{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انگار سکوت است که می شمارد لحظه هایم را

انگار سکوت است که می شمارد لحظه هایم را

دیگران اند که خط می زنند روزهایم را

انگار در همه ی من فریاد است ، صدایی تا تنهایی

انگار به نیمه جان خسته من ، کسی را امیدی نیست

به پایان این ویرانی انتظاری نیست

انگار تا همه ی پوسیدن باید بپوسم

تا خود مُردن باید بمانم

انگار دیگر مرا تازه ای نمی آید

تمام بودن من اینجا باید بمیرد

انگار تا فریادهای کهنه باید ماند

 تکرار این کهنه ها را هم باید ماند انگار زخم خسته ی دیروز همه ی روزهای من شده....
دیدگاه ها (۳)

عدالتِ اقتصادی، شعار نیست؛ باید در نانِ مردم تجلی کند.• ────...

سکوتِ سنگینِ میانِ آن‌ها، مثل یک موریانه، داشت ذره‌ذره‌ی آرا...

پارت پنجم: پچ‌پچِ نجاتتاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۸: سکوتِ ناگفته‌هاسوآ هنوز همون‌جا ایستاد...

نیشیمیا و شیدو

مرد بی رحم

بارانِ شدیدی به شیشه‌ی ماشین می‌کوبید و دیدِ جاده رو تار کرد...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۰: پناهی در میانِ طوفانسکوتِ میا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط