاد کنیم" برا همین به هستی هم خبر داد که بیاد اما وقتی به نیاز و نجوا گفت اونا نیومدن برای همین ما به سمت حیاط راه افتادیم
بم بم:
منو مارک وجک داشتیم داخل باغ می گشتیم که من صدایی رو شنیدم و از اونا جدا شدم و به سمت صدا رفتم
فکر کردم صدای چند تا خواننده ها رو می شنوم اما وقتی به اونجا نزدیک شدم خیلی جا خوردم
انگار داشتن امتحان خوانندگی میدادن صدای سه تا شون عالی بود(کامیلا.هستی.آنا)واقعن شک کردم که اونا ادمای عادی باشن
انگار گروهی بودن واسه خودشون،
وقتی داشتم به اونا نگاه میکردم یه دفعه پام رو روی برگ خشک گذاشتم که کمی صدا داد اما اونا همشون برگشتن و نگاهم کردن
هستی:
عوی پسره داری ما رو دید میزنی اون گفت "نه داشتم اینجا می گشتم" منم گفتم "ولش کن حالا هر چی"
آنا گفت "قانون هایی که قبلن گذاشتین رو دخترا بهم گفتن پس چرا رعایت نمیکنین"
من دیدم که اونم انگار نمی خواد شر درست بشه راهش رو کشید و رفت منم به داخل خونه سمت اتاق نیاز و نجوا رفتم و در زدم ولی کسی جواب نداد در رو باز کردم و دیدم اونا خوابیدن پس از اتاقشون فاصله گرفتم
من که حرف نیاز رو قبول نداشتم(فکر نیاز این بود که موهای جین رو با ماشین بزنم ولی من انقدر سنگدل نبودم)بیخیال اینا شدم و تصمیم گرفتم نقشه خودم رو بعدا عملی کنم
پایان پارت 26
********** #prt_26
کامیلا:
وقتی اومدم دیدم که جکسون ی سوسک دیده بود که انا با یته به سوسکه ضربه زده و کشتتش(یته ضربه ایه که با تیغه پا میزنن و از بس محکمه حریف رو به زمین میندازه)جکسون هم که دیده بود اون سوسک رو اونجوری کشته فهمید که جسیکا رو چجوری شکست داده
وای من که داشتم از خنده می مردم وقتی دیدم اون از انا ترسیده از خنده پوکیدم
وای انگار جن زده ها شده بود
همه اونجا جمع شده بودن که یدفعه مارک از جکسون پرسید:چی شده جک؟؟؟
اون بدبخت هم که از ترس انگار سکته کرده بود هیچی نمی گفت
من که هر چی اون رو نگاه میکردم از خنده نمیتونستم حرف بزنم
هستی:
بچه ها بیاین بریم دیگه چرا معطل میکنین
این رو گفتم و دست دخترها رو گرفتم و از اونجا دور کردم ما به طرف خیابون ها راه افتادیم تا برای آنا ی کادوی خوب انتخاب کنیم
من داشتم به همه مغازه ها نگاه میکردم که ی لباس خیلییییی شیک و قشنگ دیدم زود به سمت ویترین مغازه دویدم نیاز هم پشت سرم دوید اما از کور بودنش پاش به ی چیزی گیر کرد و میخواست بیفته که گرفتمش مردم هم که داشتن اونجا راه میرفتن ی پوزخند میزدن و میرفتن
نیاز:
داشتم میدویدم که ی دفعه با کفش پاشنه بلندم افتادم اما هستی من رو گرفت همه مردم داشتن نگام میکردن منم که به چپم نبود بلند شدم و خیلی ریلکس راه رفتم
هستی رفت داخل مغازه و آنا و ما رو هم برد خدایی لباس قشنگی بود چون آنا دوستش داشت و ما هم تاییدش کردیم کادو رو خریدیم و بعد از اون رفتیم بستنی خوردیم و تا خونه پیاده راه رفتیم(چون من میخواستم بین راه یه فکری رو با هستی در میون بذارم)
جکسون:
من که دیگه واقعن از این دختر ترسیده بودم تصمیم گرفتم که دیگه نزدیکش نشم
بعد از این که قضیه رو گفتم جی بی تصمیم گرفت که برای اون دختر یک قانون جداگانه بزاره(همه غافل بودن از اینکه دوتا از دخترا ورزشکار هستن)
آنا:
وقتی به خونه رسیدیم دیدم که همه پسرا جلوی ما وایسادن و انگار میخوان چیزی بگن
نجوا میخواست حرف بزنه و گفت چیزی ش....
که جی بی بین حرفش پرید و گفت ما یه قانون جدید داریم براتون نه بهتره بگم برای دوستتون آنا
منم گفتم "چه قانونی؟؟؟"
همشون با هم گفتن "فاصله ات رو با ما باید رعایت کنی و اصلن نباید با ما دعوا کنی"
منم گفتم" اوااااا شما چتونه مگه من مرض دارم الکی باهاتون دعوا کنم"
هستی هم برگشت و گفت" تا وقتی که پسرا با ما کاری نداشته باشن ما هم باهاشون کاری نداریم اگه اونا کاری کنن ما هم باید تلافی کنیم" وقتی که داشت اینو میگفت ی نگاه به جین کرد و خندید
منم گفتم راست میگه مخصوصا پسرا نباید ما رو اذیت کنن
کامیلا:
این بین که اونا داشتن بحث میکردن منم یهو گفتم "من میرم تو اتاقم "که با حرف من همه داخل اتاقشون مستقر شدن
وای من داشتم از پا درد میمردم ولی با پیشنهاد آنا دیگه درد رو یادم رفت اون گفت که "بریم بیرون تا باهم اهنگ بخونیم و ذهنمون رو آزاد کنیم" برا همین به هستی هم خبر داد که بیاد اما وقتی به نیاز و نجوا گفت اونا نیومدن برای همین ما به سمت حیاط راه افتادیم
بم بم:
منو مارک وجک داشتیم داخل باغ می گشتیم که من صدایی رو شنیدم و از اونا جدا شدم و به سمت صدا رفتم
فکر کردم صدای چند تا خواننده ها رو می شنوم اما وقتی به اونجا نزدیک شدم خیلی جا خوردم
انگار داشتن امتحان خوانندگی میدادن صدای سه تا شون عالی بود(کامیلا.هستی.آنا)واقعن شک کردم که اونا ادمای عادی باشن
انگار گروهی بودن واسه خودشون،
وقتی داشتم به اونا نگاه میکردم یه دفعه پام رو روی برگ خشک گذاشتم که کمی صدا داد اما اونا همشون برگشتن و نگاهم کردن
هستی:
عوی پسره داری ما رو دید میزنی اون گفت "نه داشتم اینجا می گشتم" منم گفتم "ولش کن حالا هر چی"
آنا گفت "قانون هایی که قبلن گذاشتین رو دخترا بهم گفتن پس چرا رعایت نمیکنین"
من دیدم که اونم انگار نمی خواد شر درست بشه راهش رو کشید و رفت منم به داخل خونه سمت اتاق نیاز و نجوا رفتم و در زدم ولی کسی جواب نداد در رو باز کردم و دیدم اونا خوابیدن پس از اتاقشون فاصله گرفتم
من که حرف نیاز رو قبول نداشتم(فکر نیاز این بود که موهای جین رو با ماشین بزنم ولی من انقدر سنگدل نبودم)بیخیال اینا شدم و تصمیم گرفتم نقشه خودم رو بعدا عملی کنم
پایان پارت 26
- ۱۴.۱k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط