「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 187
✦.................................
خانهی خانوادهی لی، برخلاف روزهایی که پر از اضطراب و سکوت بود، دوباره بوی زندگی گرفته بود، صدای خنده از آشپز خانه میآمد خانم لی و خانم کیم کنار هم مشغول آماده کردن میز بودند
سلین با لباس راحتی، موهایش را بالا بسته بود و با اخم به نامجون نگاه میکرد
+ اگه یه بار دیگه از قابلمه بچشی شام نمیدم بهت
نامجون با قاشق کوچکی که پشتش قایم کرده بود، لبخند بیگناهی زد
نامجون: من فقط کیفیت غذا رو بررسی میکنم
سلین چشم هایش را ریز کرد
+ آره همین الان کیفیت گوشتا نصف شد.
صدای خندهی همه بلند شد..
ــــــــــ
آیلین از طبقهی بالا پایین آمد؛ پیراهن سفید سادهای پوشیده بود موهایش روی شانه هایش ریخته بود دیگر خبری از آن صورت رنگ پریده و چشم های خسته نبود، هنوز جای زخمهای آن روزها در دلش مانده بود...
اما دوباره یاد گرفته بود لبخند بزند، همین که به آخرین پله رسید.. در خانه به صدا درآمد.
پدرش آرام لبخند زد.
آقای لی: فکر کنم مهمونامون رسیدن
چند ثانیه بعد در باز شد اول جیمین وارد شد؛ کت سرمهای خوش دوختی پوشیده بود و با همان لبخند همیشگی گفت:
جیمین: سلام به خوانواده لی
پشت سرش ویلیام وارد شد بعد جونگکوک و لینا
لینا تا چشمش به آیلین افتاد، دوید طرفش و محکم بغلش کرد.
لینا: آخ که دلم برات تنگ شده بود
آیلین خندید
+ مگه دیروز همدیگه رو ندیدیم؟
لینا: یه روزم زیاده.
آخرین نفر تهیونگ بود؛ کت و شلوار مشکی، پیراهن سفید و ساعتی که همیشه به دست داشت همان ابهت همیشگی، فقط این بار نگاهش دیگر خسته نبود
همین که چشمش به آیلین افتاد زمان برای هر دو ایستاد، آیلین ناخودآگاه لبخند زد تهیونگ هم خیلی آرام همان لبخند کوچکی را زد که فقط آیلین میتوانست از او بگیرد
همه داخل پذیرایی نشستند، چند دقیقهای از هر دری حرف زدند از بیمارستان از پروندهی رافائل.. از برنامه های آینده.
آیلین آرام فنجان چای را جلوی تهیونگ گذاشت
+ بفرمایید...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، گفت:
_ مرسی.
گونههای آیلین بیاختیار صورتی شد، جیمین همه چیز را دید، آرنجش را آرام به پهلوی جونگکوک زد
جیمین: شرط میبندم تا پنج دقیقه دیگه یه اتفاق میفته
جونگکوک خندید
جونگکوک: سه دقیقه.
در همان لحظه...
تهیونگ از جایش بلند شد، همه ساکت شدند او آرام به سمت آقای لی رفت چند ثانیه روبه رویش ایستاد بعد با احترام کامل تعظیم کرد
_ اجازه میدید دخترتون رو برای تمام عمر کنار خودم داشته باشم؟
خانه در سکوت فرو رفت، آیلین ناباورانه به تهیونگ خیره مانده بود قلبش آنقدر تند میزد که صدایش را میشنید
آقای لی چند لحظه چیزی نگفت، فقط به مردی نگاه میکرد که روزی حاضر شده بود جانش را برای دخترش بدهد، بعد آرام از جایش بلند شد، جلو رفت دستش را روی شانهی تهیونگ گذاشت
آقای لی: اون روز... فکر میکردم شغلت دخترمو ازم میگیره
نگاهش برای لحظهای به آیلین افتاد بعد دوباره به تهیونگ
آقای لی: اما دیدم تو حتی از جون خودتم برای خوشبختیش گذشتی
لبخند آرامی روی لبش نشست
آقای لی: از امروز دخترم امانت توئه مواظبش باش.
تهیونگ بدون لحظهای مکث جواب داد:
_ با تمام وجود.
آیلین دیگر نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد، با خنده و گریه همزمان گفت:
+ بابا واقعاً داری منو شوهر میدی...؟
همه زدند زیر خنده، خانم لی اشک گوشهی چشمش را پاک کرد، سلین دست آیلین را گرفت.
سلین: برو پیشش دیگه نوبت توئه.
آیلین آرام جلو رفت، هنوز باورش نمیشد
تهیونگ دستش را گرفت، این بار جلوی همه بدون ترس بدون پنهان کاری بدون اینکه کسی بخواهد بینشان فاصله بیندازد، تهیونگ خیلی آرام گفت:
_ بالاخره بهم رسیدیم
آیلین با چشم های خیس خندید
+ آره
همان لحظه، جونگکوک دستش را بالا برد
جونگکوک: خب حالا که همه احساساتی شدن یه خبر خوبم ما داریم
همه به طرفش برگشتند
جونگکوک دست لینا را گرفت، لبخند زد
جونگکوک: ما هم تاریخ عروسیمون رو مشخص کردیم.
سلین با تعجب گفت:
+ جدی؟
نامجون خندید
نامجون: اتفاقاً ما هم.
چند ثانیه سکوت شد، بعد جیمین با خنده گفت:
جیمین: یعنی چهار تا عروسی؟
ویلیام با خنده سر تکان داد
ویلیام: نه، یه عروسی با چهار تا عروس و چهار تا داماد
خانه از صدای خنده پر شد، و بعد از تمام آن تاریکیها برای اولین بار همه داشتند از آینده حرف میزدند
پنج سال بعد...
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 187
✦.................................
خانهی خانوادهی لی، برخلاف روزهایی که پر از اضطراب و سکوت بود، دوباره بوی زندگی گرفته بود، صدای خنده از آشپز خانه میآمد خانم لی و خانم کیم کنار هم مشغول آماده کردن میز بودند
سلین با لباس راحتی، موهایش را بالا بسته بود و با اخم به نامجون نگاه میکرد
+ اگه یه بار دیگه از قابلمه بچشی شام نمیدم بهت
نامجون با قاشق کوچکی که پشتش قایم کرده بود، لبخند بیگناهی زد
نامجون: من فقط کیفیت غذا رو بررسی میکنم
سلین چشم هایش را ریز کرد
+ آره همین الان کیفیت گوشتا نصف شد.
صدای خندهی همه بلند شد..
ــــــــــ
آیلین از طبقهی بالا پایین آمد؛ پیراهن سفید سادهای پوشیده بود موهایش روی شانه هایش ریخته بود دیگر خبری از آن صورت رنگ پریده و چشم های خسته نبود، هنوز جای زخمهای آن روزها در دلش مانده بود...
اما دوباره یاد گرفته بود لبخند بزند، همین که به آخرین پله رسید.. در خانه به صدا درآمد.
پدرش آرام لبخند زد.
آقای لی: فکر کنم مهمونامون رسیدن
چند ثانیه بعد در باز شد اول جیمین وارد شد؛ کت سرمهای خوش دوختی پوشیده بود و با همان لبخند همیشگی گفت:
جیمین: سلام به خوانواده لی
پشت سرش ویلیام وارد شد بعد جونگکوک و لینا
لینا تا چشمش به آیلین افتاد، دوید طرفش و محکم بغلش کرد.
لینا: آخ که دلم برات تنگ شده بود
آیلین خندید
+ مگه دیروز همدیگه رو ندیدیم؟
لینا: یه روزم زیاده.
آخرین نفر تهیونگ بود؛ کت و شلوار مشکی، پیراهن سفید و ساعتی که همیشه به دست داشت همان ابهت همیشگی، فقط این بار نگاهش دیگر خسته نبود
همین که چشمش به آیلین افتاد زمان برای هر دو ایستاد، آیلین ناخودآگاه لبخند زد تهیونگ هم خیلی آرام همان لبخند کوچکی را زد که فقط آیلین میتوانست از او بگیرد
همه داخل پذیرایی نشستند، چند دقیقهای از هر دری حرف زدند از بیمارستان از پروندهی رافائل.. از برنامه های آینده.
آیلین آرام فنجان چای را جلوی تهیونگ گذاشت
+ بفرمایید...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، گفت:
_ مرسی.
گونههای آیلین بیاختیار صورتی شد، جیمین همه چیز را دید، آرنجش را آرام به پهلوی جونگکوک زد
جیمین: شرط میبندم تا پنج دقیقه دیگه یه اتفاق میفته
جونگکوک خندید
جونگکوک: سه دقیقه.
در همان لحظه...
تهیونگ از جایش بلند شد، همه ساکت شدند او آرام به سمت آقای لی رفت چند ثانیه روبه رویش ایستاد بعد با احترام کامل تعظیم کرد
_ اجازه میدید دخترتون رو برای تمام عمر کنار خودم داشته باشم؟
خانه در سکوت فرو رفت، آیلین ناباورانه به تهیونگ خیره مانده بود قلبش آنقدر تند میزد که صدایش را میشنید
آقای لی چند لحظه چیزی نگفت، فقط به مردی نگاه میکرد که روزی حاضر شده بود جانش را برای دخترش بدهد، بعد آرام از جایش بلند شد، جلو رفت دستش را روی شانهی تهیونگ گذاشت
آقای لی: اون روز... فکر میکردم شغلت دخترمو ازم میگیره
نگاهش برای لحظهای به آیلین افتاد بعد دوباره به تهیونگ
آقای لی: اما دیدم تو حتی از جون خودتم برای خوشبختیش گذشتی
لبخند آرامی روی لبش نشست
آقای لی: از امروز دخترم امانت توئه مواظبش باش.
تهیونگ بدون لحظهای مکث جواب داد:
_ با تمام وجود.
آیلین دیگر نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد، با خنده و گریه همزمان گفت:
+ بابا واقعاً داری منو شوهر میدی...؟
همه زدند زیر خنده، خانم لی اشک گوشهی چشمش را پاک کرد، سلین دست آیلین را گرفت.
سلین: برو پیشش دیگه نوبت توئه.
آیلین آرام جلو رفت، هنوز باورش نمیشد
تهیونگ دستش را گرفت، این بار جلوی همه بدون ترس بدون پنهان کاری بدون اینکه کسی بخواهد بینشان فاصله بیندازد، تهیونگ خیلی آرام گفت:
_ بالاخره بهم رسیدیم
آیلین با چشم های خیس خندید
+ آره
همان لحظه، جونگکوک دستش را بالا برد
جونگکوک: خب حالا که همه احساساتی شدن یه خبر خوبم ما داریم
همه به طرفش برگشتند
جونگکوک دست لینا را گرفت، لبخند زد
جونگکوک: ما هم تاریخ عروسیمون رو مشخص کردیم.
سلین با تعجب گفت:
+ جدی؟
نامجون خندید
نامجون: اتفاقاً ما هم.
چند ثانیه سکوت شد، بعد جیمین با خنده گفت:
جیمین: یعنی چهار تا عروسی؟
ویلیام با خنده سر تکان داد
ویلیام: نه، یه عروسی با چهار تا عروس و چهار تا داماد
خانه از صدای خنده پر شد، و بعد از تمام آن تاریکیها برای اولین بار همه داشتند از آینده حرف میزدند
پنج سال بعد...
- ۱.۰k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط