{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹¹
تهیونگ روبه روم وایساد و گفت:مطمئنی حالت خوبه؟
سرمو اروم تکون دادم.
سکوتِ بعد از تیراندازی،سنگین‌تر از صدای گلوله‌ها بود.
بوی باروت و آهنِ خون،فضای خنک صبحو مسموم کرده بود.
تهیونگ هنوز نگاهشو از من نگرفته بود.
توی چشم‌هاش بیشتر از نگرانی تعجب دیده می‌شد..
نمی‌شد چیزی از نگاهش فهمید..حس می‌کنم دیدن این حرکات خشن از رزای مظلوم براش یکم تعجب آور بوده..
بالاخره نگاهشو ازم گرفت و به طرف جونگ کوک کنار کامیون رفت.
اون و جونگ کوک هر دو به درِ پشتی و قفل‌های سنگینِش خیره شدن.
تهیونگ با صدای بمش گفت:باید با کاتالیزور یا ابزار بازش کنیم..اینا قفل‌های صنعتیِ ضدِ سرقتن
جونگ‌کوک در حالی که به درِ فلزی فشار می‌آورد،گفت:هر طور شده بازش کن..وقت نداریم اینجا بمونیم،مطمئنم بقیه‌شون هم دارن میان
من وایساده بودم و تماشا می‌کردم.
درونم آشوب بود.
_رزا،برو عقب
با صدای تهیونگ چند قدم رفتم عقب.
تهیونگ با یه ابزار فلزی،شروع به کار روی قفل کرده بود.
لحظه‌ای بعد صدای باز شدن قفل اومد و درِ پشتی کامیون باز شد.
چندین جعبه توی کامیون چیده شده بودن.
تهیونگ توی کامیون قدم گذاشت و یکی از جعبه ها رو باز کرد.
یه اسلحه از توش برداشت و گفت:همون‌طور که حدس زده بودیم،اونا میخواستن اسلحه قاچـ‌‌ ـاق کنن..
اسلحه رو گذاشت سر جاش.
از کامیون اومد پایین و روبه یکی از افراد گفت:همه این اسلحه‌ها رو میخوایم،و..یادتون نره محل رو پاکسازی کنید
مرد سرشو کمی خم کرد و گفت:چشم آقای کیم
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و گفت:بهتره زود بریم،رزا باید معاینه بشه
بعد از اون هیاهو الان توی سکوت فضای ماشین غرق شده بودیم.
تکیه داده بودم به صندلی ماشین و از شیشه به بیرون نگاه میکردم.
_اون حرکات رزمی رو از کجا یاد گرفتی؟
برگشتم و لحظه ای فقط نگاهش کردم..
مطمئن بودم شک می‌کنه..
موهامو از توی صورتم زدم کنار و گفتم:داخل فرانسه..توی کلاس های رزمی شرکت می‌کردم
چند ثانیه سکوت کرد و بعد آروم گفت:جالبه
+چی؟
دستشو روی فرمون محکم تر کرد و گفت:رزایی که من میشناختم از صدای رعدوبرق هم می‌ترسید
دوباره به بیرون چشم دوختم و گفتم:یسری تغییر ها لازمه،منم تغییر کردم
چیزی نگفت..و فقط به رانندگیش ادامه داد.
و بقیه راه با سکوت سپری شد.
ماشین توی حیاط عمارت وایساد.
جونگ کوک پیاده شد و درو برام باز کرد.
اومدم پایین و نگاهی به اطراف انداختم.
ماشین تهیونگ هم یکم اونورتر پارک شده بود.
از ماشین پیاده شد،نگاهی به من انداخت و لبخندِ کم‌رنگِ پرمعنایی زد...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۱۴)

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰یعنی توی اون کامیون چیه؟‌جونگ‌کوک زی...

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹تهیونگ کنار پنجره وایساده بود.امروز ب...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۶رسیدند.عمارت پدر تهیونگ بزرگ‌تر...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۰جونگ کوک به حرف می-سوک نگاه کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط