دروغ گوی دوست داشتنی
دروغ گوی دوست داشتنی
P2
اینکه نمیتونست تک تک اینارو بهش بگه و اجازه بده همدردش باشه مثل یه شکنجه بود براش.. نمیخواست نگرانش کنه.. نمیخواست ذهن اونو مشغول کنه.. نمیخواست اونم درگیر کنه!
اینا اگه عشق نیست پس چیه؟!
اینا بخاطر عشقه.. اما ا/ت نمیخواد قبول کنه!
اون حتی از احساسات جیمین و دلیل رفتاراش هم خبر داره اما باز هم اهمیتی نمیده..
چون اعتقاد داره عشقی که ممکنه بخاطر اون و شغلش یروزی تموم بشه.. همون بهتر که اصن شروع نشه!
تلفنش که روی میز بود شروع به زنگ خوردن کرد و اسمی که نباید، روی اون نمایان شد..
(عاملِ همه بدبختیام)
نگاهش به جیمین خورد..
داشت میدید!
فورا گوشی و برداشت و بلند شد..
+عامم.. زود برمیگردم.
و بدون اینکه منتظر جوابی باشه فورا ازونا دور شد..
+الو؟!
_باید برای شرط بندی بوکس بیای...
+الان نه.. نمیتونم
_این واقعا خیلی توپه.. این مرد از وقتی مسابقاتت رو تو تلویزیون دیده ، علاقه شدیدی پیدا کرده تا باهات بازی کنه و گفت حاضره هرچقد که بخوای پرداخت کنه تا باهاش بازی کنی!
+حتی اگه ببازم؟
_چیزی از شرط بندی حالیته؟! انتظار داری اگه باختی هم بهت پول بده؟!
+ولی من دارم وقتمو میزارم..
_جوری وانمود نکن که انگار وقت سر خاروندن هم نداری!
مکثی کرد..
_درهرصورت اگه این. مسابقه رو ببری میتونی تمام بدهی هات رو بدی و کلی پول گیرت میاد..امیدوارم تصمیم دُرستو بگیری.
گوشی رو قطع و اونو پایین گرفت..
واقعا خیلی وسوسه کننده اس..
اون یقین داشت که میبره اما مطمئن بود بعد از این شرظ بندی ممکنه تا حداقل یک ماه نتونه جیمین و بقیه اعضا رو ملاقات کنه.. چون قطعا آسیب زیادی میبینه..
به سمت اونا رفت..
مقابل جیمین که منتظر حرفی از اون بود ایستاد..
+من... باید برم..
_اتفاقی افتاده؟!
سری به نشانه منفی تکون داد..
+فقط... مربی بوکسَم میخواد یه ملاقات باهم داشته باشیم...
_پس.. منظورت از عامل تمام بدبختیام همون مربیت بوده؟
خندید..
+اره خب.. اخه خیلی بهمون سخت میگرفت تو تمرینات..
_اوکی.. پس.. هروقت کارِت تموم شد باهام تماس بگیر تا بیام دنبالت..
فورا جواب داد...
+نه نه.. نیازی نیست.. خودم میرم خونه..
نگاهی به پسرا انداخت و دستی تکون داد..
+فعلا..
بعد از شنیدن استقبال گرم اونا نگاهشو به چشمای نگران جیمین دوخت..
_وقتی رسیدی خونه ات.. باهام تماس بگیر..
سری داد و ازون دور شد..
P2
اینکه نمیتونست تک تک اینارو بهش بگه و اجازه بده همدردش باشه مثل یه شکنجه بود براش.. نمیخواست نگرانش کنه.. نمیخواست ذهن اونو مشغول کنه.. نمیخواست اونم درگیر کنه!
اینا اگه عشق نیست پس چیه؟!
اینا بخاطر عشقه.. اما ا/ت نمیخواد قبول کنه!
اون حتی از احساسات جیمین و دلیل رفتاراش هم خبر داره اما باز هم اهمیتی نمیده..
چون اعتقاد داره عشقی که ممکنه بخاطر اون و شغلش یروزی تموم بشه.. همون بهتر که اصن شروع نشه!
تلفنش که روی میز بود شروع به زنگ خوردن کرد و اسمی که نباید، روی اون نمایان شد..
(عاملِ همه بدبختیام)
نگاهش به جیمین خورد..
داشت میدید!
فورا گوشی و برداشت و بلند شد..
+عامم.. زود برمیگردم.
و بدون اینکه منتظر جوابی باشه فورا ازونا دور شد..
+الو؟!
_باید برای شرط بندی بوکس بیای...
+الان نه.. نمیتونم
_این واقعا خیلی توپه.. این مرد از وقتی مسابقاتت رو تو تلویزیون دیده ، علاقه شدیدی پیدا کرده تا باهات بازی کنه و گفت حاضره هرچقد که بخوای پرداخت کنه تا باهاش بازی کنی!
+حتی اگه ببازم؟
_چیزی از شرط بندی حالیته؟! انتظار داری اگه باختی هم بهت پول بده؟!
+ولی من دارم وقتمو میزارم..
_جوری وانمود نکن که انگار وقت سر خاروندن هم نداری!
مکثی کرد..
_درهرصورت اگه این. مسابقه رو ببری میتونی تمام بدهی هات رو بدی و کلی پول گیرت میاد..امیدوارم تصمیم دُرستو بگیری.
گوشی رو قطع و اونو پایین گرفت..
واقعا خیلی وسوسه کننده اس..
اون یقین داشت که میبره اما مطمئن بود بعد از این شرظ بندی ممکنه تا حداقل یک ماه نتونه جیمین و بقیه اعضا رو ملاقات کنه.. چون قطعا آسیب زیادی میبینه..
به سمت اونا رفت..
مقابل جیمین که منتظر حرفی از اون بود ایستاد..
+من... باید برم..
_اتفاقی افتاده؟!
سری به نشانه منفی تکون داد..
+فقط... مربی بوکسَم میخواد یه ملاقات باهم داشته باشیم...
_پس.. منظورت از عامل تمام بدبختیام همون مربیت بوده؟
خندید..
+اره خب.. اخه خیلی بهمون سخت میگرفت تو تمرینات..
_اوکی.. پس.. هروقت کارِت تموم شد باهام تماس بگیر تا بیام دنبالت..
فورا جواب داد...
+نه نه.. نیازی نیست.. خودم میرم خونه..
نگاهی به پسرا انداخت و دستی تکون داد..
+فعلا..
بعد از شنیدن استقبال گرم اونا نگاهشو به چشمای نگران جیمین دوخت..
_وقتی رسیدی خونه ات.. باهام تماس بگیر..
سری داد و ازون دور شد..
- ۶.۴k
- ۰۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط