فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-²²
بلا استثنا همه مشغول بودن.
به نظر میرسید داهی سخت مشغول چک کردن چیزی و نوشتنش بود.
جونگکوک:" اون چیه؟"
_دارم ساعت کاری هارو مینویسم.. باید حقوق هاشون رو دقیق پرداخت کنیم
"تو حتی به فکر اونم هستی.."
_ها؟
"هیچی"
بعد از اتمام رسیدگی به مسائل مربوط به کارمندا رفت سر میز جونگکوک تا به ادامه کمک کردنش برسه.
هیچکدوم از این کار وظیفه اش نبود ولی انجامش میداد.
جونگکوک:" ایده ای برای این قسمت ندارم"
جونگکوک روی صندلی پشت میزش نشسته بود، داهی رفت کنارش ایستاد؛ کمی روی میز خم شد و شروع به توضیح دادن کرد.
طوری کنارش بود و خم شده بود که فاصلهش با جونگکوک کم بود و موهاش هر لحظه نزدیکتر به صورت جونگکوک میشد و تا میخواست برخورد کنه دور میشد.
و کامالا غرق این حرکات غیر ارادی موهاش شده بود ذره ای حواسش به صحبت هاش نبود.
حتی سعی میکرد بدون اینکه داهی متوجه بشه خودشو جلو بکشه تا بلاخره اون برخورد لعنتی اتفاق بیوفته اما تنها چیزی که بهش میرسید بوی کم و محوی از موهاش بود. (بابا واسه این چیزا وقت نیس کارتو بکن🗿)
ضربان قلبش تند شده بود و نفس هاش لرزون.
داهی با لبخندی برگشت سمتش:" چطوره؟"
جونگکوک فقط خیره و خمار نگاش میکرد.
_فهمیدی؟
از نگاه خیرهاش دستپاچه شده بود و نمیدونست توی اون سکوت و زیر اون نگاه چیکار کنه.
موهاشو پشت گوشش داد و لرزون روی میز و برگه هارو نشون داد." ا..اینو گفتم"
که از دستپاچگیش چند تا برگه از روی میز افتاد.
کلافه به زانو زیر میز خم شد که برگه هارو جمع کنه و جونگکوک هم برای کمک بهش همینطور...
همه پارتا رو لایک کنید نه فقط آخری🔪
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-²²
بلا استثنا همه مشغول بودن.
به نظر میرسید داهی سخت مشغول چک کردن چیزی و نوشتنش بود.
جونگکوک:" اون چیه؟"
_دارم ساعت کاری هارو مینویسم.. باید حقوق هاشون رو دقیق پرداخت کنیم
"تو حتی به فکر اونم هستی.."
_ها؟
"هیچی"
بعد از اتمام رسیدگی به مسائل مربوط به کارمندا رفت سر میز جونگکوک تا به ادامه کمک کردنش برسه.
هیچکدوم از این کار وظیفه اش نبود ولی انجامش میداد.
جونگکوک:" ایده ای برای این قسمت ندارم"
جونگکوک روی صندلی پشت میزش نشسته بود، داهی رفت کنارش ایستاد؛ کمی روی میز خم شد و شروع به توضیح دادن کرد.
طوری کنارش بود و خم شده بود که فاصلهش با جونگکوک کم بود و موهاش هر لحظه نزدیکتر به صورت جونگکوک میشد و تا میخواست برخورد کنه دور میشد.
و کامالا غرق این حرکات غیر ارادی موهاش شده بود ذره ای حواسش به صحبت هاش نبود.
حتی سعی میکرد بدون اینکه داهی متوجه بشه خودشو جلو بکشه تا بلاخره اون برخورد لعنتی اتفاق بیوفته اما تنها چیزی که بهش میرسید بوی کم و محوی از موهاش بود. (بابا واسه این چیزا وقت نیس کارتو بکن🗿)
ضربان قلبش تند شده بود و نفس هاش لرزون.
داهی با لبخندی برگشت سمتش:" چطوره؟"
جونگکوک فقط خیره و خمار نگاش میکرد.
_فهمیدی؟
از نگاه خیرهاش دستپاچه شده بود و نمیدونست توی اون سکوت و زیر اون نگاه چیکار کنه.
موهاشو پشت گوشش داد و لرزون روی میز و برگه هارو نشون داد." ا..اینو گفتم"
که از دستپاچگیش چند تا برگه از روی میز افتاد.
کلافه به زانو زیر میز خم شد که برگه هارو جمع کنه و جونگکوک هم برای کمک بهش همینطور...
همه پارتا رو لایک کنید نه فقط آخری🔪
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۲۸.۱k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط