مالِ من
مالِ من
پارت ۷ | اعتماد...
درِ ماشین با صدای محکمی بسته شد.
...
ژولیت هنوز اشک میریخت.
تمام راه...
هیچکدام حرفی نزدند.
...
هوای داخل ماشین...
از سکوت...
سنگینتر بود.
...
فقط صدای نفسهای عصبی لینو شنیده میشد.
دستش آنقدر محکم دور فرمان قفل شده بود...
که بند انگشتهایش سفید شده بودند.
...
ژولیت حتی جرئت نداشت به او نگاه کند.
...
چند دقیقه بعد...
ماشین جلوی عمارت توقف کرد.
...
در هنوز کامل باز نشده بود...
که لینو بازوی ژولیت را گرفت.
محکم.
خیلی محکم.
...
ژولیت از درد اخم کرد.
اما...
جرئت اعتراض نداشت.
...
لینو بدون اینکه حتی نگاهش کند...
او را تا داخل عمارت کشید.
...
تمام خدمتکارها...
همان لحظه که رئیس را دیدند...
خشکشان زد.
...
هیچکس...
تا آن روز...
لینو را اینقدر عصبانی ندیده بود.
...
یکی از خدمتکارها خواست چیزی بگوید.
...
لینو فقط یک نگاه به او انداخت.
...
همه ساکت شدند.
...
لینو با صدایی که از خشم میلرزید گفت:
«از امروز...»
...
«هیچ دری...»
...
«بدون اجازهی من...»
...
«باز نمیشه.»
...
«هیچکس...»
...
«بدون اطلاع من...»
...
«با ژولیت حرف نمیزنه.»
...
«و...»
...
«اگه حتی یک نفر...»
...
«کمکش کنه...»
...
«دیگه این عمارت جایی براش نیست.»
...
سکوت...
...
هیچکس حتی پلک هم نمیزد.
...
ژولیت فقط آرام سرش را پایین انداخت.
...
لینو دوباره دستش را گرفت.
...
این بار...
به سمت اتاق خودش رفت.
...
ژولیت با ترس گفت:
«کجا...؟»
...
هیچ جوابی نگرفت.
...
در اتاق باز شد.
...
ژولیت قدمی عقب رفت.
...
«من...»
...
«اینجا نمیخوابم...»
...
لینو همان لحظه برگشت.
...
برای اولین بار...
مستقیم توی چشمهای ژولیت نگاه کرد.
...
آن نگاه...
سرد نبود.
...
ترسناک بود.
...
«اعتماد کردم...»
...
«فرار کردی.»
...
چند ثانیه سکوت.
...
بعد خیلی آرام گفت:
«دیگه...»
...
«این اشتباه...»
...
«تکرار نمیشه.»
...
کشوی کنار تخت را باز کرد.
...
یک دستبند چرمی مشکی بیرون آورد.
...
ژولیت با ناباوری عقب رفت.
...
«نه...»
...
«لطفاً...»
...
لینو بدون هیچ حرفی...
دست ژولیت را گرفت.
...
ژولیت مقاومت کرد.
...
دستش را کشید.
...
اشکهایش دوباره سرازیر شدند.
...
«خواهش میکنم...»
...
«این کارو نکن...»
...
اما...
لینو انگار هیچچیز نمیشنید.
...
یک سر دستبند...
دور مچ خودش بسته شد.
...
سر دیگر...
دور مچ ژولیت.
...
تق!
...
قفل شد.
...
ژولیت با ناباوری به دستش نگاه کرد.
...
دیگر...
واقعاً راه فراری وجود نداشت.
...
لینو چراغ اتاق را خاموش کرد.
...
کتش را درآورد.
...
بدون اینکه حتی لباسش را عوض کند...
روی تخت دراز کشید.
...
دست ژولیت...
هنوز...
با دستبند...
به دست او وصل بود.
...
ژولیت کنار تخت ایستاده بود.
...
جرئت تکان خوردن نداشت.
...
چند دقیقه بعد...
خیلی آرام نشست.
...
دستش هنوز میلرزید.
...
زیر لب...
آنقدر آرام که فقط خودش شنید...
زمزمه کرد:
«من...»
...
«واقعاً...»
...
«اسیر شدم...»
...
لینو چشمهایش را بست.
...
اما...
خوابش نمیبرد.
...
هر بار...
که ژولیت از ترس...
دستش میلرزید...
...
دستبند...
تکان کوچکی میخورد.
...
و هر بار...
یادش میآمد...
چطور...
تا آستانهی از دست دادنش پیش رفته بود.
...
آن شب...
هیچکدامشان...
نخوابیدند.
پارت ۷ | اعتماد...
درِ ماشین با صدای محکمی بسته شد.
...
ژولیت هنوز اشک میریخت.
تمام راه...
هیچکدام حرفی نزدند.
...
هوای داخل ماشین...
از سکوت...
سنگینتر بود.
...
فقط صدای نفسهای عصبی لینو شنیده میشد.
دستش آنقدر محکم دور فرمان قفل شده بود...
که بند انگشتهایش سفید شده بودند.
...
ژولیت حتی جرئت نداشت به او نگاه کند.
...
چند دقیقه بعد...
ماشین جلوی عمارت توقف کرد.
...
در هنوز کامل باز نشده بود...
که لینو بازوی ژولیت را گرفت.
محکم.
خیلی محکم.
...
ژولیت از درد اخم کرد.
اما...
جرئت اعتراض نداشت.
...
لینو بدون اینکه حتی نگاهش کند...
او را تا داخل عمارت کشید.
...
تمام خدمتکارها...
همان لحظه که رئیس را دیدند...
خشکشان زد.
...
هیچکس...
تا آن روز...
لینو را اینقدر عصبانی ندیده بود.
...
یکی از خدمتکارها خواست چیزی بگوید.
...
لینو فقط یک نگاه به او انداخت.
...
همه ساکت شدند.
...
لینو با صدایی که از خشم میلرزید گفت:
«از امروز...»
...
«هیچ دری...»
...
«بدون اجازهی من...»
...
«باز نمیشه.»
...
«هیچکس...»
...
«بدون اطلاع من...»
...
«با ژولیت حرف نمیزنه.»
...
«و...»
...
«اگه حتی یک نفر...»
...
«کمکش کنه...»
...
«دیگه این عمارت جایی براش نیست.»
...
سکوت...
...
هیچکس حتی پلک هم نمیزد.
...
ژولیت فقط آرام سرش را پایین انداخت.
...
لینو دوباره دستش را گرفت.
...
این بار...
به سمت اتاق خودش رفت.
...
ژولیت با ترس گفت:
«کجا...؟»
...
هیچ جوابی نگرفت.
...
در اتاق باز شد.
...
ژولیت قدمی عقب رفت.
...
«من...»
...
«اینجا نمیخوابم...»
...
لینو همان لحظه برگشت.
...
برای اولین بار...
مستقیم توی چشمهای ژولیت نگاه کرد.
...
آن نگاه...
سرد نبود.
...
ترسناک بود.
...
«اعتماد کردم...»
...
«فرار کردی.»
...
چند ثانیه سکوت.
...
بعد خیلی آرام گفت:
«دیگه...»
...
«این اشتباه...»
...
«تکرار نمیشه.»
...
کشوی کنار تخت را باز کرد.
...
یک دستبند چرمی مشکی بیرون آورد.
...
ژولیت با ناباوری عقب رفت.
...
«نه...»
...
«لطفاً...»
...
لینو بدون هیچ حرفی...
دست ژولیت را گرفت.
...
ژولیت مقاومت کرد.
...
دستش را کشید.
...
اشکهایش دوباره سرازیر شدند.
...
«خواهش میکنم...»
...
«این کارو نکن...»
...
اما...
لینو انگار هیچچیز نمیشنید.
...
یک سر دستبند...
دور مچ خودش بسته شد.
...
سر دیگر...
دور مچ ژولیت.
...
تق!
...
قفل شد.
...
ژولیت با ناباوری به دستش نگاه کرد.
...
دیگر...
واقعاً راه فراری وجود نداشت.
...
لینو چراغ اتاق را خاموش کرد.
...
کتش را درآورد.
...
بدون اینکه حتی لباسش را عوض کند...
روی تخت دراز کشید.
...
دست ژولیت...
هنوز...
با دستبند...
به دست او وصل بود.
...
ژولیت کنار تخت ایستاده بود.
...
جرئت تکان خوردن نداشت.
...
چند دقیقه بعد...
خیلی آرام نشست.
...
دستش هنوز میلرزید.
...
زیر لب...
آنقدر آرام که فقط خودش شنید...
زمزمه کرد:
«من...»
...
«واقعاً...»
...
«اسیر شدم...»
...
لینو چشمهایش را بست.
...
اما...
خوابش نمیبرد.
...
هر بار...
که ژولیت از ترس...
دستش میلرزید...
...
دستبند...
تکان کوچکی میخورد.
...
و هر بار...
یادش میآمد...
چطور...
تا آستانهی از دست دادنش پیش رفته بود.
...
آن شب...
هیچکدامشان...
نخوابیدند.
- ۷۷
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط