( بوسه دردناک )
( بوسه دردناک )
پارت ۵۷
اسلاید ها آپارتمان تهیونگ
ته مین حتی نمیخواست باز هم حرف های که مادرش میگفت را به گوش خود بزند حتی در این وضعیت الکس نرم خندید به این حالت و وضعیت .. تهیونگ رسماً الکس را زندانی کرده و از دخترش دور
سخت بود برایش تا حدی که میخواست کله اتاق رو بهم بریزه ولی الکس همچنین دختری بود ... حتی فکر کردن به تهیونگ حالا برعکس قدیم بدنش را به لرزه مینداخت کفش های که از خستگی کشیده بود را با دست هایش پس زد تا ازش دور تر شود به آرامی سرش را روی پاهایش گذاشت
به خوبی میتوانست بفهمه که ته مین به خواب رفته
الکس جسمی و روی خسته بود بدون صبحونه تا ظهر بیشتر حالت ضعیف ای که داشت او را به مرز سرگیجه ای میبرد ولی در حالی نبود که به فک صدا های شکم اش بشود تنها به این که دختر کوچیکش الان روی زمین دراز کشیده روی زمین سرد
هر دو دست هایش را داخل جیب اش برد سپس نگاه های پر از اخمش را روی دختر کوچیکش که حالا بر روی زمین خواب بود حس ای که حالا در دلش موج میزد تنها یک کلمه گفته میشد " پشیمانی " چرا اینجوری رفتار میکرد چرا به حرف بقیه گوش میداد چرا نمیتوانست نفرت درونش را کنار بگزارد ... آروم در اتاقش را با کلید باز کرد سپس اسم پیغامی برای الکس بود که باید از پشت در بلند میشد بلافاصله از پشت در بلند شد و جلو در ایستاد انتظارش به پایان رسید
در به آرامی باز شد سپس ته مین را آغوش به تهیونگ دید زود زود پلک زد سپس آب دهنش را قورت داد و به رفتن تهیونگ به سمته تخت خیره شد ..
تهیونگ با سکوت و اخم آن جسم کوچیک را روی تخت گذاشت سپس کنارش دراز کشید الکس واقعا در دو راهی مانده بود نمیدانست که الان باید چه تصمیمی میگرفت .. میرفت کنار ته مین دراز کشید یا اینکه ساعت ها منتظر بیدار شدن میماند ولی از طرفی خسته شدن خودش هم تو راه جلو بود ... به آرامی قدم های را روی زمین میگذاشت و به آرامی لبه تخت نشست بلافاصله سرش را روی بالشت ته مین گذاشت برعکس تهیونگ که چشم بسته بود الکس خیره به نیم رخ تهیونگ
به آرامی پلک رو هم گذاشت سپس با فکر کردن و گذشتن در ذهنش کله آن اتفاق ها گذشت ...
هیجو : یعنی زنگ بزنم .. ولی چرا باید زنگ بزنم مگه ما دوستیم یا رقیقیم .. باز هم گوشی را روی عسلی گذاشت ولی دلش واقعا میخواست با هوسوک تماس بگیره ولی چی بگه .. تنها یک نقشه به سرش زد ...
هیجو: آره میرم بیمارستان خوب هوسوک هم اونجا کار میکنه برم ..
از روی تخت بلند شد سپس بعد از استایل شیک و مدرن به بیمارستان راهی شد درسته که هیجو هم سال ها این عشق درونش بود ولی برو آوردنش سخت بود ...
پارت ۵۷
اسلاید ها آپارتمان تهیونگ
ته مین حتی نمیخواست باز هم حرف های که مادرش میگفت را به گوش خود بزند حتی در این وضعیت الکس نرم خندید به این حالت و وضعیت .. تهیونگ رسماً الکس را زندانی کرده و از دخترش دور
سخت بود برایش تا حدی که میخواست کله اتاق رو بهم بریزه ولی الکس همچنین دختری بود ... حتی فکر کردن به تهیونگ حالا برعکس قدیم بدنش را به لرزه مینداخت کفش های که از خستگی کشیده بود را با دست هایش پس زد تا ازش دور تر شود به آرامی سرش را روی پاهایش گذاشت
به خوبی میتوانست بفهمه که ته مین به خواب رفته
الکس جسمی و روی خسته بود بدون صبحونه تا ظهر بیشتر حالت ضعیف ای که داشت او را به مرز سرگیجه ای میبرد ولی در حالی نبود که به فک صدا های شکم اش بشود تنها به این که دختر کوچیکش الان روی زمین دراز کشیده روی زمین سرد
هر دو دست هایش را داخل جیب اش برد سپس نگاه های پر از اخمش را روی دختر کوچیکش که حالا بر روی زمین خواب بود حس ای که حالا در دلش موج میزد تنها یک کلمه گفته میشد " پشیمانی " چرا اینجوری رفتار میکرد چرا به حرف بقیه گوش میداد چرا نمیتوانست نفرت درونش را کنار بگزارد ... آروم در اتاقش را با کلید باز کرد سپس اسم پیغامی برای الکس بود که باید از پشت در بلند میشد بلافاصله از پشت در بلند شد و جلو در ایستاد انتظارش به پایان رسید
در به آرامی باز شد سپس ته مین را آغوش به تهیونگ دید زود زود پلک زد سپس آب دهنش را قورت داد و به رفتن تهیونگ به سمته تخت خیره شد ..
تهیونگ با سکوت و اخم آن جسم کوچیک را روی تخت گذاشت سپس کنارش دراز کشید الکس واقعا در دو راهی مانده بود نمیدانست که الان باید چه تصمیمی میگرفت .. میرفت کنار ته مین دراز کشید یا اینکه ساعت ها منتظر بیدار شدن میماند ولی از طرفی خسته شدن خودش هم تو راه جلو بود ... به آرامی قدم های را روی زمین میگذاشت و به آرامی لبه تخت نشست بلافاصله سرش را روی بالشت ته مین گذاشت برعکس تهیونگ که چشم بسته بود الکس خیره به نیم رخ تهیونگ
به آرامی پلک رو هم گذاشت سپس با فکر کردن و گذشتن در ذهنش کله آن اتفاق ها گذشت ...
هیجو : یعنی زنگ بزنم .. ولی چرا باید زنگ بزنم مگه ما دوستیم یا رقیقیم .. باز هم گوشی را روی عسلی گذاشت ولی دلش واقعا میخواست با هوسوک تماس بگیره ولی چی بگه .. تنها یک نقشه به سرش زد ...
هیجو: آره میرم بیمارستان خوب هوسوک هم اونجا کار میکنه برم ..
از روی تخت بلند شد سپس بعد از استایل شیک و مدرن به بیمارستان راهی شد درسته که هیجو هم سال ها این عشق درونش بود ولی برو آوردنش سخت بود ...
- ۱۴.۸k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط