{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فردی هنگام راه رفتن،

فردی هنگام راه رفتن،
پایش به سکه ای خورد.
تاریک بود، فکر کرد طلاست!
کاغذی را آتش زد تا آن را ببیند.
دید 2 ریالی است!
بعد دید کاغذی که آتش زده،
هزار تومانی بوده!
گفت: چی را برای چی آتش زدم!
و این حکایت زندگی خیلی از ما هاست
که چیزهای بزرگ را برای
چیزهای کوچک آتش میزنیم
و خودمان هم خبر نداریم!
بیشتر دقت کنیم برای به دست آوردن چیزی
چه چیزی را داریم به آتش می کشیم؟
دیدگاه ها (۱)

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :بینش، چیز نیست که گفته...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت: 4 (بخش1) **زاویه دید: زین**نورِ آبی‌رنگ و زننده‌ی صفحه...

𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖜𝖆𝖘𝖓'𝖙 𝖙𝖍𝖊 𝖆𝖌𝖗𝖊𝖊𝖒𝖊𝖓𝖙./قرارمون این نبودـــــ𝕻𝖆𝖗𝖙 :: 1(وی...

انتطار داشت مرد دستاشو از وسط بشونه و تیکه تیکه کنه اما با و...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 25لطفا اگه ممکنه که ...

گرگ و بره کوچکپارت ۱تهیونگ با خستگیِ مفرطی که مثل یه کوه روی...

#حکایت فردی هنگام راه رفتن، پایش به سکه ای خورد. تاریک بود، ...

فردی هنگام راه رفتن، پایش به سکه ای خورد.تاریک بود، فکر کرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط