{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زن و مرد جواني به محله جديدي اسبا‌ب‌کشي کردند.

زن و مرد جواني به محله جديدي اسبا‌ب‌کشي کردند.
روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسايه‌اش درحال آويزان کردن رخت‌هاي شسته است و گفت:
«لباسها چندان تميز نيست. انگار نميداند چطور لباس بشويد. احتمالآ بايد پودر لباس‌شويي بهتري بخرد.»
همسرش نگاهي کرد اما چيزي نگفت.
هربار که زن همسايه لباس‌هاي شسته‌اش را براي خشک شدن آويزان مي‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار مي‌کرد تا اينکه حدود يک ماه بعد، روزي از ديدن لباس‌هاي تميز روي بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«ياد گرفته چطور لباس بشويد. مانده‌ام که چه کسي درست لباس شستن را يادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجره‌هايمان را تميز کردم!»
زندگي هم همينطور است.
به‌جاي قضاوت کردن شايد لازم است قبلا چشمان خود را تميز کنيم !...
دیدگاه ها (۴)

KIM V

سناریو سانزو پارت اول بازم داشتی تو کوچه خیابونا دنبال کار م...

پارت: 12 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*پاهایم دقیقاً همان‌جا، روی...

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.روز بعد ضمن صر...

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد از او...

 زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.روز بع...

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.روز بعد ضمن صر...

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.روز بعد ضمن صر...

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.روز بعد ضمن صر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط