{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۳۲
_سلام.
به خودم اومدم و سریع شال افتاده روي شونمو روي
سرم انداختم.
-تو اینجا چیکار میکنی؟
-محدثه بهم زنگ زد گفت حالت خوب نیست.
نفس پر حرصی کشیدم.
-اومدم دیدم خوابی دلم نیومد بیدارت کنم.
دستهامو روي صورتم کشیدم.
-از کی اینجایی؟
_یه ساعتی هست.
نفسمو به بیرون فوت کردم و به ساعت نگاهی
انداختم.
شش بود.
-چیزي بهت دادند بخوري؟
خندید.
-نه، هیچی.
نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم.
_بلند شو بیا یه میوهاي چیزي بخور.
از اتاق بیرون اومدم که دیدم عطیه جلوي تلوزیون
نشسته داره و تخمی میشکنه و خبري هم از محدثه
نیست.
نگاهش بهم افتاد.
-ساعت خواب!
با اخم گفتم: محدثه کجاست؟
به تلوزیون نگاه کرد و یکی دیگه تخمه شکست.
-ماهان اومد دنبالش، انگار کلفت میخواست
کمکش کنه گلخونهشو تمیز کنه.
پوفی کشیدم و وارد آشپزخونه شدم.
بلند گفتم: اونوقت تو نباید یه چیز به ایمان می
دادي؟
با حرص گفت: به من چه؟
ابروهام بالا پریدند.
صداي خندهی ایمانو شنیدم.
صورتمو شستم و چاي رو دم گذاشتم.
یه بشقاب و کارد رو برداشتم و ظرف میوهها رو از
توي یخچال بیرون آوردم.
وارد هال شدم و بیحرف همه چیو روي میز
گذاشتم و به سمت دستشویی رفتم.
بعد از انجام کاراي مربوطه دستمو شستم و بیرون
اومدم.
عطیه: آره هست، چطور؟
اخم کم رنگی کردم و کنارش وایسادم.
-کیه؟
-محدثه.
آهانی گفتم و نشستم.
عطیه: یه چیزي بگید دیگه.
وقتی دیدم ایمان دست به بشقابشم نزده گفتم: وا!
بخور دیگه.
ورزشی به گردنش داد.
-میل ندارم.
_اینجور نمیشه که!
بشقابو و یه سیب برداشتم و خودم واسش پوست
کندم.
خندید.
-نمیخوام، خودت بخور.
با اخم گفتم: حرف نباشه.
باز خندید و دیگه چیزي نگفت.
عطیه گوشیشو روي میز انداخت.
_چی میگفت؟
نیم نگاهی به ایمان انداخت و بعد نزدیک گوشم
گفت: میگه ایمانو یه جوري دکش کن بره، مطهره
هم آماده کن بریم بیرون.
اخمهام درهم رفت و به کارم ادامه دادم.
-باید میگفتی لازم نکرده.
-گفتم خودش یه چیزي جور کنه بگه.
کارم که تموم شد بشقابو رو به روش گذاشتم.
-بخور.
-دست شما درد نکنه.
-خواهش میکنم.
به تلویزیون نگاه کردم.
سینمایی جنگ ستارگانو پخش میکرد.
نگاه خیرهی ایمانو حس میکردم.
بهش نگاه کردم اما رشتهی نگاهمون با صداي در
قطع شد.
با استرس از جا پریدم.
-نکنه مهرداد باشه؟
اخمهاي ایمان در هم رفت.
عطیه خونسرد بلند شد و به سمت در رفت.
رو به ایمان گفتم: برو تو اتاق.
پوفی کشید و بلند شد و رفت.
عطیه در رو باز کرد که با دیدن ماهان و محدثه نفس آسودهاي کشیدم.
وارد شدند و ماهان در رو بست.
ماهان جدي گفت: برو آماده شو.
با اخم گفتم: من نمیام.
بلند گفت: ایمان خان؟
چیزي نگذشت که ایمان از اتاق بیرون اومد و جدي
گفت: بله؟
ماهان: بهتره دیگه رفع زحم کنی.
معترضانه گفتم: ماهان!
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۳ماهان: بهتره دیگه رفع زحم کنی.معت...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۴روي تخت نشستم و دستهامو توي موهام...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۱سرش به طرفیچرخید و چشمهاشو بست.از...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۰اخمش غلیظتر شد و تا خواست حرفی بز...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۶و از اتاق اومدم بیرون. نابا...

¹²انقدر نزدیک شده بود که اگه حرف میزدیم لبامو به هم برخورد م...

رمان~Goddess ~پارت ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط