{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۲۹

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۲۹


اتاق در سکوتی پر از آرامش فروع رفته بود یه سول تنها جلوی پنجره بزرگ ایستاده پرده ها را کنار زده بود نسیمی سردی به پوست صورتش اش می خورد کله روز را تنها در آن اتاق سپری نموده حتا ثانیه ای چشم از تیله های مشکی دخترش بر نداشته بود حال هم منتظر به حیاط بیمارستان چشم دوخته بود در انتظار شوهرش اما او از پشت ظاهر شد و دستانش را دوره کمر همسرش حلقه کرد، یه سول ترس کوچکی به دلش افتاد ولی با احساس عطر خنک اش پلک رو هم گذاشت و نفس عمیقی کشید
جونگ کوک چانه اش را روی شانه همسرش گذاشت و با لحنی که احساس در آن موج میزد گفت : عشقم هنوزم ازم دلخوری... اما من طاقت دوریت رو ندارم اینو تو بهتر میدونی
بوسه ای روی شانه همسرش زد و ادامه داد : زندگی من به چشم های تو بستگی داره لطفاً اون نگاه ماهت رو ازم ندزد، تو و دخترم تنها دارایی من توی این زندگی هستین من یه سول عشقم چطور می‌تونم شما رو تنها بزارم
یه سول همچنان سکوت کرده بود سکوتی از جنس بلورین که هر لحظه‌ای در حال شکستن می‌بود، با هر کلمه ای که از میان لب های کرپ خارج می‌شد نفس های گرمش به پوست گردن همسرش می‌خورد : عزیزم قهری
بلاخره آن سکوت شکسته و صدای آرامی به گوش جونگ کوک خورد : من قهر نیستم فقط ازت دلخورم وقتی میخواستم پیشم باشی نبودی،
جونگ کوک بوسه دیگری بر گردن همسرش کاشت و لب زد : دیکح تنهات نمیزارم بهت قول میدم
پلک های دختر برای ثانیه ای رو هم فشرده شد قلبش بی‌قرار میزد..
جونگ کوک دست هایش را از روی کمر همسرش برداشت و بر شانه هایش گذاشت، او را سمته خودش چرخاند و در چشم هایش زل زد، نگاهی که زندگیش بهش گره خورده بود، یه سول سرش را به سینه‌ی جونگ‌کوک تکیه داد. چرا که آن زن دیگر در قلبش او را بخشیده بود و نیازی به دعوا نبود
قلبش برای آغوش و حرف هایش میزان می‌تپید و دیگر طاقت دوری را نداشت گرمای تن او و ضربان قلبش که حالا تندتر می‌زد، تنها چیزی بود که می‌توانست روحِ زخمی‌اش را آرام کند. یه سول به آرامی سرش را بلند کرد و در چشمان خسته جونگ‌کوک خیره شد.
جونگ‌کوک با انگشت شست، ای گونه‌ی سول را نوازش کرد و با لحنی که از عشق لبریز بود، زمزمه کرد: یه سول... . اون چند ساعت که نبودی، سیاهترین لحظه‌های زندگیم بود. فکرِ اینکه از دستت بدم، یا اینکه میسو دردی بکشه و من کنارتون نباشم، داشت من رو از پا درمی‌آورد. تو و اون فرشته‌ی کوچولو تمامِ دنیای من هستین
دیدگاه ها (۷)

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۲۷او نفسی عمیق کشید که منجر به سرفه...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۲۶پل هان صدای ترمز شدید یک ماشین سیاه...

پارت

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۱۴ناجیِ خشمگینِ منیه سول در انتهای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط