──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹⁰
یعنی توی اون کامیون چیه؟
جونگکوک زیر لب گفت:رسیدیم
قلبم شروع کرد به تند تپیدن.
ماشینو کنار خیابون نگه داشت و گفت:پیاده شو
آروم درو باز کردم و پا روی آسفالت گذاشتم.
هوای صبح خنک بود،اما اون کامیون لرزه شدیدی به تنم انداخته بود.
تهیونگ اونطرفتر وایساده بود و اسلحهشو چک میکرد.
نگاهی به من انداخت و فقط خیلی کوتاه سرشو تکون داد.
انگار میخواست بگه «اروم باش»
جونگکوک یه جلیقه ضدگلوله دستم داد و گفت:بپوشش
سرمو تکون دادم و سریع پوشیدمش.
چند تا از افراد کنار ماشین ها وایسادن و بقیه با ما به سمت کامیون اومدن.
اون مرد های سیاه پوش اطراف کامیون،نگاهشون به اون طرف بود و از حضور ما خبر نداشتن.
وقتی به اندازه کافی بهشون نزدیک شدیم تیراندازی ها شروع شد.
ای کاش منم یه اسلحه دستم بود..
یهو بدون اینکه خودم بفهمم یکی از پشت گَلومو با آرنجش گرفت ویه اسلحه گذاشت رو سرم.
صدای شلیک ها متوقف شد و صدای عربده مردی که منو گرفته بود توی سکوت طنینانداز شد.
_تکون نخوردید،وگرنه همین الان میکشمش
قلبم از سینهم میخواست بزنه بیرون.
کل تنم به لرزه افتاده بود.
چطور حواسم نبود..
الان باید چیکار کنم؟
نگاهم افتاد به تهیونگ و جونگ کوک.
برای اولین بار اخم همیشگی جونگ کوک عمیقتر شده بود.
هردو نفس نفس میزدن..
جونگ کوک بلند گفت:حــ ــرومی همین الان ولش کن
مرد ارنجشو پیشتر دور گلوم فشار داد و گفت:حرف نباشه..جرعت داری یه کلمه دیگه بگو تا یه تیر حرومش کنم
تهیونگ سر اسلحهشو گرفت پایین و آروم گفت:باشه..اول اون اسلحه رو از روی سرش بردار،حرف میزنیم..
مرد نیشخندی زد و گفت:حرف؟
نفسم داشت بند میومد.
فکر کنم با آموزش های رزمی که دیدم بتونم از پسش بربیام.
چشمهامو برای لحظه ای بستم و بعد محکم پامو کوبیدم روی پاش..
آرنجشو گرفتم و پخش زمینش کردم.
و بعد به سمت جونگکوک دویدم.
جونگ کوک سریع دستمو گرفت و پشتش پنهانم کرد.
و بعد دوباره صدای اسلحه..
چند لحظه بعد همه اون مردها غرق خون روی زمین افتاده بودن.
جونگ کوک سریع برگشت و دستشو گذاشت روی گردنم.
_گردنت کبود شده..درد میکنه؟
جای اون کبودی روی گردنم میسوخت..
اما چیز خاصی نبود..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:نه،درد نمیکنه
جونگ کوک چند ثانیه نگاهم کرد و بعد آروم گفت:دروغ نگو
کلافه هوفی کشیدم و گفتم:میتونم تحمل کنم
لحظهای فقط به گردنم خیره شد و بعد
به سمت کامیون قدم برداشت.
_بیاین..باید قفل اینو باز کنیم
تهیونگ روبه روم وایساد و گفت:مطمئنی حالت خوبه؟
سرمو اروم تکون دادم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب¹⁰
یعنی توی اون کامیون چیه؟
جونگکوک زیر لب گفت:رسیدیم
قلبم شروع کرد به تند تپیدن.
ماشینو کنار خیابون نگه داشت و گفت:پیاده شو
آروم درو باز کردم و پا روی آسفالت گذاشتم.
هوای صبح خنک بود،اما اون کامیون لرزه شدیدی به تنم انداخته بود.
تهیونگ اونطرفتر وایساده بود و اسلحهشو چک میکرد.
نگاهی به من انداخت و فقط خیلی کوتاه سرشو تکون داد.
انگار میخواست بگه «اروم باش»
جونگکوک یه جلیقه ضدگلوله دستم داد و گفت:بپوشش
سرمو تکون دادم و سریع پوشیدمش.
چند تا از افراد کنار ماشین ها وایسادن و بقیه با ما به سمت کامیون اومدن.
اون مرد های سیاه پوش اطراف کامیون،نگاهشون به اون طرف بود و از حضور ما خبر نداشتن.
وقتی به اندازه کافی بهشون نزدیک شدیم تیراندازی ها شروع شد.
ای کاش منم یه اسلحه دستم بود..
یهو بدون اینکه خودم بفهمم یکی از پشت گَلومو با آرنجش گرفت ویه اسلحه گذاشت رو سرم.
صدای شلیک ها متوقف شد و صدای عربده مردی که منو گرفته بود توی سکوت طنینانداز شد.
_تکون نخوردید،وگرنه همین الان میکشمش
قلبم از سینهم میخواست بزنه بیرون.
کل تنم به لرزه افتاده بود.
چطور حواسم نبود..
الان باید چیکار کنم؟
نگاهم افتاد به تهیونگ و جونگ کوک.
برای اولین بار اخم همیشگی جونگ کوک عمیقتر شده بود.
هردو نفس نفس میزدن..
جونگ کوک بلند گفت:حــ ــرومی همین الان ولش کن
مرد ارنجشو پیشتر دور گلوم فشار داد و گفت:حرف نباشه..جرعت داری یه کلمه دیگه بگو تا یه تیر حرومش کنم
تهیونگ سر اسلحهشو گرفت پایین و آروم گفت:باشه..اول اون اسلحه رو از روی سرش بردار،حرف میزنیم..
مرد نیشخندی زد و گفت:حرف؟
نفسم داشت بند میومد.
فکر کنم با آموزش های رزمی که دیدم بتونم از پسش بربیام.
چشمهامو برای لحظه ای بستم و بعد محکم پامو کوبیدم روی پاش..
آرنجشو گرفتم و پخش زمینش کردم.
و بعد به سمت جونگکوک دویدم.
جونگ کوک سریع دستمو گرفت و پشتش پنهانم کرد.
و بعد دوباره صدای اسلحه..
چند لحظه بعد همه اون مردها غرق خون روی زمین افتاده بودن.
جونگ کوک سریع برگشت و دستشو گذاشت روی گردنم.
_گردنت کبود شده..درد میکنه؟
جای اون کبودی روی گردنم میسوخت..
اما چیز خاصی نبود..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:نه،درد نمیکنه
جونگ کوک چند ثانیه نگاهم کرد و بعد آروم گفت:دروغ نگو
کلافه هوفی کشیدم و گفتم:میتونم تحمل کنم
لحظهای فقط به گردنم خیره شد و بعد
به سمت کامیون قدم برداشت.
_بیاین..باید قفل اینو باز کنیم
تهیونگ روبه روم وایساد و گفت:مطمئنی حالت خوبه؟
سرمو اروم تکون دادم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۹.۵k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط