「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 186
✦.................................
کای آخرین بار چشم هایش را باز کرد نگاهش روی آسمان ماند بعد خیلی ارام زمزمه کرد:
کای: بالاخره.. آزاد شدم.
دستش... آرام از میان انگشت های آیلین سر خورد.
سکوت؛ فقط صدای گریهی آیلین میان محوطه پیچید، حتی جونگکوک هم سرش را پایین انداخت، جیمین کلاهش را از سر برداشت ویلیام بیصدا ادای احترام نظامی کرد
و تهیونگ آرام دستش را روی چشمان بی جان کای گذاشت و پلک هایش را بست
_ خسته نباشی.
باد ملایمی از سمت دریا وزید؛ قطرهای باران روی صورت همه نشست انگار آسمان هم برای پسری گریه میکرد که تمام عمرش بین اجبار و وجدان جنگید و آخرین انتخابش نجات کسی بود که دوستش داشت.
سه هفته بعد...
بوی الکل و دارو، تمام راهروی بیمارستان را پر کرده بود؛ نور سفید چراغها روی کف سرامیکی افتاده بود و سکوت، هر از گاهی با صدای قدم های پرستارها شکسته میشد
آیلین آرام درِ اتاق را باز کر؛ تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود پیراهن سفید بیمارستان هنوز روی تنش بود بانداژ دور شانه و پهلویش پیچیده شده بود با وجود اصرار دکترها...
باز هم پشت میز کوچکی ایستاده بود و مشغول خواندن چند پرونده بود.
آیلین آهی کشید.
+ یعنی واقعاً یه روز نمیتونی استراحت کنی...؟
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند، لبخند خیلی کمرنگی زد.
_ حوصلهم سر میره.
آیلین اخم مصنوعی کرد
+ سه تا گلوله خوردی هنوزم آدم نمیشی؟
تهیونگ این بار سرش را بلند کرد؛ نگاهش بعد از یک ماه دوری بعد از آن شب هنوز همان نگاه بود؛ آرام، عمیق و پر از حرف هایی که هیچوقت نمیگفت
_ بیا اینجا.
آیلین چند لحظه لجبازی کرد، بعد آرام جلو رفت هنوز به او نرسیده بود که تهیونگ دستش را گرفت به نرمی انگشت های سردش را میان دست های خودش پنهان کرد
+ دکتر گفته نباید به زخمت فشار بیاد...
تهیونگ خیلی آرام گفت:
_ دکتر نگفته نباید دستتو بگیرم.
لب های آیلین لرزید، بعد از تمام آن اتفاق ها همین جملهی ساده بغضش را شکست سرش را پایین انداخت.
+ من.. خیلی ترسیده بودم.
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد آرام پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد
_ منم... از اینکه دیر برسم.
اشک از گوشهی چشم آیلین پایین آمد، این بار.. تهیونگ خودش با انگشت شستش اشک را پاک کرد
_ دیگه تموم شد.
همان لحظه در اتاق با شدت باز شد؛ لینا با یک سبد میوه داخل آمد، پشت سرش جونگکوک بود که چند شاخه گل دستش گرفته بود
جیمین هم با عصا وارد شد و غرغرکنان گفت:
جیمین: یعنی آدم نمیتونه یه روز مجروح باشه و استراحت کنه؟
جونگکوک خندید
جونگکوک: تو از روز دوم داشتی به پرستارا دستور میدادی
جیمین با وقار شانه بالا انداخت
جیمین: مدیریت میکردم
لینا چشمش به دست های گره خوردهی تهیونگ و آیلین افتاد، لبخند شیطنتآمیزی زد.
+ اِ بالاخره آشتی کردین؟
آیلین سریع دستش را کشید، صورتش قرمز شد
+ لینا...
جونگکوک خندید
جونگکوک: ولشون کن به اندازه یه فصل سریال از هم دور بودن.
_ دلت برای زندان تنگ شده؟
جونگکوک دستش را روی قلبش گذاشت.
جونگکوک: ببین بعد از این همه تیر خوردن هنوزم اخلاقش همونه
همه خندیدند؛ برای اولین بار بعد از مدت ها خندهای که از ته دل بود.
ـــــــــ
دو روز بعد...
داخل ساختمان سازمان؛ تهیونگ با لباس رسمی مشکی، روبه روی رئیس ایستاده بود، پروندهای را روی میز گذاشت.
رئیس نگاهی به آن انداخت، چند ثانیه سکوت کرد بعد آرام گفت:
رئیس: مطمئنی؟
تهیونگ بدون تردید جواب داد:
_ بله.
رئیس پرونده را بست، داخلش فقط یک برگه بود؛ درخواست استعفا.
رئیس آه بلندی کشید
رئیس: کشور به مجازاتگر احتیاج داره
تهیونگ نگاه کوتاهی به پنجره انداخت بعد لبخند خیلی کمرنگی زد.
_ شاید، ولی کسی هست که بیشتر از کشور به من احتیاج داره.
رئیس چند لحظه به او خیره ماند، بعد از جایش بلند شد دستش را جلو آورد.
رئیس: خسته نباشی فرمانده کیم.
تهیونگ دستش را فشرد، برای آخرین بار سلام نظامی داد و آرام از اتاق بیرون رفت.
همان لحظه...
آیلین پایین پلهها منتظرش بود، با دیدنش لبخند زد همان لبخندی که تهیونگ برای حفظش از همه چیز گذشته بود
تهیونگ آرام به سمتش رفت، بدون گفتن حتی یک کلمه دستش را گرفت و این بار هیچ مأموریتی هیچ لقبی و هیچ جنگی بین آن دو قرار نداشت
دو ماه بعد...
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 186
✦.................................
کای آخرین بار چشم هایش را باز کرد نگاهش روی آسمان ماند بعد خیلی ارام زمزمه کرد:
کای: بالاخره.. آزاد شدم.
دستش... آرام از میان انگشت های آیلین سر خورد.
سکوت؛ فقط صدای گریهی آیلین میان محوطه پیچید، حتی جونگکوک هم سرش را پایین انداخت، جیمین کلاهش را از سر برداشت ویلیام بیصدا ادای احترام نظامی کرد
و تهیونگ آرام دستش را روی چشمان بی جان کای گذاشت و پلک هایش را بست
_ خسته نباشی.
باد ملایمی از سمت دریا وزید؛ قطرهای باران روی صورت همه نشست انگار آسمان هم برای پسری گریه میکرد که تمام عمرش بین اجبار و وجدان جنگید و آخرین انتخابش نجات کسی بود که دوستش داشت.
سه هفته بعد...
بوی الکل و دارو، تمام راهروی بیمارستان را پر کرده بود؛ نور سفید چراغها روی کف سرامیکی افتاده بود و سکوت، هر از گاهی با صدای قدم های پرستارها شکسته میشد
آیلین آرام درِ اتاق را باز کر؛ تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود پیراهن سفید بیمارستان هنوز روی تنش بود بانداژ دور شانه و پهلویش پیچیده شده بود با وجود اصرار دکترها...
باز هم پشت میز کوچکی ایستاده بود و مشغول خواندن چند پرونده بود.
آیلین آهی کشید.
+ یعنی واقعاً یه روز نمیتونی استراحت کنی...؟
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند، لبخند خیلی کمرنگی زد.
_ حوصلهم سر میره.
آیلین اخم مصنوعی کرد
+ سه تا گلوله خوردی هنوزم آدم نمیشی؟
تهیونگ این بار سرش را بلند کرد؛ نگاهش بعد از یک ماه دوری بعد از آن شب هنوز همان نگاه بود؛ آرام، عمیق و پر از حرف هایی که هیچوقت نمیگفت
_ بیا اینجا.
آیلین چند لحظه لجبازی کرد، بعد آرام جلو رفت هنوز به او نرسیده بود که تهیونگ دستش را گرفت به نرمی انگشت های سردش را میان دست های خودش پنهان کرد
+ دکتر گفته نباید به زخمت فشار بیاد...
تهیونگ خیلی آرام گفت:
_ دکتر نگفته نباید دستتو بگیرم.
لب های آیلین لرزید، بعد از تمام آن اتفاق ها همین جملهی ساده بغضش را شکست سرش را پایین انداخت.
+ من.. خیلی ترسیده بودم.
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد آرام پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد
_ منم... از اینکه دیر برسم.
اشک از گوشهی چشم آیلین پایین آمد، این بار.. تهیونگ خودش با انگشت شستش اشک را پاک کرد
_ دیگه تموم شد.
همان لحظه در اتاق با شدت باز شد؛ لینا با یک سبد میوه داخل آمد، پشت سرش جونگکوک بود که چند شاخه گل دستش گرفته بود
جیمین هم با عصا وارد شد و غرغرکنان گفت:
جیمین: یعنی آدم نمیتونه یه روز مجروح باشه و استراحت کنه؟
جونگکوک خندید
جونگکوک: تو از روز دوم داشتی به پرستارا دستور میدادی
جیمین با وقار شانه بالا انداخت
جیمین: مدیریت میکردم
لینا چشمش به دست های گره خوردهی تهیونگ و آیلین افتاد، لبخند شیطنتآمیزی زد.
+ اِ بالاخره آشتی کردین؟
آیلین سریع دستش را کشید، صورتش قرمز شد
+ لینا...
جونگکوک خندید
جونگکوک: ولشون کن به اندازه یه فصل سریال از هم دور بودن.
_ دلت برای زندان تنگ شده؟
جونگکوک دستش را روی قلبش گذاشت.
جونگکوک: ببین بعد از این همه تیر خوردن هنوزم اخلاقش همونه
همه خندیدند؛ برای اولین بار بعد از مدت ها خندهای که از ته دل بود.
ـــــــــ
دو روز بعد...
داخل ساختمان سازمان؛ تهیونگ با لباس رسمی مشکی، روبه روی رئیس ایستاده بود، پروندهای را روی میز گذاشت.
رئیس نگاهی به آن انداخت، چند ثانیه سکوت کرد بعد آرام گفت:
رئیس: مطمئنی؟
تهیونگ بدون تردید جواب داد:
_ بله.
رئیس پرونده را بست، داخلش فقط یک برگه بود؛ درخواست استعفا.
رئیس آه بلندی کشید
رئیس: کشور به مجازاتگر احتیاج داره
تهیونگ نگاه کوتاهی به پنجره انداخت بعد لبخند خیلی کمرنگی زد.
_ شاید، ولی کسی هست که بیشتر از کشور به من احتیاج داره.
رئیس چند لحظه به او خیره ماند، بعد از جایش بلند شد دستش را جلو آورد.
رئیس: خسته نباشی فرمانده کیم.
تهیونگ دستش را فشرد، برای آخرین بار سلام نظامی داد و آرام از اتاق بیرون رفت.
همان لحظه...
آیلین پایین پلهها منتظرش بود، با دیدنش لبخند زد همان لبخندی که تهیونگ برای حفظش از همه چیز گذشته بود
تهیونگ آرام به سمتش رفت، بدون گفتن حتی یک کلمه دستش را گرفت و این بار هیچ مأموریتی هیچ لقبی و هیچ جنگی بین آن دو قرار نداشت
دو ماه بعد...
- ۱.۱k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط