{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۳۳
ماهان: بهتره دیگه رفع زحم کنی.
معترضانه گفتم: ماهان!
با اخم نگاهم کرد.
ایمان با اخم گفت: تا مطهره نگه برو هیچ جایی
نمیرم.
پوزخندي زد.
-نکنه مهرداد قراره بیاد اینجا؟ برو بهش بگو مطهره
دیگه زن منه.
عصبانیت نگاه ماهانو پر کرد و به سمتش رفت که
محدثه سریع جلوش پرید.
-آروم باش.
بیحوصله گفتم: بیا برو ماهان من جایی نمیام،
حوصله ندارم، بعد از اون دعوا هم نمیخوام مهرداد
رو ببینم.
ماهان: مهرداد گفته میخواد باهات صحبت کنه.
پوزخندي زدم.
به سمت ایمان رفتم و کنارش وایسادم.
-از این بعد اختیارم دست ایمانه و فکر نکنم دوست
داشته باشه من پیش یه پسر غربیه برم.
کلماتم بیشتر به قلب خودم زخم میزدند.
ماهان با غم نگاهم کرد.
-تو دیوونه شدي مطهره! خودت بهتر میدونی بري
مهرداد دق میکنه.
بغض به گلوم چنگ زد اما سعی کردم پنهانش کنم.
دست ایمان دور شونم حلقه شد.
-شنیدي که چی گفت؟ حالا هم برو.
ماهان نگاهشو از روم برنداشت.
با همون نگاه سرشو به چپ و راست تکون داد و بعد
چرخید و در رو باز کرد.
از خونه بیرون رفت که محدثه پوفی کشید و پشت
سرش رفت.
این دفعه غم نگاهمو پر کرد.
دست ایمانو پایین بردم و با لبخند ساختگی گفتم:
شام میمونی؟
انگار فهمید که لبخندم ساختگیه چون لبخند کم
رنگی زد.
-نه مجبورم برم دنبال کاراي آتلیه.
_مشکلی نیست.
بازوهامو گرفت.
-تو داري کار درستو میکنی، به این باور داشته باش.
صداي پوزخند عطیه رو شنیدم ولی ایمان توجهی
بهش نکرد.
-اولش سخته اما بعدش دیگه عادي میشه.
لبخند تلخی زدم.
-میدونم.
نفس عمیقی کشید و بازوهامو ول کرد.
تا دم در همراهیش کردم.
-خداحافظ.
سري تکون دادم.
-خداحافظ، مواظب خودتم باش.
لبخندي زد.
-هستم تو هم باش.
لبخند کم رنگی زدم.
وقتی رفت در رو بستم و شالو روي شونم انداختم.
رو به عطیه با اخم گفتم: تو چته؟
_چی چمه؟
-یه جوري داري رفتار میکنی انگار عشقتو ازت
گرفتم!
پوفی کشید.
-زر نزن حوصله ندارم، حالا که شام شبمونو کنسل
کردي برو یه چیزي بپز که تو این شکممون بریزیم.
#مهرداد
ساعت مچیمو دور مچم بستم و گردنبند توپی مشکیو توي گردنم انداختم.
با صداي گوشیم از روي میز برش داشتم که دیدم
ماهانه.
تماسو وصل کردم.
-بگو.
-هر کاري کردیم مطهره قبول نکرد بیاد.
عصبانیت وجودمو پر کرد.
-غلط کرده، نمیاد؟ باشه خودم به زور میبرمش.
پوفی کشید.
_بیخیالش مهرداد، امشبو بیخیال بذار آرومتر بشه بعد باهاش حرف میزنی، امشب فقط اعصاب هردوتونو خرد میکنی.
دندونهامو روي هم فشار دادم.
-بذار واسه یه شب دیگه، یه جوري خودم راضیش
میکنم، راضی هم نشد به دروغ میگیم تو نمیاي.
نفس عصبی کشیدم.
-خیلوخب، باشه.
اینو گفتم و تماسو قطع کردم.
عصبی گوشیو به کف دستم کوبیدم و درآخر با یه
داد روي تخت پرتش کردم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۴روي تخت نشستم و دستهامو توي موهام...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۵بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: تا و...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۲_سلام.به خودم اومدم و سریع شال اف...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۱سرش به طرفیچرخید و چشمهاشو بست.از...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۵نفس عمیقی کشید و گفت باشه.....

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۷پیرهنش رو مرتب کرد و اروم ک...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۶شب فوق العاده اي بود و حساب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط