I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁷⁸
[ویو نیلسو]
با سردرد بدی چشمام رو باز کردم..اتفاقات دیشب از جلوی چشمم رد شد
رفتم سوپر مارکت..بعدش دوتا بطری سوجو گرفتم..بعدش چی شد؟
هیچی از دیشب یادم نمیومد..کلی با خودم کلنجار رفتم..ولی هیچی!
چرا من الان توی اتاقمم؟
نکنه دیشب به تهیونگ همه چیز رو گفتم؟
از خواب بلند شدم..لباسم رو عوض کردم و موهامو شونه کردم
تختم رو مرتب کردم و رفتم توی هال..هیچکس بیدار نبود
به ساعت نگاهی انداختم..۶ صبحه..برای خودم یه قهوه درست کردم
باورم نمیشه که عاشقش شدم..
یه پوزخند صدادار به خودم زدم
قهوهام رو تموم کردم و توی سینک گذاشتم
رفتم توی اتاق طراحی..
کارهاشون رو چک میکردم..خیلی تمیز و دقیق بود
ولی بعضی جاها ناهماهنگی وجود داشت
داشتم اصلاحش میکردم،که صدای نزدیک شدن قدم های کسی به گوشم خورد
ناخداگاه سرجام وایسادم..فقط امیدوار بودم تهیونگ نباشه
در باز شد و تهیونگ وارد شد
چرا من انقدر بدشانسم؟
با قیافه ی خوابالود ولی با لبخند اومد پیشم
+چیکار میکنی؟
-دارم کارهای این یک هفتهرو میبینم
+دیشب..
-خودم میدونم چی خوردم..ولی بعدشو یادم نیست
+اتفاق خاصی نیفتاد!فقط پیدات کردم و اوردمت خونه..چرا...
نذاشتم حرفش کامل بشه
-یه اتفاق مسخره افتاده بود..گفتم شاید راهش همین باشه
+اثری داشت؟
-اون موقع داشت..ولی الان نه
سرش رو تکون داد
روی صندلی نشست و باهم،شروع کردیم به کشیدن طرح
درسته دوستش دارم،ولی فعلا باید بهترین دوست های هم بمونیم تا فراموشش کنم!
کمی بعد،بقیه هم اومدن..
و دقیقا وقتی که میخواستیم کار گروهی رو شروع کنیم،یه پیام برام اومد..نگاه هممون رفت سمت گوشیم
پیام رو باز کردم..از طرف استاد لی بود:
"ساعت ۵عصر برای ملاقات با صاحب پروژه رو دارید..طرح رو ببرید تا ایراد هارو بگیره..اماده باشید و دیر نکنید..فایتینگ!"
پیام رو با صدای بلند براشون خوندم
چرا باید دوباره با اون عوضی ملاقات کنم؟چرا نمیشه یه زندگی اروم داشته باشم؟
همه منتظر حرکتی از طرف من بودن
-پس..باید بریم؟
+اختیارش دست توعه
-بریم..
و دوباره شروع کردیم..
کل تایم طراحی،نگاه های تهیونگ رو روی خودم حس میکردم..اما فقط یک نگاه ساده!
۵ ساعت گذشته..
کمر دردم شروع شده بود..انگشتام دیگه جونی نداشتن
و حدودا چند ساعت دیگه باید میرفتیم برای ملاقات..
جین:نظرتون چیه قبل از اینکه بریم،بریم یه رستوران خوب؟من گشنمه
جیمین:موافقم!
-پس ساعت ۳ حرکت میکنیم
از اتاق طراحی خارج شدیم
روی مبل خودمو ولو کردم..طولی نکشید که چشمام گرم شد و خوابم برد...
با نوازش سرم،چشمام رو باز کردم
تهیونگ بالاسرم نشسته بود و موهامو نوازش میکرد
نمیدونم چرا،ولی با دیدنش خوشحال شدم
پتویی روم کشیده شده بود
+خانوم کوچولوم؟نمیخوای بیدار بشی؟ساعت سه شده
دوباره چشمام رو بستم..سرم رو روی پاش گذاشتم و پتو رو بیشتر روی خودم کشیدم
-نوموخوام
بوسهای به سرم زد
+می،خوایم بریم رستوران
-نمیااااام
یهو بلند شد و بغلم کرد
رفت توی اتاقم و منو انداخت روی تخت
دستاشو دو طرف صورتم قرار داد
لبش رو دم گوشم اورد و با صدای بمش گفت:
+خانوم جانگ،من قرار نیست همیشه به ساز شما برقصم
-نه که همیشه هرچی گفتم گفتی باشه
+دیگه داری پررو میشی
صورتم رو برگردوندم
-برو پیش همون ارا !...
*ادامه دارد...
Part⁷⁸
[ویو نیلسو]
با سردرد بدی چشمام رو باز کردم..اتفاقات دیشب از جلوی چشمم رد شد
رفتم سوپر مارکت..بعدش دوتا بطری سوجو گرفتم..بعدش چی شد؟
هیچی از دیشب یادم نمیومد..کلی با خودم کلنجار رفتم..ولی هیچی!
چرا من الان توی اتاقمم؟
نکنه دیشب به تهیونگ همه چیز رو گفتم؟
از خواب بلند شدم..لباسم رو عوض کردم و موهامو شونه کردم
تختم رو مرتب کردم و رفتم توی هال..هیچکس بیدار نبود
به ساعت نگاهی انداختم..۶ صبحه..برای خودم یه قهوه درست کردم
باورم نمیشه که عاشقش شدم..
یه پوزخند صدادار به خودم زدم
قهوهام رو تموم کردم و توی سینک گذاشتم
رفتم توی اتاق طراحی..
کارهاشون رو چک میکردم..خیلی تمیز و دقیق بود
ولی بعضی جاها ناهماهنگی وجود داشت
داشتم اصلاحش میکردم،که صدای نزدیک شدن قدم های کسی به گوشم خورد
ناخداگاه سرجام وایسادم..فقط امیدوار بودم تهیونگ نباشه
در باز شد و تهیونگ وارد شد
چرا من انقدر بدشانسم؟
با قیافه ی خوابالود ولی با لبخند اومد پیشم
+چیکار میکنی؟
-دارم کارهای این یک هفتهرو میبینم
+دیشب..
-خودم میدونم چی خوردم..ولی بعدشو یادم نیست
+اتفاق خاصی نیفتاد!فقط پیدات کردم و اوردمت خونه..چرا...
نذاشتم حرفش کامل بشه
-یه اتفاق مسخره افتاده بود..گفتم شاید راهش همین باشه
+اثری داشت؟
-اون موقع داشت..ولی الان نه
سرش رو تکون داد
روی صندلی نشست و باهم،شروع کردیم به کشیدن طرح
درسته دوستش دارم،ولی فعلا باید بهترین دوست های هم بمونیم تا فراموشش کنم!
کمی بعد،بقیه هم اومدن..
و دقیقا وقتی که میخواستیم کار گروهی رو شروع کنیم،یه پیام برام اومد..نگاه هممون رفت سمت گوشیم
پیام رو باز کردم..از طرف استاد لی بود:
"ساعت ۵عصر برای ملاقات با صاحب پروژه رو دارید..طرح رو ببرید تا ایراد هارو بگیره..اماده باشید و دیر نکنید..فایتینگ!"
پیام رو با صدای بلند براشون خوندم
چرا باید دوباره با اون عوضی ملاقات کنم؟چرا نمیشه یه زندگی اروم داشته باشم؟
همه منتظر حرکتی از طرف من بودن
-پس..باید بریم؟
+اختیارش دست توعه
-بریم..
و دوباره شروع کردیم..
کل تایم طراحی،نگاه های تهیونگ رو روی خودم حس میکردم..اما فقط یک نگاه ساده!
۵ ساعت گذشته..
کمر دردم شروع شده بود..انگشتام دیگه جونی نداشتن
و حدودا چند ساعت دیگه باید میرفتیم برای ملاقات..
جین:نظرتون چیه قبل از اینکه بریم،بریم یه رستوران خوب؟من گشنمه
جیمین:موافقم!
-پس ساعت ۳ حرکت میکنیم
از اتاق طراحی خارج شدیم
روی مبل خودمو ولو کردم..طولی نکشید که چشمام گرم شد و خوابم برد...
با نوازش سرم،چشمام رو باز کردم
تهیونگ بالاسرم نشسته بود و موهامو نوازش میکرد
نمیدونم چرا،ولی با دیدنش خوشحال شدم
پتویی روم کشیده شده بود
+خانوم کوچولوم؟نمیخوای بیدار بشی؟ساعت سه شده
دوباره چشمام رو بستم..سرم رو روی پاش گذاشتم و پتو رو بیشتر روی خودم کشیدم
-نوموخوام
بوسهای به سرم زد
+می،خوایم بریم رستوران
-نمیااااام
یهو بلند شد و بغلم کرد
رفت توی اتاقم و منو انداخت روی تخت
دستاشو دو طرف صورتم قرار داد
لبش رو دم گوشم اورد و با صدای بمش گفت:
+خانوم جانگ،من قرار نیست همیشه به ساز شما برقصم
-نه که همیشه هرچی گفتم گفتی باشه
+دیگه داری پررو میشی
صورتم رو برگردوندم
-برو پیش همون ارا !...
*ادامه دارد...
- ۲۸۵
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط