{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت ۲ —

قسمت ۲ —

روز بعد...

جیمین از صبح چند بار به کوک زنگ زده بود.

بالاخره تماس وصل شد.

«کوکی؟»

«هوم؟»

صدای خواب‌آلود امگا از آن طرف خط آمد.

«هنوز خوابی؟»

«نههه...»

«کوک.»

«یکم.»

جیمین خندید.

«پاشو آماده شو.»

«برای شیه؟»

«می‌خوام ببرمت پیش دوستام.»

چند ثانیه سکوت شد.

«همون دوستایی که گفتی خیلی خفنن؟»

«آره.»

«نمیام.»

جیمین ابرو بالا انداخت.

«چرا؟»

«اگه دوستم نداشته باشن چی؟»

قلب جیمین فشرده شد.

کوک این سؤال را همیشه می‌پرسید.

چون بارها جوابش را شنیده بود.

و بیشتر وقت‌ها جواب خوبی نبود.

«دوستت دارن.»

«از کجا می‌دونی؟»

«چون من گفتم باید دوستت داشته باشن.»

کوک خندید.

«باشههه.»

---

یک ساعت بعد...

داخل کافه مخصوص گرگینه‌ها...

یونگی روی صندلی لم داده بود.

جین و نامجون مشغول بحث بودند.

جیهوپ هم داشت چیزی توی گوشی‌اش نگاه می‌کرد.

تهیونگ اما حوصله نداشت.

از دیشب گرگش آرام نمی‌شد.

انگار دنبال چیزی می‌گشت.

یا...

کسی.

در همان لحظه درِ کافه باز شد.

«سلامممم.»

همه سر چرخاندند.

جیمین وارد شد.

و پشت سرش...

پسری با هودی زرد و یک پاکت شیر موز.

تهیونگ ناخودآگاه خشک شد.

گرگش ناگهان آرام گرفت.

کاملاً آرام.

انگار بعد از سال‌ها چیزی را پیدا کرده باشد.

---

کوک پشت جیمین قایم شد.

«جیمی...»

«هوم؟»

«چرا نگفتی اینا اینقدر زیادن؟»

یونگی خندید.

«ما هیولا نیستیم.»

کوک فوراً به او اشاره کرد.

«اون یکی شبیه هیولا نیست.»

یونگی ابرو بالا انداخت.

«اون یکی؟»

کوک به تهیونگ اشاره کرد.

«اون اخموهه شبیه هیولاست.»

جین از خنده نزدیک بود خفه شود.

جیهوپ روی میز کوبید.

نامجون هم سعی می‌کرد نخندد.

اما تهیونگ فقط خیره مانده بود.

به کوک.

به امگایی که حتی یک ذره هم شبیه چیزی که تصور می‌کرد نبود.

---

«اسمم جئونگ‌کوکه.»

کوک این را گفت و به همه نگاه کرد.

بعد چشم‌هایش روی تهیونگ ثابت ماند.

«اسم تو چیه؟»

«کیم تهیونگ.»

«اسم طولانیه.»

«...»

«میشه صدات کنم تهیونگی؟»

همه ساکت شدند.

جیمین رنگش پرید.

یونگی لبش را گاز گرفت که نخندد.

چون تهیونگ از اینکه کسی اسمش را خودمانی صدا بزند متنفر بود.

اما قبل از اینکه کسی چیزی بگوید...

کوک ادامه داد:

«یا اخموهه بهتره؟»

---

چند ثانیه سکوت مطلق.

و بعد...

جین منفجر شد از خنده.

جیهوپ هم روی میز خم شد.

حتی نامجون هم داشت می‌خندید.

---

اما چیزی که هیچ‌کس ندید...

این بود که گرگ درون تهیونگ...

برای اولین بار...

دمش را تکان داد.

---

پایان قسمت ۲
دیدگاه ها (۰)

قسمت ۳ — تهیونگ تمام شب را نخوابیده بود.هر بار که چشم‌هایش ر...

قسمت ۴ — بعد از رفتن از خانه جیمین...تهیونگ مستقیم به عمارتش...

قسمت ۱ — باد سرد عصرگاهی میان خیابان‌ها می‌پیچید.جئونگ‌کوک ر...

💔

قسمت ۵ — روز بعد...کوک طبق معمول ساعت ده صبح بیدار شد.البته....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط