{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۳۵
بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: تا وقتی که ادب
بشی و عقلت سرجاش بیاد شمال میمونیم.
قلبم از کار افتاد و بازوش از دستم ول شد.
با بهت زمزمه کردم: چی؟
یا خدا! جمعه عروسیمه! آبروي خانوادم میره!
با ترس گفتم: نه نه مهرداد، برگرد، خواهش میکنم
برگرد.
حرفی نزد که گفتم: میگم برگرد.
فقط دستشو روي فرمون جا به جا کرد.
این دفعه داد زدم: منو برگردون، زود.
قلبم انگار از جاش داشت کنده میشد.
محکم به در کوبیدم.
بازم سکوت کرد که به سمتش هجوم بردم و بامیگم
برگرد، نمیشنوي؟
عصبانیت مشتهامو بهش کوبیدم و با داد گفتم: من
با تو هیچ جایی نمیام، برگرد.
دندونهاشو روي هم فشار دادم.
یه دفعه فریاد زد: بشین سرجات حرفم نزن.
از صداي دادش خشکم زد.
نگاه تندي بهم انداخت.
-صداتو نشنوم، فهمیدي؟ وگرنه مجبور میشم
خودم دهنتو ببندم.
از ترس لال شدم.
انتظار همچین فریادیو ازش نداشتم.
هی دهنمو باز میکردم یه چیزي بگم اما تموم
کلمات از ذهنم پر کشیده بودند.
درآخر تسلیم شده درست نشستم و با دلخوری سرمو پایین انداختم.
دستی به ته ریشش کشید و صداي نفس عصبیشو
شنیدم.
دستهام مثل بید میلرزیدند.
*
رو به روي ویلا وایساد.
قلبم یه لحظه هم آروم نمیشد.
کاش یکی میفهمید که اینجام.
در رو باز کرد.
-پیاده شو.
از ماشین بیرون رفت که با کمی مکث پیاده شدم.
در رو با کلید باز کرد و کنار رفت.
-برو تو.
نگاه پر ترسی بهش انداختم.
اونقدر نگاهم طولانی شد که پوفی کشید، بازومو
گرفت و به داخل هلم داد.
-گرسنته؟
همونطور که سرم به زیر بود آرهی آرومی گفتم.
-لباس توي ویلا واست هست، میرم یه چیزي
بگیرم.
دستشو دراز کرد.
-گوشیتو بده.
آب دهنمو با زحمت قورت دادم.
-دستم... دستم نیست، توي... توي کیفمه.
چیزي نگفت و در رو بست و قفل کرد.
دستمو روي قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
خدایا یه جوري باید برگردم تهران.
همه نگرانم میشند، آبروي خانوادم میره.
دو دستمو توي صورتم کشیدم.
واي خدا!
دیگه تحمل اینکه روي پا وایسم نداشتم واسه همین
به سمت مبلها رفتم و روي یکیش نشستم.
باهاش سردم داره اینکارا رو میکنه دیگه واي به
وقتی که بفهمه دارم ازدواج میکنم!
با پام روي زمین ضرب گرفتم.
شالمو روي شونم انداختم.
سرمو به مبل تکیه دادم و چشمهامو بستم.
خیلی نگذشت تا اینکه در با یه تیک باز شد.
لباسمو توي مشتم گرفتم و چشمهامو باز کردم.
در رو بست.
حضورشو حس میکردم.
صداي پلاستیکی که روي اپن گذاشته شد اومد.
-چرا لباساتو عوض نکردي؟
دیدم که داره به سمتم میاد.
سرمو پایین انداختم و با استرس با ناخونهام بازي
کردم.
بعد از اون دادش ترسم ازش بیشتر شده.
کنارم وایساد و دستشو به مبل گذاشت.
-برو لباسهاتو عوض کن.
آروم گفتم: همینطوري راحتم.
دیدگاه ها (۴)

حرفای که تو دل مهرداد مونده:)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۶همین که دستش به موهام خورد و پشت ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۴روي تخت نشستم و دستهامو توي موهام...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۳ماهان: بهتره دیگه رفع زحم کنی.معت...

با صدای در بیدار شدم دیدم اون خدمتکار نفره بود اَه رو مخ گفت...

in your eyes

Part: 5The name of the story: Mafia my savior(مافیا نجات دهن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط