{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۳۴
روي تخت نشستم و دستهامو توي موهام فرو
کردم.
لعنت بهت مطهره!
تو میخواي منو روانی کنی؟
*
#مطهره
از باشگاه بیرون اومدیم.
عطیه به ساعتش نگاه کرد.
_من برم؟
-آره برو، من دربست میگیرم میرم خونهی
آقاجونم.
سري تکون داد.
_باشه،پس خداحافظ.
با یادآوري یه چیز گفتم: راستی، آقاجونم گفته شب
بیاین اونجا.
لبخندي زد.
-چه عالی!
خندیدم.
-خب دیگه خداحافظ.
_خداحافظ.
چرخید و به سمت ایستگاه خط رفت که از شانس
خوبش تو همین لحظه خط اومد.
کنار خیابون وایسادم و واسه تاکسیها دست تکون
دادم و بلند گفتم: دربست.
یه دفعه یه ماشین جلوي پام زد رو ترمز که سریع یه
قدم به عقب رفتم.
شیشهش پایین کشیده شد که با دیدن مهرداد
اخمهام در هم رفت و وارد پیادهرو شدم.
بلند گفت: مطهره؟
توجهی نکردم و به راه رفتنم ادامه دادم.
از ماشین پیاده شد و داد زد: بیا بشین تو ماشین.
توجه عدهاي بهمون جلب شد که از خجالت لبمو
گزیدم.
به سمتش چرخیدم.
-نمیخوام بشینم.
تهدیدوار بهم نگاه کرد.
-بشین تو ماشین مطهره.
با اخم گفتم: نمیخوام.
چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد
که لبمو به دندون گرفتم.
یا خدا! باز این حالت!
چشمهاشو باز کرد و عصبی چندین بار به سقف
ماشین زد و با فکی قفل شده گفت: بیا بشین تا
قاطی نکردم، زود.
-گفتم نمیام.
نگاه بدي بهم انداخت.
خواست به سمتم بیاد که زود گفتم: باشه باشه میام.
با استرس به سمتش رفتم.
نشستیم و به راه افتاد.
چند دقیقه گذشت.
نه اون حرفی میزد و نه من.
چیزي نگذشت که خودش سکوتو شکست.
-خوبی؟
پوزخندي زدم.
-عالیم یعنی بهتر از این نمیشم.
پوفی کشید و معترضانه گفت: مطهره!
دست به سینه شدم و حرفی نزدم.
-خانمم، عزیزم، قربونت برم نکن اینکار رو با من،
نکن اینکار رو با خودمون.
از کلماتش دلم زیر و رو شد.
دستمو گرفت اما سعی کردم دستمو بیرون بکشم.
با زوري که داشت تا لبش برد و بوسهاي بهش زد که
نفس تو سینم حبس شد.
دستمو به ته ریشش کشید.
با حرص گفتم: نکن.
خندون گفت: منکه هنوز...
جیغ زدم: نگو.
شروع کرد به خندیدن که دندونهامو روي هم فشار
دادم.
دستمو که ول کرد چشم غرهاي بهش رفتم و به
سمت در چرخیدم.
دستشو روي کمرم گذاشت.
-خانمم؟
زیر لب گفتم: کوفت.
دستشو پایینتر کشید.
-بداخلاقی نکن دیگه.
با حس دستش روي بند لباس زیرم از جا پریدم و
سریع به سمتش چرخیدم که شروع کرد به
خندیدن.
دندونهامو روي هم فشار دادم.
-کجا داري میري؟
-میفهمی.
نفس پرحرصی کشیدم و به خیابون چشم دوختم.
کلی وقت تو سکوت گذشت.
با دیدن اینکه داره از تهران خارج میشه استرس
وجودمو پر کرد.
-داري منو کجا میبري؟
جدي به جلو نگاه کرد و حرفی نزد.
سریع بازوشو گرفتم و نفس بریده گفتم: کجا داري
میري مهرداد؟ هان؟
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۵بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: تا و...

حرفای که تو دل مهرداد مونده:)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۳ماهان: بهتره دیگه رفع زحم کنی.معت...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۲_سلام.به خودم اومدم و سریع شال اف...

in your eyes

وقتی جلوی پدر مادرت میبوست....لیپ گلاسم رو روی لبم کشیدم _م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط