{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمزمه کنان در گوشم "مرا رها مکن" میخواند.

زمزمه کنان در گوشم "مرا رها مکن" میخواند.
فکر میکنم
فکر میکنم به بی تابیِ وقتِ رها شدن.
به لحظه ای که فکر میکنی همان برگ زرد کوچکی که قرار است زیر پای بادها رها شوی، یا همان باغی هستی که باغبان میخواهد در این هوا مهر از تو برگیرد، یا همان کشتی شکسته ای که به حال خویش غرق میشود و به ناخدا آخرین التماسهایش را میکند که "مرا رها مکن"

فکر میکنم به این تلاش های بی ثمر آخر وقت.
فکر میکنم به این ترس از رهایی. به این تمنای بند بودن به کسی.

نمیخواهم بگویم ترس ندارد، نمیخواهم بگویم دلخواه است رهایی. (هرچند که میتواند ترس نداشته باشد و دلخواه هم باشد) اما دارم فکر میکنم همهء شبهای طولانیِ به قاعدهء یک عمر هم بالاخره سحر شدند، نشدند؟

همهء ما در تجربه و تجربه های رهاییمان از آدمهایمان مگر زندگیمان به آخر رسید؟ در خودمان مردیم، تمام شدیم اما مگر دوباره شروع نشدیم؟
مگر دوباره جان نگرفتیم؟ درد داشت، میدانم. سخت بود، میدانم. آدم دیگری شدیم اصلاً، میدانم. اما زنده ایم، نیستیم؟

همهء اینها را میدانیم، اما باز در آستانهء رهایی میترسیم! چه عجیبیم!
همیشه بعد از هر تغییر سخت، روزهای بهتری پیش روست و بی شک بهتر از روزهای قبل از تغییر.
آنچه در آمد و شدِ این طوفانها پابرجاست، خودمانیم.
خودِ قویمان.
روزگار استاد شاهد بودن است. شاهد جسارتهایمان، تلاشهایمان، مقاومت هایمان، رشدمان. شاهد است و همهء اینها را در یک روز آرام پس از طوفان با خودمان شریک میشود. یک روز آرامِ آفتابی، وقتی زیر آفتاب پهن شده در خانه، روی تخت به پشت دراز کشیدیم و خودمان را مرور میکنیم و همزمان کسی زمزمه کنان در گوشمان "مرا رها مکن" میخواند و ما لبخند میزنیم. ما به اینهمه پذیرا بودن، به اینهمه رهایی لبخند میزنیم.
دیدگاه ها (۷)

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﻳﻪ ﺁﺳﻤﻮﻥ ﺑﻮﺩ ...ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﻣﻴﻨﺪﺍﺯﻳﻢ ﺑ...

خود من از آن‌هام که وقتی یکی توی کامنت و چت و تلگرام برایم ش...

خیلی هایمان یک کسی در زندگیمان داریم که مشتمان پیشش باز است....

همیشه یک "توی" لعنتی ای هست که آدم ها را کلافه کند.که چشم و ...

از تعجب دهانم باز مانده بود من و پریسا !  خانواده ما هزاران ...

پریسا با اصرار مرا به اپارتمانشان دعوت کرد نپذیرفتم گفت اگر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط