و بعد در حالی که دست ازادش رو پشت گردنش میکشید، گفت:
و بعد در حالی که دست ازادش رو پشت گردنش میکشید، گفت:
"تقریبا همه ی مردم شما رو میشناسن"
هوسوک لبخندی زد و در حالی که نقاب رو از دست موزیسین می گرفت، گفت:
"ظاهرا همه باید گمنام باشن"
یونگی لبخند ضایعی از پشت نقاب زد و هوسوک نقاب رو روی صورتش قرار داد و در خالی که پشتش رو به یونگی می کرد، گفت:
"میتونید بندش رو برام ببندید موسیو؟"
یونگی لبخندی از خطاب شدن لقبی از طرف هوسوک زد و با لطافت بند نقاب رو برای هوسوک بست. هر دو سمت سالن رقص رفتن که هوسوک سکوت عذاب اور بینشون رو شکوند و گفت:
"موزیسین گمنام.... هیچ کس از اسم و هویتتون خبر نداره."
یونگی لبخندی زد و در خالی که دستش رو دور کمر باریک هوسوک حلقه می کرد، گفت:
"ظاهرا همینطوره... انتظار دونستن هویتم رو دارید مستر جانگ؟"
هوسوک دستش رو روی شونه ی یونگی گذاشت و گفت:
"حداقل اسم یا فامیل... حتی نمیدونم اهل کدوم کشورید!"
یونگی لبخندی زد و در حالی که چرخشی به بدن انعطاف پذیر هوسوک میداد، گفت:
"خب... اهل کره ی جنوبی ای؟ من دو رگم مستر..."
هوسوک خنده ی ریزی کرد و گفت:
"دورگه...؟ منم همینطوریم موسیو. یه رگم کره ایه و رگ دیگم فرانسوی."
یونگی در حالی که بدن هوسوک رو در اغوش خودش تکون میداد، گفت:
"منم... پس دقیقا همینطورم. کاملا شبیه هم”
بوسه ی خیسی بین هر دو تا چند دقیقه ای ادامه داشت. با کم اوردن نفس، دست هوسوک بود که به لباس یونگی چنگ مینداخت. یونگی با جدا کردن لب هاشون، فرصت نفس کشیدن رو به هوسوک داد. پیشونیش رو به پیشونی هوسوک چسبوند و گفت:
"ارامش بخش ترین بوسه ی دنیا بود."
هوسوک خندید و در حالی که از شدت هیجان قفسه سینش بالا و پایین میشد، گفت:
"اینطور فکر میکنید موسیو؟"
یونگی بوسه ی لطیفی روی گونه ی هوسوک زد و گفت:
"ادامه بدیم؟ اگر اخرش به تخت ختم…"
هوسوک لبخندی زد و دستش رو دور گردن یونگی تنگ تر کرد.
"من میخوام به تخت ختم شه موسیو…"
یونگی نیشخند ریزی زد و دستش رو زیر پای هوسوک برد و بلندش کرد.
"باعث اقتخارم میشه که فرشته ای مثل شکا پاش به تختم باز بشه مستر جانگ."
هوسوک پاهاش رو دور کمر یونگی حلقه کرد و هر دو وارد اتاقی در همون طبقه شدند. اتاق کاملا تیره بود که یونگی کلید برق رو زد. تخت دو نفره ی سفید رنگی وسط اتاق بود و یونگی هوسوک رو تا تخت برد. خودش روی تخت نشست و هوسوک هم روی پاهاش نشوند. هوسوک دستش رو سمت نقاب یونگی دراز کرد که یونگی دستش رو گرفت و بوسه ای روش زد و گفت:
"این نقاب باید بمونه… چهرم تحت هیچ شرایطی…"
هوسوک لبخند تلخی زد و گفت:
"مشکلی نیست موسیو…"
یونگی دستش رو سمت گردن هوسوک برد و قسمتی از لباسش رو کنار زد. لب هاش رو روی پوست گرم هوسوک گذاشت و اروم مکید. ناله ی ریزی از بین لب های هوسوک فرار کرد و این یونگی رو خمار تر کرد. دکمه های لباس هوسوک رو کمی باز کرد و به لب هاش اجازه ی پیشروی بیشتری روی پوست لطیف پسر داد. بعد از چند دقیقه، سرش رو از گردن هوسوک بیرون اورد و به شاهکاری مه خلق کرده بود، خیره شد.
"اون رد های قرمز خیلی به پوست سفیدت میاد هوسوک!"
هوسوک لبخندی زد و یونگی دوباره لب هاش رو اسیر لب های خودش کرد. دست سر کش یونگی جای جای بدن هوسوک رو لمس میکرد و هوسوک از این لمس ها غرق در لذت شده بود. گناه بود. کارشون گناه بود ولی اونا روی گناه پا گذاشته بودن تا مدتی در اختیار هم باشن. دست یونگی لباس هوسوک رو کامل از تنش خارج کرد و به بدنش خیره شد.
"محشری دنسر بی نقص من"
با اتمام حرفش،سمت نیپل های پسر رفت و شروع به مکیدن سینه ی راست و بازی با سینه ی چپ شد. هوسوک ناله ی بلندی کرد و سرش رو به عقب فرستاد.
"حسش… فوق العادست…"
یونگی با حرف هوسوک، بیشتر گوشت بدن پسر رو داخل لب هاش برد. بعد از مدتی ازش جدا شد و لباس خودش هم تو یه حرکت سریع در اورد. حالا نوبت هنر نمایی هوسوک بود. هوسوک پوست یونگی رو مکید و پسر بزرگتر، لحظه ای تمام دنیاش قطع شد. بهشتی که ازش حرف میزدن… مگر همین نبود؟
حس لب های هوسوک روی بدنش! این دقیقا اوج لذت بود.
"زیادی داریم طولش میدیم"
یونگی گفت و هوسوک رو زیرش کشید و روش خیمه زد.
دستش رو سمت شلوار هوسوک برد و تو یه حرکت هم شلوار هم باکسرش رو از تنش در اورد.
کنار گوش هوسوک لب زد:
"تنت دست نخوـ…"
هوسوک بوسه ای به لب یونگی زد و گفت:
"مال خودت بکنش موزیسین دیوانه"
یونگی لبخدی زد و بدون حرف شلوار خودش رو هم از تنش در اورد. بدن لخت هر دوشون با هم برخورد میکرد و حسی غرق در لذت بهشون میداد. هوسوک دست هاش رو باز کرد و یونگی خودش رو داخل بغل پسر جا داد.
"تقریبا همه ی مردم شما رو میشناسن"
هوسوک لبخندی زد و در حالی که نقاب رو از دست موزیسین می گرفت، گفت:
"ظاهرا همه باید گمنام باشن"
یونگی لبخند ضایعی از پشت نقاب زد و هوسوک نقاب رو روی صورتش قرار داد و در خالی که پشتش رو به یونگی می کرد، گفت:
"میتونید بندش رو برام ببندید موسیو؟"
یونگی لبخندی از خطاب شدن لقبی از طرف هوسوک زد و با لطافت بند نقاب رو برای هوسوک بست. هر دو سمت سالن رقص رفتن که هوسوک سکوت عذاب اور بینشون رو شکوند و گفت:
"موزیسین گمنام.... هیچ کس از اسم و هویتتون خبر نداره."
یونگی لبخندی زد و در خالی که دستش رو دور کمر باریک هوسوک حلقه می کرد، گفت:
"ظاهرا همینطوره... انتظار دونستن هویتم رو دارید مستر جانگ؟"
هوسوک دستش رو روی شونه ی یونگی گذاشت و گفت:
"حداقل اسم یا فامیل... حتی نمیدونم اهل کدوم کشورید!"
یونگی لبخندی زد و در حالی که چرخشی به بدن انعطاف پذیر هوسوک میداد، گفت:
"خب... اهل کره ی جنوبی ای؟ من دو رگم مستر..."
هوسوک خنده ی ریزی کرد و گفت:
"دورگه...؟ منم همینطوریم موسیو. یه رگم کره ایه و رگ دیگم فرانسوی."
یونگی در حالی که بدن هوسوک رو در اغوش خودش تکون میداد، گفت:
"منم... پس دقیقا همینطورم. کاملا شبیه هم”
بوسه ی خیسی بین هر دو تا چند دقیقه ای ادامه داشت. با کم اوردن نفس، دست هوسوک بود که به لباس یونگی چنگ مینداخت. یونگی با جدا کردن لب هاشون، فرصت نفس کشیدن رو به هوسوک داد. پیشونیش رو به پیشونی هوسوک چسبوند و گفت:
"ارامش بخش ترین بوسه ی دنیا بود."
هوسوک خندید و در حالی که از شدت هیجان قفسه سینش بالا و پایین میشد، گفت:
"اینطور فکر میکنید موسیو؟"
یونگی بوسه ی لطیفی روی گونه ی هوسوک زد و گفت:
"ادامه بدیم؟ اگر اخرش به تخت ختم…"
هوسوک لبخندی زد و دستش رو دور گردن یونگی تنگ تر کرد.
"من میخوام به تخت ختم شه موسیو…"
یونگی نیشخند ریزی زد و دستش رو زیر پای هوسوک برد و بلندش کرد.
"باعث اقتخارم میشه که فرشته ای مثل شکا پاش به تختم باز بشه مستر جانگ."
هوسوک پاهاش رو دور کمر یونگی حلقه کرد و هر دو وارد اتاقی در همون طبقه شدند. اتاق کاملا تیره بود که یونگی کلید برق رو زد. تخت دو نفره ی سفید رنگی وسط اتاق بود و یونگی هوسوک رو تا تخت برد. خودش روی تخت نشست و هوسوک هم روی پاهاش نشوند. هوسوک دستش رو سمت نقاب یونگی دراز کرد که یونگی دستش رو گرفت و بوسه ای روش زد و گفت:
"این نقاب باید بمونه… چهرم تحت هیچ شرایطی…"
هوسوک لبخند تلخی زد و گفت:
"مشکلی نیست موسیو…"
یونگی دستش رو سمت گردن هوسوک برد و قسمتی از لباسش رو کنار زد. لب هاش رو روی پوست گرم هوسوک گذاشت و اروم مکید. ناله ی ریزی از بین لب های هوسوک فرار کرد و این یونگی رو خمار تر کرد. دکمه های لباس هوسوک رو کمی باز کرد و به لب هاش اجازه ی پیشروی بیشتری روی پوست لطیف پسر داد. بعد از چند دقیقه، سرش رو از گردن هوسوک بیرون اورد و به شاهکاری مه خلق کرده بود، خیره شد.
"اون رد های قرمز خیلی به پوست سفیدت میاد هوسوک!"
هوسوک لبخندی زد و یونگی دوباره لب هاش رو اسیر لب های خودش کرد. دست سر کش یونگی جای جای بدن هوسوک رو لمس میکرد و هوسوک از این لمس ها غرق در لذت شده بود. گناه بود. کارشون گناه بود ولی اونا روی گناه پا گذاشته بودن تا مدتی در اختیار هم باشن. دست یونگی لباس هوسوک رو کامل از تنش خارج کرد و به بدنش خیره شد.
"محشری دنسر بی نقص من"
با اتمام حرفش،سمت نیپل های پسر رفت و شروع به مکیدن سینه ی راست و بازی با سینه ی چپ شد. هوسوک ناله ی بلندی کرد و سرش رو به عقب فرستاد.
"حسش… فوق العادست…"
یونگی با حرف هوسوک، بیشتر گوشت بدن پسر رو داخل لب هاش برد. بعد از مدتی ازش جدا شد و لباس خودش هم تو یه حرکت سریع در اورد. حالا نوبت هنر نمایی هوسوک بود. هوسوک پوست یونگی رو مکید و پسر بزرگتر، لحظه ای تمام دنیاش قطع شد. بهشتی که ازش حرف میزدن… مگر همین نبود؟
حس لب های هوسوک روی بدنش! این دقیقا اوج لذت بود.
"زیادی داریم طولش میدیم"
یونگی گفت و هوسوک رو زیرش کشید و روش خیمه زد.
دستش رو سمت شلوار هوسوک برد و تو یه حرکت هم شلوار هم باکسرش رو از تنش در اورد.
کنار گوش هوسوک لب زد:
"تنت دست نخوـ…"
هوسوک بوسه ای به لب یونگی زد و گفت:
"مال خودت بکنش موزیسین دیوانه"
یونگی لبخدی زد و بدون حرف شلوار خودش رو هم از تنش در اورد. بدن لخت هر دوشون با هم برخورد میکرد و حسی غرق در لذت بهشون میداد. هوسوک دست هاش رو باز کرد و یونگی خودش رو داخل بغل پسر جا داد.
- ۱۸۶
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط