بوسه دردناک )
بوسه دردناک )
پارت ۵۵
تهیونگ: فکردی باهات ازدواج کردم که خوشبختت کنم ؟ ....
الکس بغضش به آغوش دریا رفت سپس اشک های رو گونه هایش جاری شدن .
الکس : ترو .. خدا ..تهمین کوچیکه
وقتی اسم ته مین به گوش تهیونگ خورد حس ناراحتی بهش دست داد و تنها در یک ثانیه تصور نمود اگر ته مین اینگونه مادرش را ببیند حتما ناراحت میشد ولی این افکار تهیونگ به واقعیت تبدیل شد و قدم های کوچیک مانند یک وجب بر روی زمین خودش را به کنار تهیونگ رساند سپس پارچه لباس تهیونگ را به دست گرفت و آروم میخواست حرف بزنه که صدا الکس به گوش خورد ..
الکس : ترو خدا .. کیم اینو درو باز کن لطفا ..
ته مین نگاه های که پر از اشک بودن را سمته در دوخت سپس گفت
ته مین : اوماااااا..... الکس اشک هایش را پاک کرد و از روی زمین بلند شد سپس دستش را روی در گذاشت و با لحن ای که سعی در پنهان بغضش داشت گفت
الکس : دخترم ... چیزی نیست برو پایین
ته مین تیکه پارچه را از چنگش بیرون کشید سپس پایین لبش به آویزون افتاد و اشک های سرازیر شدن با گریه پا به زمین کوبید و گفت
ته مین : ..مامانی .. من مامانمو میخواهم
تهیونگ اخم کرد و نگاه اش را از دختر کوچولو ای که حالا با بغض و گریه پا میزد به زمین و با صدا بلند داد میزد ..
ته مین : ما... مانی.. من مادلمو میخواهم .. ته یونگ باید چیکار میکرد آن نفرتی که در دلش در حال فوران بود یا حس پدری ای که بهش دست داده بود به شدت در دو راهی ایستاده بود ناگهانی با یاد آوری حرف های پدرش بیشتر اخم کرد دستی که تا به این حال روی دستگیره گذاشته بود را پایین کرد سپس بدون حرفی از کنار دختری که گریه میکرد گذرا نمود سخت بود برایش بیش از حد تا حدی ای که قلبش حس بدی گرفته بود با قدم های از آن طبقه پایین رفت ولی ته مین همچنان با چشم های خیس و نمناک سمته در رفت سپس هر دو کف دست هایش را روی در گذاشت و با گریه گفت ..
ته مین.: مامانیییی ..
الکس با دستش اشک هایش را پاک کرد سپس به آرامی دستش را روی در گذاشت سپس سعی کرد تا صداش را کمی خوب کرد تا آن دختر فندوق اش آرام بگیرد ... الکس : ته مین دخترم... آروم باش
ته مین : نمیخواهم .... مامانی ...
الکس به خوبی میدانست که دخترش بیشتر از حد لجباز بود و هست
الکس : ببین ته مین در خود به خود بسته شده و پدرت رفته کلیدو بیارهـ.... ته مین : دلغو میگی ... ( دروغ )
پارت ۵۵
تهیونگ: فکردی باهات ازدواج کردم که خوشبختت کنم ؟ ....
الکس بغضش به آغوش دریا رفت سپس اشک های رو گونه هایش جاری شدن .
الکس : ترو .. خدا ..تهمین کوچیکه
وقتی اسم ته مین به گوش تهیونگ خورد حس ناراحتی بهش دست داد و تنها در یک ثانیه تصور نمود اگر ته مین اینگونه مادرش را ببیند حتما ناراحت میشد ولی این افکار تهیونگ به واقعیت تبدیل شد و قدم های کوچیک مانند یک وجب بر روی زمین خودش را به کنار تهیونگ رساند سپس پارچه لباس تهیونگ را به دست گرفت و آروم میخواست حرف بزنه که صدا الکس به گوش خورد ..
الکس : ترو خدا .. کیم اینو درو باز کن لطفا ..
ته مین نگاه های که پر از اشک بودن را سمته در دوخت سپس گفت
ته مین : اوماااااا..... الکس اشک هایش را پاک کرد و از روی زمین بلند شد سپس دستش را روی در گذاشت و با لحن ای که سعی در پنهان بغضش داشت گفت
الکس : دخترم ... چیزی نیست برو پایین
ته مین تیکه پارچه را از چنگش بیرون کشید سپس پایین لبش به آویزون افتاد و اشک های سرازیر شدن با گریه پا به زمین کوبید و گفت
ته مین : ..مامانی .. من مامانمو میخواهم
تهیونگ اخم کرد و نگاه اش را از دختر کوچولو ای که حالا با بغض و گریه پا میزد به زمین و با صدا بلند داد میزد ..
ته مین : ما... مانی.. من مادلمو میخواهم .. ته یونگ باید چیکار میکرد آن نفرتی که در دلش در حال فوران بود یا حس پدری ای که بهش دست داده بود به شدت در دو راهی ایستاده بود ناگهانی با یاد آوری حرف های پدرش بیشتر اخم کرد دستی که تا به این حال روی دستگیره گذاشته بود را پایین کرد سپس بدون حرفی از کنار دختری که گریه میکرد گذرا نمود سخت بود برایش بیش از حد تا حدی ای که قلبش حس بدی گرفته بود با قدم های از آن طبقه پایین رفت ولی ته مین همچنان با چشم های خیس و نمناک سمته در رفت سپس هر دو کف دست هایش را روی در گذاشت و با گریه گفت ..
ته مین.: مامانیییی ..
الکس با دستش اشک هایش را پاک کرد سپس به آرامی دستش را روی در گذاشت سپس سعی کرد تا صداش را کمی خوب کرد تا آن دختر فندوق اش آرام بگیرد ... الکس : ته مین دخترم... آروم باش
ته مین : نمیخواهم .... مامانی ...
الکس به خوبی میدانست که دخترش بیشتر از حد لجباز بود و هست
الکس : ببین ته مین در خود به خود بسته شده و پدرت رفته کلیدو بیارهـ.... ته مین : دلغو میگی ... ( دروغ )
- ۱۴.۸k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط