{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه قدر حس زلالی ست شاعرت باشم

چه قدر حس زلالی ست شاعرت باشم
شریک خلوت شب های خاطرت باشم

چه قدر با تو قشنگ است منتظر ماندن
قطار باشی و من هم مسافرت باشم

قرار باشد و بوسه، درخت باشد و برگ
به کوچه کوچه ی پاییز، عابرت باشم

سکوت باشی و خواهش، کلید باشم و در
شراب باشد و بستر، مجاورت باشم

همین دو جمله ی کوتاه راز خوشبختی ست:
به خاطر تو بمانم... به خاطرت باشم...
دیدگاه ها (۱)

‌ دلِ من لَک زده ، از دوری تو آب شدهنبض قلبم به نفس های تو...

گـر زبانم را نمی فهمی نگاهم را بفهمآهِ سرد و اشکِ چشم بی گنا...

گیرم از ته مانده ی عشق تو شعری ساختمسود شعرم چیست وقتی که تو...

تیر مژگانت دلم را خسته کرد آتش چشمت مرا...

مانند دیوانه ها میخواندم با بغض تمام‌  و صدای بلند بدون توحه...

مردی در ساحل...[پارت یازدهم]چند روز بعد...مثل همیشه...ات و ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط